دو هفته قبل

بچه لگد می‌زند. وقتی میم این خبر را می‌دهد همه چیز را رها می‌کنم و دستم را روی شکمش می‌گذارم. اما بچه بیشتر اوقات مرا سر کار می‌گذارد. دیگر خبری نیست که نیست. شکم میم از پایین پر از نقش و نگار شده است. عکس می‌گیرم و نشانش می‌دهم. گفت چقدر زشت شده. نه واقعا زشت نیست میم. شاید حرفم را باور نمی‌کند. شاید نظر من مهم نیست. بعد از چند دقیقه یادم می‌افتد قلب بچه مشکل دارد و بعد از زایمان معلوم نیست چه اتفاقی بیافتد. اما این موضوع همیشه از یادم می‌رود. نگران نمی‌شوم. نگرانم که چرا نگران نیستم. مادر میم خیلی نگران است. امروز بارها گریه کرد. اما بهانه‌ی دیگری پیدا کرد تا ما ناراحت نشویم.

Advertisements
نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

قبل از توفان

امشب، دومین شبی‌ست که پدر و مادر میم خانه‌ی ما هستند. خانه‌ی ما کوچک است. صد متر برایم کم است. با این که مهر دارد تمام می‌شود اما هنوز هوا گرم است. پنجره‌ی اتاق جلویی را باز کردم اما پنجره‌های پشتی خانه‌ رو به بتون باز می‌شود. احساس می‌کنم در قفس زندانی هستم. قرار است توفان بیاید. همه منتظر توفانیم. چراغ قوه‌ها را زده‌ایم به برق. ظرف‌ها را پر از آب کردیم. فامیل‌ها در گروه‌های تلگرامی مدام هشدار می‌دهند و می‌گویند خود را برای توفان آماده کنید اما همه احتمالا کون خود را در جای نرم گذاشته‌اند و آن را تکان نداده‌اند. امیدوارم توفان با دیدن این همه آدم‌های منتظر وحشت نکند.

الف قرار است آبان به این دنیا بیاید. هفته‌ی بعد می‌رویم تهران. احتمالا دکتر تاریخ زایمان را مشخص می‌کند و دیگر اجازه‌ی خروج از پایتخت را نمی‌دهد. زن‌دایی میم از روزها قبل منتظر است که به خانه‌ی آنها برویم. دایی و زن‌دایی و دخترهایشان بسیار مهربان و بامحبت هستند. اما نمی‌توانم بیست روز در خانه‌ی آنها باشم. با این که سیصد و سی متر خانه دارند و در آنجا احساس خوبی دارم اما نمی‌توانم. چند روز پیش آنها را که به شمال آمده بودند دیدم. همه در بیمارستان بودیم. همه به عیادت بیمار عزیز و جوانی آمده بودیم. در آینه‌ی چشم‌شان آدم مزاحمی می‌دیدم که قرار است بیست روز مزاحمت ایجاد کند. نمی‌دانم چگونه بنویسم. از تولستوی بیشتر از داستایفسکی خوشم می‌آید. خیلی بیشتر. بیشتر از هر نویسنده و هنرمندی در دنیا. نمی‌دانم چگونه می‌تواند با خالی‌بندی حتی ذهن ناپلئون را روی کاغذ بیاورد. شاید جسیکا چستین از دیدن خودش در آینه لذت نمی‌برد اما تولستوی قطعا وقتی جنگ و صلح را تمام کرد برایش بی‌تفاوت بود. «برایش بی‌تفاوت بود» یک اصطلاح است. هنگامی که در کارخانه کار می‌کردم آن را به هم می‌گفتیم. هر لحظه ممکن است برق قطع شود و من نتوانم این نوشته را قبل از توفان منتشر کنم.

نمی‌دانم هفته‌ی بعد چگونه خواهد گذشت. نمی‌دانم یک ماه بعد قلب بچه چه کار خواهد کرد. باید نگران باشیم. من نگران میم هستم. اول قرار نبود پیشش بمانم. می‌خواستم دو روز قبل از زایمان به تهران بروم. میم چهار روز غصه‌دار بود. من هم نتوانستم او را تنها بگذارم. شاید دارم سخت می‌گیرم. چند روز پیش عکس‌های میم را به دوستم نشان دادم. سی ثانیه دهانش باز بود و تعجب می‌کرد. انگار گزارشگر لالیگا داشت یک گل حساس را گزارش می‌کرد.

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

نه

سر کار هستم. توی دفتر نشسته‌ام. روی میزی که انگار دیگر برای من شده است. چند روز قبل به من گفتند از این به بعد روی این میز بنشین. علاقه‌ی خاصی به میز و صندلی ندارم. علاقه دارم اما در این دفتر نه. میز در این دفتر ارزشی ندارد. چون اول و آخر یا باید برای نقشه‌برداری در سرما و گرما به معادن بروم یا بروم فلان اداره و برگردم تا یک امضا بگیرم. وقت ندارم روی میز بنشینم. کارم سخت نیست. اعتراضی ندارم. چون اصلا چیزی به نام کار مورد علاقه وجود ندارد. حتی اگر کارگردان مشهوری باشم که باید از جسیکا چستین بازی بگیرد، باز هم دوست ندارم برای کار کردن بیدار شوم. کار خوب یعنی پول خوب. متاسفانه من پولی نمی‌گیرم. خیلی کم. اگر بیل گیتس اسکناس پانصد یورویی‌اش را از روی زمین برنمی‌دارد، من هم بر نمی‌دارم. چون به عمرم یورو ندیده‌ام که بخواهد روی زمین بیافتد. اگر هم داشتم با هشت دست از آن مراقبت می‌کردم. آدم خسیسی هستم. تا همین دو سال قبل که به ماشین گاز می‌زدم یک لیوان پر از سکه داشتم تا متصدی پمپ گاز به خاطر نداشتنِ پول خرد، صد تومان یا دویست تومان اضافه‌تر نگیرد. یک بار به متصدی جوانی که ریش داشت، پنج‌هزار و هشتصد و هفتاد و پنج تومان دادم که او سکه‌ها را از دست من گرفت و زیر پایش انداخت و برای این که تاثیر کارش را بیشتر کند با بی‌تفاوتی نگاهم کرد. حق با او بود. اما برای من سه ماه طول کشید تا بفهمم. و  امروز دیگر از دستش ناراحت نیستم. با این حال وقتی او را ببینم باز هم زیر لب فحش می‌دهم. البته دیگر گاز هم نمی‌زنم که آن جوان ریشو را ببینم. فقط از بنزین استفاده می‌کنم. گاز ماشین را خراب می‌کند. الان ماشین دوگانه‌سوزی دارم که فقط صندوقش به خاطر مخزن گاز، کوچک شده است و استفاده‌ی دیگری برای من ندارد. نمی‌توانم برای ماشین خرج کنم چون باید ماست بخرم. میزی که من رویش نشسته‌ام به همه‌ی اتاق‌ها دید دارد و من حوصله‌ی دیدن کسی را ندارم. واقعا هیچ کس را نمی‌خواهم ببینم. روانشناس ممکن است بگوید خودت و زندگی‌ات باعث این بی‌حوصلگی شده است. اما من پول ویزیت روانشناس نمی‌دهم در نتیجه هرگز این جمله را نمی‌شنوم. اگر نیاز بود با پول ویزیت می‌رفتم استخر و کوه و آنجا روانم را مفتی تحلیل می‌کردم.

شاید در یک جزیره‌ی دورافتاده دلم برای این قهوه‌‌چی نفرت‌انگیز پایین ساختمان هم تنگ می‌شد. یک آدم نامرتب و کثیف که در قهوه‌خانه‌ی کثیفش صبحانه و ناهار فاجعه‌اش را به ملت می‌دهد. شام نمی‌دهد چون عصر تعطیل می‌کند و با یک کیسه پول به خانه می‌رود. یکی از غذاهایش آبِ آبگوشت است. آب قرمز رنگ داغی که نمک و فلفل هم دارد و ملت گرسنه یک بربری نصفه را در آن خرد می‌کنند و می‌خورند. چشم‌های قهوه‌چی سی سانت از کاسه بیرون آمده است. با این حال از وقتی که به این دفتر آمده‌ام چشم ندارد مرا ببیند. چون فقط یک بار به قهوه‌خانه‌اش رفتم. بقیه موارد همیشه نان گرفتم و صبحانه را در آشپزخانه‌ی دفتر خوردم. ظاهرا همکارانم پیش از آن که به اینجا بیایم هفته‌ای چند بار به قهوه‌خانه می‌رفتند. یا شاگرد چهار طبقه پله را بالا می‌آمد و  یک سینی صبحانه یا ناهار را به دفتر می‌آورد. اما الان به هر علتی این کار را نمی‌کنند. فکر می‌کنم پیرمرد از چشم من می‌بیند. دفتر ما طبقه‌ی چهارم ساختمان است و ساختمان آسانسور ندارد از بس پله‌ها را بالا و پایین کرده‌ام، زانوهایم خراب شده‌اند. واقعا پیرمرد برایم اهمیتی ندارد، صرفا باید چیزی بنویسم. ادامه: موهای کم‌پشتش بسیار نامرتب است. موهای سفید پشت گردنش مثل چی از یقه‌ی سفید و بلندش زده بیرون و آدم هر لحظه یک خال گندیده از آنها را در املت و آبِ آبگوشت تصور می‌کند. امکان ندارد وقتی نان می‌گیرم و از جلوی در رد می‌شوم مرا ورانداز نکند. یک روز از عمرش کم می‌شود وقتی ببیند صبحانه را در مغازه‌اش نمی‌خوریم. سه روز پیش یک کاسه برنج با خودم به دفتر آوردم و پختم. چنان عطری در ساختمان پیچید که فکر کنم چهار طبقه پایین‌تر هم رفت و پیرمرد سکته کرد.

کنار قهوه‌خانه‌ی پیرمرد یک جوان سیاهی قهوه‌فروشی دارد. این یکی واقعا قهوه می‌فروشد و گاهی هم قهوه درست می‌کند و ملت می‌توانند روی دو تا صندلی که آنجا هست بنشینند و قهوه بنوشند. مشکلی با این جوان ندارم. چون اصلا به من نگاه نمی‌کند. همیشه بیرون مغازه‌اش به افق خیره می‌شود و سیگار می‌کشد. آنقدر محو تماشای افق که انگار لب ساحل نشسته باشد ولی او کنار پیاده‌روی یک خیابان بزرگ و پر سر و صداست.  راستش هر وقت که او را می‌بینم دارد سیگار می‌کشد و امیدوارم هر چه زودتر سیگار او را بکشد. اولا وقتی در بیمارستان بستری شود مالیات و سهم من از پول نفت را از بین می‌برد و دوما چون فیلترهای سیگار را داخل باغچه می‌اندازد. منظره‌ی خوبی نیست. به خصوص این که باشگاه کوهنوردی زیر مغازه‌ی اوست و من کوهنوردانی که به آنجا می‌آیند را می‌شناسم. آنها واقعا از دیدن زباله زجر می‌کشند. به خصوص آن هاتاوی هم هست و درست است که درخشش سابق را ندارد اما بلاخره آن هاتاوی است و من دوست ندارم ناراحت باشد. هیچ وقت فکر نمی‌کردم زمانی باشگاه با محل کارم هشت متر به طور عمودی فاصله داشته باشد و من نتوانم به کوه بروم. هر روز آقای هین را می‌بینم و به هم سلام می‌کنیم و از من می‌پرسد کوه نمی‌آیی آقای حافظ؟

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

ای دوست بیا تا غم دیروز نخوریم

عاشورا تمام شد. بهره نبردیم. آدم نشدیم. وزنم را کم نکردم. به باشگاه نرفتم. نمی‌توانم به استخر مورد علاقه‌ام بروم. استخری که در سطح من است، بلیطش ششصد هزار ريال است. پاییز رسید. هوا سرد شد. دیروز باران بارید. بعد از مدت‌ها باران بارید. دیگر شالیزار به آب نیاز ندارد. هفته‌ی قبل، من و پدرم لوله‌ها را جمع کردیم. امسال برای کشت دوباره‌ی شالی سال بسیار سخت و خشکی بود. تفم را داخل شالیزار می‌انداختم. روزها به معدن می‌رفتم و شب‌ها نگهبان آب و موتور آب می‌شدم. هنگام خواب بیدار بودم و موقع بیداری می‌خوابیدم. نصف مسیر دو ساعته را هنگام رانندگی خواب بودم. چند بار نزدیک بود تصادف کنم. یاد گرفتم تخمه نمی‌گذارد بخوابم. اما هوا گرم بود و بعد از چند روز تخمه دهان و لبم را زخمی کرد. چاک چاک شد دهانم. بی‌حس شد زبانم و در یک جمله به صورت خلاصه، سرویس شدیم تا نشاء تمام شد. پدرم هم نتوانست به مسافرتش برود. دارد شصت ساله می‌شود ولی هنوز مجبور است کار کند. روزی که داشتیم لوله‌ها را جمع می‌کردیم تاسوعا بود. عصر تاسوعا. یک روز مانده بود به فاجعه. ناهار را در روستای مجاور خورده بودیم. پدرم تاریخ کمک نقدی‌اش را اعلام کرد. در آینده‌ای مبهم. ای کاش پدر ثروتمندی داشتم.

روز هفتم محرم میزبان عزاداران ابی عبدالله الحسین بودیم. مثل هر سال. این یک رسم هفت هزار ساله است. به این صورت که هر خانواده برای حدود صد نفر ناهار درست می‌کند، موقع ظهر، وقتی دسته‌روی‌ها تمام شد، وقتی تجمع عاشقان حسینی در امامزاده تمام شد، دروازه‌ها را باز می‌کنند و شما می‌توانی یک خانه را انتخاب کنی و ناهار را در آنجا میل کنی. نهم و دهم محرم در روستاهای همسایه همین برنامه اجرا می‌شود. دسته‌های عزاداری از روستاهای اطراف می‌آیند. اما از شهر هم مهمانان غریبه به صورت مجزا می‌آیند. اصولا شهری‌ها دنبال غذاهای روستایی‌ها هستند و مثل چی برای یک وعده غذای گرم پشتک می‌زنند. هدفشان مرغ و اردک محلی با برنج فلان است. خوب من با این قضیه راحت نیستم. در گذشته وقتی این رسم شکل گرفت، جمعیت بسیار کم بود و از شهر هم کسی به روستا نمی‌آمد. اصلا شهر و روستا تفاوتی با هم نداشتند. اما اجرای این مراسم در زمان حال بسیار سخت شده است. تجملات بالا رفته. بعضی‌ها واقعا فقیرند. پول ندارند اما خوب از این که حرفی بزنند می‌ترسند. از کسی یا مقامی نمی‌ترسند. از خود حضرت سیدالشهدا می‌ترسند. می‌ترسند خشکسالی بیاید یا نسلشان منقرض شود. یا سنگ آسمانی به کمرشان بخورد. روستا بزرگ‌تر نشده و نمی‌تواند پذیرای جمعیت چند برابر باشد. غیر از صد نفر که با دسته‌ی عزاداری و علم و فلان می‌آیند، بقیه با ماشین می‌آیند. ترافیک می‌شود. من حوصله‌ی این خودکشی دسته ‌جمعی را ندارم. روزی را که می‌توان بهتر گذراند داریم به این شکل سپری می‌کنیم. اما خوب حرفی نمی‌زنم. قبلا می‌زدم اما الان نه. پذیرفته‌ام که زورم نمی‌رسد رسم‌های تاریخی و قدیمی را عوض کنم. اگر می‌توانستم، آن وقت می‌شدم محمد پیغمبر. شاید هم چنگیزخان، الکس فرگوسن، کوبریک. خوبی این رسم برای ما این است که ما خانه‌ای در روستا نداریم. ما جدا افتاده از روستا هستیم. پدرم سال‌ها پیش بیرون از روستا زمین خرید و خانه‌اش را در این زمین بنا کرد. چهار تا همسایه بیشتر نداریم. هر کدام از یک روستا. در نتیجه هیچ رسم و رسومی نداریم غیر از یک رسم که متاسفانه همان اول بنا شد. به این صورت که وقتی سال نو شد همه به خانه‌ی همدیگر می‌روند. پنج خانواده در یک خانه بیست دقیقه می‌نشینند، بعد دوباره پنج خانواده در خانه‌ی شماره‌ی دو، بیست دقیقه می‌نشینند و الی آخر. در روستا نیستیم اما پدرم به عنوان بزرگ خانواده خرجی می‌دهد و کمک می‌کند. مهمانی در خانه‌ی عمو و عمه برگزار می‌شود. مردها خانه‌ی عمه و زن‌ها خانه‌ی عمو. من هم می‌روم به مادر و عمه و زن عمو کمک می‌کنم. ظرف می‌شورم یا هر کار کوچک دیگری. یک خوبی دیگر این رسم این است که انگار نفر اول بفرمایید شام باشیم. ناهار را می‌دهیم و خلاص. روزهای دیگر مهمان هستیم. این که می‌توانم به هر خانه‌ای وارد شوم برایم جذاب است. روزهای بعدی شلوغ‌تر هم هست. چون خوشبختانه هفتم محرم تعطیل نیست اما در تاسوعا و عشورا ساروی‌ها می‌توانند با خیال راحت بیایند و ناهار بخورند. واقعا برای آنها متاسفم. اکثرا کارمند و ثروتمندند. از ماشین‌هایشان مشخص است. هزینه این ناهار برای بعضی از روستایی‌ها یک دوازدهم درآمد سالانه‌شان تمام می‌شود اما شهری‌ها که خودشان در طول سال هیچ خرجی نمی‌کنند به این مسائل توجهی نمی‌کنند. وقتی بشقاب را برای بار دوم پر از برنج می‌کنند، وقتی اردک را با روغن روی برنج می‌گذارند، وقتی قبل از آن سالاد را با سس فراوان می‌خورند، وقتی در انتها نوشابه می‌خورند و بعد از ناهار سیگار روشن می‌کنند مشخص است که به هیچ چیزی توجه نمی‌کنند. امیدوارم هر کس با این سبک از زندگی ناگهان تمام کند و خرجی بر روی دست بیمارستان‌های دولتی نگذارد. راستش نمی‌توانم خوشحال نباشم وقتی به این فکر می‌کنم که من هیچ وقت این رسم را ادامه نمی‌دهم. یعنی هفت هزار سال تداوم به حافظ می‌رسد و ناگهان تمام. این می‌شود تاثیرم بر تاریخ.

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

س

سلام. من حافظم. مردی از شهر  فلان. دریای فلان. دشت فلان. یک و هشتاد و فلان قد دارم. صد و فلان وزن دارم. دو ماه دیگر پدر می‌شوم. بچه پسر است. اسمش را هم انتخاب کردیم. من پیشنهاد دادم و میم خوشش آمد. باورنکردنی بود. فرایند انتخاب اسم خیلی ساده بود. بلاخره یکی از فرایندهای زندگی‌ام ساده تمام شد. اما مشکلات دیگر همچنان وجود دارند و از گوشه و کنار به من لبخند می‌زنند. الان که اینها را می‌نویسم، هر بیست دقیقه از دستشویی فرنگی صدای آب می‌آید. شاید خراب است. انگار یکی از او استفاده می‌کند. بسم‌الله.

دوست دارم نوشته‌ها را با سلام شروع کنم. این جوری حس بهتری دارم. کسی مرا مجبور نکرده بنویسم اما هر وقت که قصد می‌کنم، نوشتن برایم سخت است. با سلام شروع کنم راحت‌تر می‌توانم ادامه بدهم. حالا به چه کسی سلام می‌کنم؟ نمی‌دانم. به چند نفر؟ چهار یا پنج نفر؟ نمی‌دانم. قبلا سیصد و چهل نفر بودند. خالی بستم. مهم نیست. مدتهاست آن دوران کوتاه گذشته. ناراحت نیستم. زندگی همین است. بیست ماه تمام کسی نبود. اما همین طور می‌نوشتم. رویم نمی‌شود بگویم اما یکی از دلایل نوشتنم این بود که یک شب دختری اینها را بخواند و از من خوشش بیاید و بعد با هم ازدواج کنیم و خوشبخت شویم. الان که می‌نویسم میم در خانه خوابیده. با چشم‌های روشنی که بسته شده و قامت بلندی که روی تخت قرار دارد و شکمی که تا دو ماه دیگر از این هم بزرگ‌تر می‌شود. قبل از ازدواج هیچ وقت این جا را نخواند و بعدش هم به زور دو تا را خواند. سالهاست که دیگر نمی‌خواند. بسیار شرمنده‌ام اما الان هم که می‌نویسم آرزو می‌کنم یک سالمند پیر و ثروتمند از نوشته‌هایم خوشش بیاید و مرا وارث خودش قرار دهد. آیا واقعا برای این می‌نویسم؟ نمی‌دانم. شاید می‌نویسم چون نمی‌توانم ساز بزنم. یا فیلم بسازم. شاید دارم به پسرم سلام می‌کنم. او با قلب مظلومش دو ماه و ده متر و یک پوست و رحم با من فاصله دارد. تخصصی در زنان و زایمان و قلب کودکان ندارم. متخصص نیستم. نمی‌دانم چه کاری از من برمی‌آید یا چه کار باید بکنم که مشکل قلب حل شود. بار آخر وقتی میم از اتاق می‌رفت بیرون و زن باردار دیگری داشت زیر دستگاه می‌رفت، دکتر به من گفت چقدر سوال‌های سخت می‌پرسی؟ دلم می‌خواست سرش را به لبه‌ی تیز دستگاه اکوکاردیوفلان بکوبم. آدم خشنی نیستم اما دکتر کوتاه و کچل و خسته و بی‌اعتماد به نفس و غیرمنطقی و بی‌احساس بود. نمی‌دانم چرا یک دکتر فکر می‌کند با بقیه فرق دارد؟ دکتر کسی است که زمان کنکور خوب درس خواند. یعنی معارف و شیمی و عربی و زبان فارسی و فلان را هم خوب خواند. احتمالا یک خط می‌خواند و بعد چشمش را می‌بست و با صدای بلند تکرار می‌کرد تا درصد بالایی کسب کند. (شاید هم پول داشت و دانشگاه آزاد قبول شد.) بعد در دانشگاه چند واحد که حاصل تلاش انسان‌های دیگر بود را گذراند و به علم خود افزود و چند سال به صورت عملی مثل هر نجار و لوله‌کشی کار کرد و حالا دکتر شده است. من مطمئنم چند سال بعد یا برای اطمینان بیست سال بعد انسان نیازی به ویزیت شدن توسط دکترها نخواهد داشت. کافی است که نتایج آزمایش توسط یک هوش مصنوعی تحلیل شود. در این صورت فقط نوابغ پزشکی که علم را جلو می‌برند می‌توانند درآمد کسب کنند و اپراتورهای بی‌سواد مثل بقیه‌ی انسان‌ها طعم فقر و حقارت را می‌چشند. یک آدمی که با دستگاه سونوگرافی جنسیت بچه را تعیین می‌کند بیا و ببین چه خانه و درآمدی دارد. هیچ از دست آنها عصبانی نیستم و حسادتی هم ندارم. دلم برایشان می‌سوزد و دلم می‌خواهد با دو تا پس گردنی به خودشان بیایند. اما نمی‌توان به آنها پس گردنی زد. چون دکترها در ایران مثل خدا هستند.

گاهی از این که علم نمی‌تواند مشکلی را حل کند کلافه می‌شوم. پس این دانشمندها و شرکت‌‌ها چه کار می‌کنند؟ انتظارم از علم زیاد است. یادم رفته قبلا چه مشکلاتی داشتیم که الان حل شده. درخواست من مثل همه‌ی مردم یک کلمه است. بیشتر. سال 2019 در فیلم بلید رانر (1982) خیلی عجیب و غریب است و ما الان می‌توانیم بفهمیم که دو سال بعد خیلی از آن ماشین‌ها و ربات‌های عجیب اختراع نخواهند شد. نیم ساعت از فیلم را بیشتر ندیدم. بعد رفتم خوابیدم. یک جای فیلم اما آقای هریسون از تلفن عمومی تماس گرفت. یعنی به چیز مثل موبایل و اینترنت فکر هم نمی‌کردند.

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

یا قاسم

به اوج لذت فلان که می‌رسم، انگار جان از بدنم خارج می‌شود. دوست دارم در آن لحظه بمیرم. نمی‌دانم بقیه در این حالت چه احساسی دارند ولی من می‌خواهم در این خوشی بمیرم. شاید می‌ترسم دوباره به این دنیای بیهوده برگردم. ای کاش مرگ هم همین حس و حال را داشته باشد و اگر نداشته باشد هم اصلا مهم نیست. دلم می‌خواست آنقدر اراده داشتم که از مرگ نمی‌ترسیدم و بالاتر از آن، خواست خدا برایم بی‌اهمیت بود. دوست ندارم چیزی از او بخواهم. برخلاف آن گفته‌ی معروف دوست دارم از خلقش خواهش کنم و از او نه.

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

ننوشته

صبح ساعت چهار از خواب بیدار شدم. با این که فقط سه ساعت خوابیده بودم اما باید آماده می‌شدم. روزهایی که باید به معدن بروم خیلی زود شروع می‌شوند. چهل و پنج دقیقه برای آماده شدنم کنار می‌گذارم. باید صبحانه بخورم. دستشویی بروم. به اینترنت سر بزنم. تلویزیون نگاه کنم. میم را به آرامی ببوسم. همه‌ی این کارها را باید بکنم تا آماده شوم. وسایل را با دقت جمع کردم. دوربین، بی‌سیم، کلاه، کرم ضد آفتاب، آب و کیفِ مدارک. بقیه‌ی وسایل در ماشین بود. مثل سه‌پایه، ژالون، جی پی اس، قطب‌نما، دفتر، خودکار و فلان. معمولا برای نقشه‌برداری به معادن می‌رویم. پراید شرکت را از پارکینگ درآوردم و در کوچه پارک کردم. پراید دزدگیر ندارد. هنوز وصل نکردیم. آن را با سوئیچ قفل کردم. و دوباره رفتم بالا و سوئیچ و ریموت را در خانه گذشتم. کار سختی نیست اما گاهی حوصله‌ی این کار را ندارم. این صحنه‌ای است که هیچ وقت در فیلم و سریالی نمی‌بینم. نویسنده و کارگردان اصلا به همچین موضوعاتی فکر نمی‌کنند. چون برای بیننده خسته‌کننده است. فایده‌ای در آن نمی‌بیند. لذتی نمی‌برد. درست مثل زندگی. سوئیچ و ریموت را برای میم می‌گذارم. شاید مشکلی برایش پیش بیاید و خواست برود بیرون. چند روز دیگر وارد ماه هشتم می‌شود و رانندگی برایش سخت‌تر خواهد شد اما پیاده‌روی در این گرما هم کار سختی است.

ده دقیقه به پنج صبح، دویست متر از خانه فاصله داشتم. باید به شرق می‌رفتیم. امسال شاید چهل بار به غرب رفته بودیم و آن صبح برای دومین بار بود که به شرق می‌رفتیم. برای همین اول به دنبال جواد رفتم. جواد زیر پل عابر ایستاده نبود. چون ماشینش، در حقیقت ماشین پدرش روشن نمی‌شد. در روزهای گدشته، با ماشین تا کنار خیابان می‌آمد و ماشین را برای پدرش پارک می‌کرد. خانه‌اش سه کیلومتر بیشتر با من فاصله نداشت و برای همین رفتم داخل خیابانشان. جاده‌ی پر پیچ و خم را طی کردم. سر کوچه هم دو دقیقه منتظرش شدم. فکر کردم شاید کلا خالی بسته باشد. زیاد مهم نبود. مهمان عزیزی از کرمانشاه آمده بود خانه‌شان. شاید پدرش به ماشین از اول صبح نیاز داشت. خبر مهمان عزیز را از چند هفته‌ی قبل داشتیم. من و نعمت هر روز با او در این رابطه شوخی می‌کردیم.

وقتی سوار ماشین شد گیج و منگ بود. سراغ نعمت را می‌گرفت. برایش توضیح دادم که به سمت شرق می‌رویم. درکش بسیار کم شده بود. سه تا کشیده محکم خواباندم زیر گوشش. به خاطر همین مسائل است که صبح‌ها زود از خواب بیدار می‌شوم. مخصوصا من که راننده‌ام باید هوشیار باشم. تجربه‌‌ی جواد کم است. وقتی من در چهارده سالگی فیلم حرفه خبرنگار را دیدم، او دو سالش بود. با او زیاد بحث نمی‌کنم. به سراغ نعمت رفتم. نعمت در خیابان منتظر ما بود. نعمت مثل من صبح زود بیدار می‌شود. اما بقیه‌ی روزش شبیه من نیست. هر روز چند قطره آب لیموی تازه را در لیوان آبش می‌ریزد و می‌نوشد. به مرغ‌ها و بلدرچین و خرگوشش سر می‌زند. کرم ضد آفتاب و آینه‌ی کوچکش را در کیف کمری‌اش می‌گذارد و می‌آید بیرون. با این همه سحرخیزی و آرامش اما همیشه چیزی را فراموش می‌کند. ما این موضوع را به رخش نمی‌کشیم. چون به نوعی سرپرست ماست و سنش هم از ما خیلی بیشتر است. از پدر جواد که مسن‌تر است. هنوز مجرد است. ظاهرا سال‌ها پیش شکست عشقی خورده است و با این موضوع کنار نیامده. بی آن که خودش بداند گرایش به چپ دارد و نظرات رادیکالی دارد. شاید نعمت هم چند جمله در مورد من در ذهن خودش نوشته باشد اما برای من مهم نیست. من آدمی هستم که خودم برای خودم کافی‌ام. از تنهایی نمی‌ترسم. حوصله‌ام سر نمی‌رود. برای خودم می‌نویسم. برای خودم نظر می‌دهم. شیفته‌ی کسی نیستم. فقط دو نفر هستند که اگر در خیابان آنها را ببینم از آنها امضا می‌گیرم. جسیکا چستین و تولستوی. فقط عاشق میمم اما می‌توانم اگر گاهی حوصله‌ی مرا نداشت درکش کنم. پدر و مادرم را دوست دارم اما از این که مرا درک نمی‌کنند حوصله‌ام سر نمی‌رود.

صبج خوبی بود. من و نعمت شوخی کردن با جواد را شروع کردیم. ظاهرا اگر کسی را مسخره نکنیم نمی‌توانیم کار کردن را تحمل کنیم. این وضعیت را در کارخانه‌ی ام‌دی‌اف سازی هم تجربه کرده بودم. آنجا خیلی شدید شده بود. راه رفتن ملت را مسخره می‌کردیم. ادای حرف زدن بقیه را در می‌آوردیم. با دخترهای کنترل کیفیت شوخی‌های فلان می‌کردیم. و با این اعمال شیفت را تمام می‌کردیم. الفبای خودمان را ساختیم. لهجه‌ی خودمان را داشتیم و اصلا چه می‌گویم؟ مطمئنم در همه‌ی جای دنیا این شیوه اجرا می‌شود. حتی کارمندهای مارک زاکربرگ هم این کارها را انجام می‌دهند. حالا البته کار ما انصافا سخت نیست که برای تحمل کردن آن نیاز به ژانگولر داشته باشیم. خوب هم هست. همیشه در راهیم. در طبیعتیم. تکراری نیست. زمانش طولانی نیست. نیاز به فکر کردن ندارد. فقط پولی در آن نیست. پول اگر چه مهم نیست اما بدون آن نمی‌شود به استخر و باشگاه و سفر رفت و بچه را به دنیا آورد و بزرگ کرد. تازه دلم می‌خواهد برای خودم خانه بخرم و در آن کتابخانه داشته باشم و یک گوشه‌ی آن تردمیل باشد. دلم می‌خواهد با ماشین شاسی‌بلند به کوهستان میم بروم و جاده‌ی خاکی دو ساعته‌اش را یک ساعته طی کنم اما بدون پول نمی‌توانم. فعلا دارم زحمت می‌کشم. باید دید در آینده چه پیش خواهد آمد.

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید