س

سلام. من حافظم. مردی از شهر  فلان. دریای فلان. دشت فلان. یک و هشتاد و فلان قد دارم. صد و فلان وزن دارم. دو ماه دیگر پدر می‌شوم. بچه پسر است. اسمش را هم انتخاب کردیم. من پیشنهاد دادم و میم خوشش آمد. باورنکردنی بود. فرایند انتخاب اسم خیلی ساده بود. بلاخره یکی از فرایندهای زندگی‌ام ساده تمام شد. اما مشکلات دیگر همچنان وجود دارند و از گوشه و کنار به من لبخند می‌زنند. الان که اینها را می‌نویسم، هر بیست دقیقه از دستشویی فرنگی صدای آب می‌آید. شاید خراب است. انگار یکی از او استفاده می‌کند. بسم‌الله.

دوست دارم نوشته‌ها را با سلام شروع کنم. این جوری حس بهتری دارم. کسی مرا مجبور نکرده بنویسم اما هر وقت که قصد می‌کنم، نوشتن برایم سخت است. با سلام شروع کنم راحت‌تر می‌توانم ادامه بدهم. حالا به چه کسی سلام می‌کنم؟ نمی‌دانم. به چند نفر؟ چهار یا پنج نفر؟ نمی‌دانم. قبلا سیصد و چهل نفر بودند. خالی بستم. مهم نیست. مدتهاست آن دوران کوتاه گذشته. ناراحت نیستم. زندگی همین است. بیست ماه تمام کسی نبود. اما همین طور می‌نوشتم. رویم نمی‌شود بگویم اما یکی از دلایل نوشتنم این بود که یک شب دختری اینها را بخواند و از من خوشش بیاید و بعد با هم ازدواج کنیم و خوشبخت شویم. الان که می‌نویسم میم در خانه خوابیده. با چشم‌های روشنی که بسته شده و قامت بلندی که روی تخت قرار دارد و شکمی که تا دو ماه دیگر از این هم بزرگ‌تر می‌شود. قبل از ازدواج هیچ وقت این جا را نخواند و بعدش هم به زور دو تا را خواند. سالهاست که دیگر نمی‌خواند. بسیار شرمنده‌ام اما الان هم که می‌نویسم آرزو می‌کنم یک سالمند پیر و ثروتمند از نوشته‌هایم خوشش بیاید و مرا وارث خودش قرار دهد. آیا واقعا برای این می‌نویسم؟ نمی‌دانم. شاید می‌نویسم چون نمی‌توانم ساز بزنم. یا فیلم بسازم. شاید دارم به پسرم سلام می‌کنم. او با قلب مظلومش دو ماه و ده متر و یک پوست و رحم با من فاصله دارد. تخصصی در زنان و زایمان و قلب کودکان ندارم. متخصص نیستم. نمی‌دانم چه کاری از من برمی‌آید یا چه کار باید بکنم که مشکل قلب حل شود. بار آخر وقتی میم از اتاق می‌رفت بیرون و زن باردار دیگری داشت زیر دستگاه می‌رفت، دکتر به من گفت چقدر سوال‌های سخت می‌پرسی؟ دلم می‌خواست سرش را به لبه‌ی تیز دستگاه اکوکاردیوفلان بکوبم. آدم خشنی نیستم اما دکتر کوتاه و کچل و خسته و بی‌اعتماد به نفس و غیرمنطقی و بی‌احساس بود. نمی‌دانم چرا یک دکتر فکر می‌کند با بقیه فرق دارد؟ دکتر کسی است که زمان کنکور خوب درس خواند. یعنی معارف و شیمی و عربی و زبان فارسی و فلان را هم خوب خواند. احتمالا یک خط می‌خواند و بعد چشمش را می‌بست و با صدای بلند تکرار می‌کرد تا درصد بالایی کسب کند. (شاید هم پول داشت و دانشگاه آزاد قبول شد.) بعد در دانشگاه چند واحد که حاصل تلاش انسان‌های دیگر بود را گذراند و به علم خود افزود و چند سال به صورت عملی مثل هر نجار و لوله‌کشی کار کرد و حالا دکتر شده است. من مطمئنم چند سال بعد یا برای اطمینان بیست سال بعد انسان نیازی به ویزیت شدن توسط دکترها نخواهد داشت. کافی است که نتایج آزمایش توسط یک هوش مصنوعی تحلیل شود. در این صورت فقط نوابغ پزشکی که علم را جلو می‌برند می‌توانند درآمد کسب کنند و اپراتورهای بی‌سواد مثل بقیه‌ی انسان‌ها طعم فقر و حقارت را می‌چشند. یک آدمی که با دستگاه سونوگرافی جنسیت بچه را تعیین می‌کند بیا و ببین چه خانه و درآمدی دارد. هیچ از دست آنها عصبانی نیستم و حسادتی هم ندارم. دلم برایشان می‌سوزد و دلم می‌خواهد با دو تا پس گردنی به خودشان بیایند. اما نمی‌توان به آنها پس گردنی زد. چون دکترها در ایران مثل خدا هستند.

گاهی از این که علم نمی‌تواند مشکلی را حل کند کلافه می‌شوم. پس این دانشمندها و شرکت‌‌ها چه کار می‌کنند؟ انتظارم از علم زیاد است. یادم رفته قبلا چه مشکلاتی داشتیم که الان حل شده. درخواست من مثل همه‌ی مردم یک کلمه است. بیشتر. سال 2019 در فیلم بلید رانر (1982) خیلی عجیب و غریب است و ما الان می‌توانیم بفهمیم که دو سال بعد خیلی از آن ماشین‌ها و ربات‌های عجیب اختراع نخواهند شد. نیم ساعت از فیلم را بیشتر ندیدم. بعد رفتم خوابیدم. یک جای فیلم اما آقای هریسون از تلفن عمومی تماس گرفت. یعنی به چیز مثل موبایل و اینترنت فکر هم نمی‌کردند.

Advertisements
نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

یا قاسم

به اوج لذت فلان که می‌رسم، انگار جان از بدنم خارج می‌شود. دوست دارم در آن لحظه بمیرم. نمی‌دانم بقیه در این حالت چه احساسی دارند ولی من می‌خواهم در این خوشی بمیرم. شاید می‌ترسم دوباره به این دنیای بیهوده برگردم. ای کاش مرگ هم همین حس و حال را داشته باشد و اگر نداشته باشد هم اصلا مهم نیست. دلم می‌خواست آنقدر اراده داشتم که از مرگ نمی‌ترسیدم و بالاتر از آن، خواست خدا برایم بی‌اهمیت بود. دوست ندارم چیزی از او بخواهم. برخلاف آن گفته‌ی معروف دوست دارم از خلقش خواهش کنم و از او نه.

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

ننوشته

صبح ساعت چهار از خواب بیدار شدم. با این که فقط سه ساعت خوابیده بودم اما باید آماده می‌شدم. روزهایی که باید به معدن بروم خیلی زود شروع می‌شوند. چهل و پنج دقیقه برای آماده شدنم کنار می‌گذارم. باید صبحانه بخورم. دستشویی بروم. به اینترنت سر بزنم. تلویزیون نگاه کنم. میم را به آرامی ببوسم. همه‌ی این کارها را باید بکنم تا آماده شوم. وسایل را با دقت جمع کردم. دوربین، بی‌سیم، کلاه، کرم ضد آفتاب، آب و کیفِ مدارک. بقیه‌ی وسایل در ماشین بود. مثل سه‌پایه، ژالون، جی پی اس، قطب‌نما، دفتر، خودکار و فلان. معمولا برای نقشه‌برداری به معادن می‌رویم. پراید شرکت را از پارکینگ درآوردم و در کوچه پارک کردم. پراید دزدگیر ندارد. هنوز وصل نکردیم. آن را با سوئیچ قفل کردم. و دوباره رفتم بالا و سوئیچ و ریموت را در خانه گذشتم. کار سختی نیست اما گاهی حوصله‌ی این کار را ندارم. این صحنه‌ای است که هیچ وقت در فیلم و سریالی نمی‌بینم. نویسنده و کارگردان اصلا به همچین موضوعاتی فکر نمی‌کنند. چون برای بیننده خسته‌کننده است. فایده‌ای در آن نمی‌بیند. لذتی نمی‌برد. درست مثل زندگی. سوئیچ و ریموت را برای میم می‌گذارم. شاید مشکلی برایش پیش بیاید و خواست برود بیرون. چند روز دیگر وارد ماه هشتم می‌شود و رانندگی برایش سخت‌تر خواهد شد اما پیاده‌روی در این گرما هم کار سختی است.

ده دقیقه به پنج صبح، دویست متر از خانه فاصله داشتم. باید به شرق می‌رفتیم. امسال شاید چهل بار به غرب رفته بودیم و آن صبح برای دومین بار بود که به شرق می‌رفتیم. برای همین اول به دنبال جواد رفتم. جواد زیر پل عابر ایستاده نبود. چون ماشینش، در حقیقت ماشین پدرش روشن نمی‌شد. در روزهای گدشته، با ماشین تا کنار خیابان می‌آمد و ماشین را برای پدرش پارک می‌کرد. خانه‌اش سه کیلومتر بیشتر با من فاصله نداشت و برای همین رفتم داخل خیابانشان. جاده‌ی پر پیچ و خم را طی کردم. سر کوچه هم دو دقیقه منتظرش شدم. فکر کردم شاید کلا خالی بسته باشد. زیاد مهم نبود. مهمان عزیزی از کرمانشاه آمده بود خانه‌شان. شاید پدرش به ماشین از اول صبح نیاز داشت. خبر مهمان عزیز را از چند هفته‌ی قبل داشتیم. من و نعمت هر روز با او در این رابطه شوخی می‌کردیم.

وقتی سوار ماشین شد گیج و منگ بود. سراغ نعمت را می‌گرفت. برایش توضیح دادم که به سمت شرق می‌رویم. درکش بسیار کم شده بود. سه تا کشیده محکم خواباندم زیر گوشش. به خاطر همین مسائل است که صبح‌ها زود از خواب بیدار می‌شوم. مخصوصا من که راننده‌ام باید هوشیار باشم. تجربه‌‌ی جواد کم است. وقتی من در چهارده سالگی فیلم حرفه خبرنگار را دیدم، او دو سالش بود. با او زیاد بحث نمی‌کنم. به سراغ نعمت رفتم. نعمت در خیابان منتظر ما بود. نعمت مثل من صبح زود بیدار می‌شود. اما بقیه‌ی روزش شبیه من نیست. هر روز چند قطره آب لیموی تازه را در لیوان آبش می‌ریزد و می‌نوشد. به مرغ‌ها و بلدرچین و خرگوشش سر می‌زند. کرم ضد آفتاب و آینه‌ی کوچکش را در کیف کمری‌اش می‌گذارد و می‌آید بیرون. با این همه سحرخیزی و آرامش اما همیشه چیزی را فراموش می‌کند. ما این موضوع را به رخش نمی‌کشیم. چون به نوعی سرپرست ماست و سنش هم از ما خیلی بیشتر است. از پدر جواد که مسن‌تر است. هنوز مجرد است. ظاهرا سال‌ها پیش شکست عشقی خورده است و با این موضوع کنار نیامده. بی آن که خودش بداند گرایش به چپ دارد و نظرات رادیکالی دارد. شاید نعمت هم چند جمله در مورد من در ذهن خودش نوشته باشد اما برای من مهم نیست. من آدمی هستم که خودم برای خودم کافی‌ام. از تنهایی نمی‌ترسم. حوصله‌ام سر نمی‌رود. برای خودم می‌نویسم. برای خودم نظر می‌دهم. شیفته‌ی کسی نیستم. فقط دو نفر هستند که اگر در خیابان آنها را ببینم از آنها امضا می‌گیرم. جسیکا چستین و تولستوی. فقط عاشق میمم اما می‌توانم اگر گاهی حوصله‌ی مرا نداشت درکش کنم. پدر و مادرم را دوست دارم اما از این که مرا درک نمی‌کنند حوصله‌ام سر نمی‌رود.

صبج خوبی بود. من و نعمت شوخی کردن با جواد را شروع کردیم. ظاهرا اگر کسی را مسخره نکنیم نمی‌توانیم کار کردن را تحمل کنیم. این وضعیت را در کارخانه‌ی ام‌دی‌اف سازی هم تجربه کرده بودم. آنجا خیلی شدید شده بود. راه رفتن ملت را مسخره می‌کردیم. ادای حرف زدن بقیه را در می‌آوردیم. با دخترهای کنترل کیفیت شوخی‌های فلان می‌کردیم. و با این اعمال شیفت را تمام می‌کردیم. الفبای خودمان را ساختیم. لهجه‌ی خودمان را داشتیم و اصلا چه می‌گویم؟ مطمئنم در همه‌ی جای دنیا این شیوه اجرا می‌شود. حتی کارمندهای مارک زاکربرگ هم این کارها را انجام می‌دهند. حالا البته کار ما انصافا سخت نیست که برای تحمل کردن آن نیاز به ژانگولر داشته باشیم. خوب هم هست. همیشه در راهیم. در طبیعتیم. تکراری نیست. زمانش طولانی نیست. نیاز به فکر کردن ندارد. فقط پولی در آن نیست. پول اگر چه مهم نیست اما بدون آن نمی‌شود به استخر و باشگاه و سفر رفت و بچه را به دنیا آورد و بزرگ کرد. تازه دلم می‌خواهد برای خودم خانه بخرم و در آن کتابخانه داشته باشم و یک گوشه‌ی آن تردمیل باشد. دلم می‌خواهد با ماشین شاسی‌بلند به کوهستان میم بروم و جاده‌ی خاکی دو ساعته‌اش را یک ساعته طی کنم اما بدون پول نمی‌توانم. فعلا دارم زحمت می‌کشم. باید دید در آینده چه پیش خواهد آمد.

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

نام

دلم گرفته. خسته‌ام. خوابم می‌آید. زانوی چپم درد می‌کند. نشُسته‌ام. حال ندارم بروم حمام. میم رفته خانه‌ی خواهرم. من هم باید بروم. همین که وارد خانه شدم دستم به نمکدان خورد. روی زمین افتاد و شکست. جاروبرقی را روشن کردم و نمک‌ها و شیشه را جارو کردم. جاروبرقی را جمع کردم و سر جایش گذاشتم. اما متوجه شدم زیر گلیم را جارو نزدم. برای همین دوباره جاروبرقی کشیدم. وقتی بلاخره لباس‌هایم را درآوردم و روی مبل نشستم، برای بار هزارم متوجه شدم کارهای نیمه‌تمامم تمام نشده. بدهی‌هایم صفر نشده. پولی ندارم. وزنم را کم نکردم.

سه ماه دیگر پدر می‌شوم اما آزمایش‌ها نشان می‌دهند قلب بچه ناقص است. دکترها هنوز جواب مشخصی نداده‌اند. دلم می‌خواهد آنها را با وزنه‌های سنگین به اعماق دریا پرت کنم. امروز وقتی بالای کوه بودم، میم زنگ زد و یک مطلب علمی از اینترنت در مورد بیماری‌های قلبی جنین برایم خواند. آخر تماس گریه کرد. نمی‌دانستم چطور آرامش کنم. توانش را ندارم. حتی حالم خودم را هم خراب کردم. معده‌ام سوخت و زانوهایم شل شد. نزدیک بود به پایین معدن سقوط کنم. خودم را جمع کردم. دوست نداشتم مشکلات پسرم بیشتر از این شود.

نوشته‌شده در Uncategorized | 2 دیدگاه

واقعا حرفی برای گفتن ندارم…

وقتی در کارخانه کار می‌کردم، خرجی نداشتم. فرصتی برای پول خرج کردن نداشتم. اگر شب‌کار بودم، صبح جنازه‌ام را به خانه می‌رساندم و صبحانه می‌خوردم و دوش می‌گرفتم. تا بعد از ظهر می‌خوابیدم. غروب اگر مجله‌ی فیلم نمی‌خواندم کمی می‌دویدم یا می‌رفتم در اینترنت گشت می‌زدم. شب که می‌رسید دوباره باید به سر کار می‌رفتم. انگار خانه‌ام کارخانه بود. گاهی صبح‌ها مستقیم می‌رفتم شرکت گاز تا یک امضایی را برای پدرم بگیرم. آنجا آنقدر روی صندلی ارباب رجوع‌ها چُرت می‌زدم که همه به من می‌خندیدند. یک بار متوجه شدم هفت روز تمام حتی یک ریال هم خرج نکرده‌ام. صبح دوستم با وانت مرا به کارخانه می‌رساند و غروب هم با او برمی‌گشتم. در خانه فقط شام می‌خوردم و می‌خوابیدم و دوباره فردا صبح زندگی‌ام را تکرار می‌کردم. هر ماه می‌رفتم شهر حقوقم را از بانک پارسیان به صورت نقدی می‌گرفتم و اسکناس‌ها را داخل شلوارم می‌گذاشتم. چون باید کمی پیاده می‌رفتم تا آن را در بانک مهر اقتصاد بگذارم. دوست نداشتم پولی که یک ماه تمام برایش بی‌خوابی کشیده بودم را از من بدزدند. آن موقع سود روزشمار بانک مهر یک درصد بیشتر از بانک پارسیان بود. کارت بانک مهر اقتصاد به شبکه وصل نبود و نمی‌شد با دستگاه‌های کارت‌خوان پول خرج کرد. این هم برایم یک امتیاز مثبت بود. همین طور که پول‌هایم بیشتر می‌شد بدهی‌های پدرم هم بیشتر می‌شد. درست نبود در آن شرایط دستش را نگیرم. شروع کردم به گرفتن دستش. قسط ماشین را می‌دادم. برای پروژه گازرسانی به رویان به حسابش پول واریز می‌کردم. اما به مرور مشخص شد پروژه پروژه‌ای نیست که سودی داشته باشد. برای این که در استعلام برنده باشند، قیمت را بسیار پایین پیشنهاد داده بودند. بنزین گران شده بود. دلار گران شده بود. نان گران شده بود. قیمت همه چیز سه برابر شده بود. با هزار بدبختی کار تمام شد اما شرکت گاز پول را یک سال بعد پرداخت کرد و پدرم همان قدر پول را که از من گرفته بود، می‌خواست به من برگرداند. این کار را نکرد. پیشنهاد داد که در کارخانه‌ی آهک سرمایه‌گذاری کنم. مدیرعامل آنجا گفته بود با هر سهمی که بخری فلان قدر سود ماهیانه به حسابت واریز می‌شود. حساب کردم دیدم خیلی راحت می‌توانم در خانه بنشینم و زیر باد کولر پول دربیاورم. می‌توانستم بیشتر روز را با شورت و شلوارک سپری کنم. از محل کارم استعفا دادم. شرایط کار برایم سخت شده بود. آقای رئیس قسمم داد که استعفا ندهم. من رفتم. وقتی پدرم پول را به حساب مدیر عامل واریز کرد و من رفتم کارخانه‌ی آهک را دیدم متوجه شدم با یک مستراح بزرگ طرف هستم. یک مستراح بزرگ با سه کوره و مشعل و یک سوله شبیه مرغداری‌هایی که مرغ ارگانیک تولید می‌کنند. روحیه‌ام خراب شد. دیگر نتوانستم روی پاهایم بایستم. روی سنگ‌های آهک نشستم. همان جا فهمیدم که من یک آدم شکست ‌خورده‌ام. با این حال کارخانه یک سال کار کرد و من هر روز امید داشتم که سودی به حسابم واریز شود اما نشد.

از آن سال تا الان نتوانسته‌ام خودم را جمع کنم. کارهای مختلفی انجام داده‌ام اما بهتر است بگویم چند سال است که بیکارم. برایم مشخص بود که یک آدم تنها و خسته هستم. نباید به هیچ جا امیدی داشته باشم. مطمئن نبودم که چه کاری خواهم کرد. گاهی می‌دانستم چه کنم اما پولی نداشتم که بتوانم از خانه فرار کنم. مجبور بودم با پدر و مادرم زندگی کنم. دلم می‌خواست بروم جنوب کار کنم. دلم می‌خواست نگهبان یک معدن متروک باشم. درست وقتی بیکار شدم و هیچ امیدی نداشتم شروع کردم به خواستگاری رفتن. من آدم تنهایی بودم. شب‌ها بالشت را بغل می‌کردم. دوست داشتم عشق را تجربه کنم اما این قدر عقل داشتم که بفهمم شرایطم مناسب نیست. برای همین تا سخن می‌گفتم، عیب و هنرم آشکار می‌شد و جلسه‌ی اول، جلسه‌ی آخر می‌شد. گاهی با همه‌ی چیزهای داغانی که از خودم تعریف می‌کردم، طرف بی‌خیال نمی‌شد. این جا بود که خودم را به نشنیدن و ندیدن می‌زدم. روزها و شب‌های سختی بود. خیلی لطمه دیدم. من اگر کاری نداشته باشم کتاب برادران کارامازوف را می‌خوانم. سریال بریکینگ بد را می‌بینم. تاریخ جهانگشای جووینی را می‌خوانم. سختم بود از آینده و شغل و مسئولیت حرف بزنم. یک روز بلاخره تصمیم گرفتم حرفم را به خانواده‌ام با این که ناراحت می‌شدند بزنم. گفتم وقتی می‌گویم شرایطم مناسب نیست، وقتی می‌گویم الان خانه، ماشین، شغل و پول ندارم، وقتی می‌گویم فعلا باید صبر کنم، یعنی آقا بی‌خیال. یعنی یک چیز محال است این حرف‌ها و شرایط. آینده‌ام یعنی تنهایی و من می‌توانم خیلی راحت با این مصیبت کنار بیایم، به شرط آن که شما دهان ما را سرویس نکنید. پدرم شروع کرد به دلداری دادن. کار پیدا می‌کنی، کارخانه شروع به کار می‌کند، من هوایت را دارم، همه چیز را فراهم می‌کنم. نگران نباش. خوب آدمی که خارش داشته باشد و دوست دارد فریب بخورد، این حرف‌ها را باور می‌کند. یک ماه بعد میم را دیدم. وقتی میم را دیدم شروع کردم به خالی‌بندی. من کارخانه‌دار هستم. من شرکت گازرسانی دارم. من مزرعه‌دار هستم. در حالی که دو سال تمام فقط جمعه‌ها می‌رفتم کوه. همه‌ی این‌هایی که گفتم، بودم، اما تقسیم بر ده‌هزار. چند روز بعد از ازدواج فهمیدم دیگر پدرم را نخواهم دید. دیگر او را ندیدم. او محو شد. صدایش به گوشم نرسید و حرف‌های مرا نشنید. مدت‌ها کاری نداشتم. اعصابم از مهمانی و عید خرد می‌شد. همیشه نگران بودم یکی از من بپرسد که خب آقا حافظ! چه می‌کنی؟ در این لحظه دلم می‌خواست با نوزده لیتر بنزین خودم را بسوزانم و پرسشگر را بغل کنم.

بعد از مدتی مدیرعامل کارخانه‌ی آهک شاید از روی شرمندگی کاری به من پیشنهاد کرد. شش ماه قبل. الان در دفتر محل کارم هستم. شرح این محل کار و پیچدگی‌های روابط کاری بسیار سخت و طاقت‌فرساست. شاید اگر وصف کنم خودم هم به خودم بگویم ای دیوانه. از این جا برو بیرون. مخصوصا وقتی امروز صبح آقای دکتر آمد و هنگامی که دید کتابخانه‌‌اش جابجا شده و اتاقش هم عوض شده، گفت این جا آن سودی که من فکر می‌کردم را نداشته است و من امیدی به این دفتر ندارم. دکتر قرمز شده بود. سی و هفت دقیقه صحبت کرد. پشم‌های من و هادی فر خورد. البته اغراق کردم. راستش چقدر مگر حقوق می‌گیرم که نگران آینده‌ی این جا باشم؟ آنقدر جوان نیستم که پشمی برای فر خوردن در من باقی مانده باشد. در این مدت همیشه وعده و وعید شنیده‌ام. یک در هزار امید دارم که این جا رتبه‌ای بگیرد و شرکت خفنی بشود و ما هم در این بین کلاهی بر سر خودمان بگذاریم. اگر هم نشد که به فلانم. این یک سال از بس غصه خوردم که دیگر دارم دیوانه می‌شوم. اما از این به بعد یک خونسردی خاصی در برابر همه‌ی مشکلات خواهم داشت. به قول معروف زندگی ارزش این را ندارد که آدم خودش را بکشد.

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

هی

هر کس با رقیبش دشمنی دارد. آمریکا با روسیه یا چین. دموکرات با جمهوری‌خواه. استقلالی با پرسپولیسی. خوزه مورینیو از کی بیشتر از همه بدش می‌آید؟ ایمن الظواهری؟ نه. آرسن ونگر. بیشتر از این نمی‌توانم توضیح بدهم. چون زیر درخت دراز کشیده‌ام و دارم به درخت‌های پرتقال آب می‌دهم.

 

35

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

باز هستی، طاقتم را طاق کرد دفتر صبر مرا اوراق کرد

صندلی جلو نشسته بودم. من و چند خانم دیگر منتظر بودیم مسافرهای دیگر هم بیایند تا ون پر شود. کنار خیابان نانوایی بود. نان‌های گرم و آماده منتظرم بودند. بگیرم یا نگیرم؟ در یخچال نان داشتیم، میم هم قطعا ناهار برنج درست کرده بود، با این حال رفتم که بگیرم. کیفم را سر جایم گذاشتم تا صندلی جلو را از دست ندهم. در این ماشین فرق جلو و عقب خیلی زیاد است. دو تا نان گرفتم و وقتی خواستم پول بدهم گفت صلواتی است. آنقدر خوشحال شدم که نتوانستم خنده‌ام را پنهان کنم. امیدوارم روزی برسد که این پول نان واقعا برایم مهم نباشد. چند هفته قبل با مهندس نعمان و ایوب رفته بودیم از معدنی نقشه‌برداری کنیم. حتی یک ریال هم در جیبم نداشتم. یعنی واقعا یک ریال هم نداشتم. یک بار دیگر هم باید بگویم که حتی یک ریال هم در جیبم نداشتم. با این حال صبحانه به یک رستوران خیلی باحال رفتیم. چون قرار بود معدن‌دار پولش را پرداخت کند. یعنی روز قبلش هماهنگ کرده بود. اما وقتی صبحانه تمام شد کارمند رستوران، معدن‌دار را نمی‌شناخت. اصلا نگران نشدم. من این چنین آدمی هستم. نگران نشونده در بحران‌ها. هنوز چند دقیقه به هفت صبح مانده بود. به رئیس زنگ زدم و جریان را گفتم. او هم اول موبایلش را که زیر تخت افتاده بود با دسته‌ی جاروبرقی کشید بیرون و سپس برایم پول ریخت. بعد از ظهر که برای ناهار برگشتیم طرف از ما عذرخواهی کرد و پول‌مان را پس داد. تلاشم این است که یک وضعیتی را توصیف کنم که واقعا خودم هم آن را باور نمی‌کنم. بنده آدمی با بیش از سی سال سن، متاهل، چند ماه دیگر پدر هستم اما گاهی پول نان هم ندارم. اصلا هم شرمنده نیستم. نمی‌دانم چرا؟ البته گاهی میم این وضعیت را به رویم می‌آورد که خیلی تحقیر می‌شوم اما نمی‌توانم حرفی بزنم. یعنی می‌بینم این بنده خدا هم امیدش به من است و حق دارد درباره‌ی آینده نگران شود. این جور وقت‌ها واقعا ناراحتم و اعصابم خرد می‌شود اما وقتی او خوشحال است و این مسائل را فراموش می‌کند واقعا زندگی خوبی دارم و نگران مسائل مادی نیستم.

هر کس جای من بود خودکشی می‌کرد اما من بی‌خیالم. شاید چون مدام میم به من پول می‌دهد. شاید چون فکر می‌کنم بلاخره یک اتفاقی می‌افتد و من هم وضعم خوب می‌شود. نمی‌دانم. گاهی یعنی یک روز در هفته، از شدت نگرانی موهایم سفید می‌شود اما شش روز دیگر امیدوارم. فعلا که دچار بحران هویت شغلی شده‌ام. هفته‌ی قبل، شنبه‌ رفتم دفتر و به همراه رئیس صبحانه خوردیم و خندیدیم. یک‌شنبه و دوشنبه و سه‌شنبه از معادن نقشه‌برداری کردیم. چهارشنبه کار آمار و نظرسنجی انجام دادم. پنج‌شنبه به شالیزار رفتم و جمعه‌ هم باغ پدر میم را آبیاری کردم. مدت‌هاست که با شرکت خودم کاری نمی‌کنم و گازرسانی به صنایع را فراموش کرده‌ام. دوستم پیشنهاد داده بود که برای موسسه‌شان نمایشنامه بنویسم اما نتوانستم. وقت نداشتم. هنوز تمام نشده است. رشته‌ام رباتیک است و کلاس پی ‌ال‌ سی هم چند هفته‌ی قبل تمام شد. در این فکرم که پروژه‌های هوشمندسازی را قبول کنم. این زندگی حرفه‌ای من است. من هیچ کاری نمی‌کنم. این‌ها به هم ربطی ندارند و من در هیچ زمینه‌ای تخصص ندارم. هیچ پولی هم از این همه کار به جیبم نمی‌رود. اگر می‌رفت که غم نان نداشتم. غم نانِ من واقعا غم نان است. یعنی برنج داریم. خوبش را هم داریم. مرغ و خروس و اردک و غاز و بوقلمون و گوشت و ماهی هم داریم. بیشترش را پدرها و مادرها به ما می‌دهند. تخم‌مرغ و شیر و ماست و پنیر و کره و مربا و عسل و سبزی و میوه و خیلی چیزهای دیگر را هم می‌دهند. اکثرا هم ارگانیک و با کیفیت و از خاستگاه اصلی خودشان می‌آیند. مثلا پدرم سالی سه تا بیست لیتری گلاب از دوستش در کاشان می‌گیرد، هم خودش مصرف می‌کند، هم اضافه را می‌فروشد. عسل را از سرعین می‌گیرد. شیره‌ی انگور را از خراسان شمالی و خیلی چیزهای دیگر. بیشتر آذوقه را آنها تامین می‌کنند اما خوب نان به عهده‌ی من است و سخت‌ترین قسمت کار است. البته مادرم در حیاط خانه تنور دارد و گاهی نان هم می‌پزد و به ما می‌دهد با این حال در شش ماه اول سال سرش شلوغ است. شالیزار وقت و رمق خانواده را می‌گیرد.

اول نوشته حالت گریه داشتم و می‌خواستم کلی غر بزنم اما آخرش حالم خوب شد و داشتم خدا را شکر می‌کردم که ناگهان یادم افتاد سه روز است که ماشینم را بیرون نمی‌آورم چون خراب است و پول ندارم درستش کنم و برای همین در تاکسی نشستم و منتظر شدم پر شود و چشمم به نانوایی افتاد و رفتم نان بگیرم و دیدم صلواتی هست و پووف.

نوشته‌شده در Uncategorized | 3 دیدگاه