از هزاران در یکی گیرد سماع

نمی‌دانم چه بگویم. حال ندارم. مریضم. زیر شکمم درد وحشتناکی دارم. دردش همیشگی نیست. رفتم دکتر. آزمایش ادرار و سونوگرافی دادم، چیزی نبود. دکتر گفت شاید سندروم روده تحریک‌پذیر گرفته باشی که به خاطر نگرانی است. نگرانی؟ بله آقای دکتر. بچه‌م مریض است و وضع مالی خوبی هم ندارم و شغلی هم ندارم و استقلال هم باخت و بایرن هم باخت و احتمالا لیورپول هم می‌بازد و انگشت دوم پای راستم زخمی شده و هوا دارد گرم می‌شود و من گرما و رطوبت را با شلوارک و کنار استخر و زیر سایه‌ی درخت دوست دارم که متاسفانه در آپارتمان این امکانات فراهم نیست.

ساعت چهار صبح است. بچه خوابیده. یک ساعت قبل شیرش را خورد. با قطره‌چکان به او شیر می‌دهیم. طفلی هیچ وقت چیزی را میک نزد. مادرش هم خیلی دوست داشت شیر خودش را به او بدهد اما نشد. بچه دو ماه در بیمارستان بستری بود. از وقتی ترخیص شد جز شیر خوردن هیچ مشکل دیگری نداشت. بدخواب نبود، دفع بدی نداشت و گریه‌های بی‌دلیل و طولانی هم نداشت. اما یک هفته است که وزن نمی‌گیرد و بینی‌اش بسته شده و خسته و کلافه است. دکترها هم مبهم‌ترین حرف‌های ممکن را می‌زنند. کاش علم خیلی پیشرفت کند. به نظرم پیشرفتش بسیار کند است. دانشمندان خواهش می‌کنم مثل من نباشید و در آزمایشگاه‌ها تمام مشکلات بشر مخصوصا بیماری‌های مادرزادی قلب اطفال را حل کنید.

دارم دشت گریان گوش می‌کنم. میم امروز مهمان داشت. من هم به خانه‌‌ی پدرخانمم رفتم و آنجا خوابیدم. خیلی حال داد. به انسان تنهای بی‌خانواده حسادت می‌ورزم. سال‌ها قبل وقتی ایران دچار بحران می‌شد خوشحال که نه حالا ولی حداقل نگران نمی‌شدم اما سال قبل دی ماه که شلوغ شد حسابی نگران شدم. نکند دکترِ پسرم از ایران مهاجرت کند و جراحی بعدی را نتوانیم به خوبی انجام دهیم؟ یا زلزله بیمارستان را خراب نکند؟ دیشب هم که برجام فلان شد. واقعا من که نمی‌فهمم چه اتفاقی قرار است بیافتد و اگر می‌دانستم چه تاسی می‌آید، ورق‌هایم را در خانه‌ی مورد نظر قرار می‌دادم. و با این جمله‌ی جالب بروم و قسمت بعدی سیمپسون‌ها را ببینم. خوشبختانه میم یادش رفت بستنی را برای مهمان‌هایش بیاورد. بستنی شکلاتی.

Advertisements
نوشته‌شده در Uncategorized | ۱ دیدگاه

فرار متوسط

ای کاش پدرها می‌گفتند خودت را خسته نکن یعنی چه.

 باید هزار کیسه‌ی پنجاه کیلویی را جابجا می‌کردم. خودت را خسته نکن.

باید شاخه‌های خشک شده‌ی هشت هزار درخت پرتقال را جمع می‌کردم و از باغ خارج می‌کردم. خودت را خسته نکن.

باید سی‌هزار قدم به روایت سامسونگ در گلِ شالیزار راه می‌رفتم و کارهای مختلفی انجام می‌دادم. خودت را خسته نکن.

امسال با همه‌ی گندهایی که زدم از یک جهت سال خوبی است. دیگر همکار پدرم نیستم. اما یک روز که رفتم کمک کنم «خودت را خسته نکن» را شنیدم. ای کاش می‌توانستم بگویم اگر بخواهم خودم را خسته نکنم باید از پیش شما فرار کنم. بعد واقعا فرار می‌کردم و هر طوری بود خودم را به شمال شرقی سیبری می‌رساندم.

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

چند فرمان

دزدی نمی‌کنم. چون می‌ترسم دستگیر بشوم. خیلی دوست دارم گاوصندوق بانک‌ها را خالی کنم و روی کوهی از اسکناس بخوابم. البته رویشان پتو پهن می‌کنم. هم نرم‌تر است و هم این که جلوی آلودگی گرفته می‌شود.

دعوا نمی‌افتم. شاید آسیب ببینم. وگرنه دوست دارم به تمام راننده‌های‌ که با سرعت وارد تقاطع می‌شوند، پس‌گردنی بزنم. شال و روسری راننده‌های زن را برمی‌دارم، موهایشان را کنار می‌زنم تا پس‌گردنیِ آنها هم صدادار باشد. و دوست دارم با قفل فرمان شیشه‌ی تمام ماشین‌هایی که جلوی درب پارکینگ پارک می‌کنند را بشکنم. اصلا اگر یکی فیلم می‌گرفت و به صورت اسلوموشن نشانم می‌داد دوست داشتم با مسلسل به این‌ها شلیک کنم. به لاستیک شلیک نمی‌کنم چون صحنه‌ی ترکیدن‌شان و کم شدن ارتفاع ماشین از سطح جاده خیلی تکراری شده است.

خیانت نمی‌کنم. برایم لذتی ندارد.

سعی می‌کنم دروغ نگویم. چون کم‌حافظه‌ام و دستم رو می‌شود. اما وقتی دروغ می‌گویم و به هدفم می‌رسم، ناراحت نیستم. یک ماه پیش به دوستم دروغ گفتم و تیرم به هدف خورد. آنقدر نیشم باز شده بود که مجبور شدم دو ساعت مرخصی بگیرم و چون پیش خودم کار می‌کنم، هیچ فرم و کاغذی پر نکردم.

اگر پسرم را دوست دارم و عاشقش هستم شاید دارم به او عادت می‌کنم. خانم توصلی برای گربه‌اش عزادار شد و نمی‌دانم کدام شاعر معروف برای کدام حیوان قصیده سرود. بچه که جای خود دارد.

مانند اوباش به مردم حمله نمی‌کنم و کسی را آزار نمی‌دهم. واقعا نیازی به این کار ندارم. اگر کار خوبی می‌کنم، بیشتر دلم می‌خواهد مورد تعریف دیگران باشم. دوست دارم از من تمجید کنند.

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

یک برش تصادفی

سلام. این‌ها را برای تو می‌نویسم. دلم می‌خواهد تو موجودی در یک میلیون سال بعد باشی. امیدوارم حال خوبی داشته باشی. نمی‌دانم از چه چیزی خوشت می‌آید اما من اگر بخواهم یک لحظه فکر کنم و جواب بدهم، می‌گویم کوه. عاشق کوهم. چند هفته قبل از این که ازدواج کنم هر هفته به کوه می‌رفتم. سال قبلش از کارخانه استعفا داده بودم. دست به چند کار ناموفق زده بودم. از شنبه تا پنج‌شنبه در اداره‌ی مالیات و شرکت گاز سرگردان بودم. بحث‌های بی‌فایده‌ای با کارمندان داشتم. تنها اتاقی که مشکلم بلافاصله در آن حل می‌شد دستشویی بود. از طبقه‌ی آخر اداره‌ی مالیات به شهر نگاه می‌کردم. خیلی زشت بود. از شنبه تا پنج‌شنبه، روز و شب احساس تنهایی می‌کردم. جمعه‌ها وقت کوهنوردی بود. کوهنوردی با گروه داها را دوست داشتم. داها گروهی کمال‌گرا بود. اما گاهی هم دلم می‌خواست دراز بکشم و ساعت‌ها به طبیعت نگاه کنم. در برنامه‌های یک‌روزه فرصتی برای این کار نیست.

یک سه‌شنبه‌ی به خصوص در یادم مانده است. روزی بود که از اداره‌ی مالیات آمدم بیرون و در کوچه‌ی پشتی پرایدی را دیدم که جفت دیوار پارک کرده بود. فاصله‌ی پراید از دیوار یک میلی‌متر بود. چیز دیگری از این سه‌شنبه در ذهنم نمانده است. فردای آن روز در خانه ماندم و عصر با فندک بوته‌های خشک شده‌ی زمین پشت خانه را آتش زدم. زیبا بود. آتش در نیستان افتاده بود. چیز دیگری از آن چهارشنبه به یاد ندارم. اما جمعه‌ی آن هفته را به طور کامل به یاد دارم. در «نفوذ به غار زنگیان» در مورد آن روز نوشتم. از این چند جمله می‌خواستم نتیجه بگیرم که شگفتی از پارک کردن یک پراید مماس با دیوار و نگاه کردن به آتش و کوهنوردی در یک روز برفی می‌تواند یک دستاورد باشد اگر عظمت در نگاه ما باشد. مجبور شدم نظرم را واضح و مستقیم به تو بگویم. چون من داستایفسکی نیستم و باید خودم خودم را شرح دهم. البته شاید تو داستایفسکی را هم نشناسی. احتمالا اتفاقی چشمت به نوشته‌هایم در گوشه‌ای از این سیاره‌ی فراموش شده خورده است.

آن سال هر چه به پایانش نزدیک‌تر می‌شد از شهر دورتر می‌شدم. امیدی به مناقصه‌ی تازه در شرکت گاز نداشتم. روزها در باغ کار می‌کردم. از زندگی‌ام راضی بودم. احساس تنهایی همیشه با من بود. یک روز، یک پرتقال در باغ پیدا کردم که شکل جالبی داشت. از او عکس گرفتم و در فیسبوک به اشتراک گذاشتم. امیدوارم فیسبوک تا آن موقع که تو هستی از بین نرفته باشد. علاقه‌ی خاصی به فیسبوک ندارم اما کلا از نابودی و از بین رفتن استقبال نمی‌کنم. وقتی ازدواج کردیم و خبرش را در فیسبوک منتشر کردیم، فیسبوک داشت در فضای دیجیتال فارسی از رونق می‌افتاد.

خیلی زود نگران زندگی‌ام شدم. آفتاب دلپذیر اسفند و فروردین داشت غیرقابل تحمل می‌شد. وزنم داشت بالا می‌رفت. پس‌اندازم تمام می‌شد. گل‌های زرد و سرخ باغ پدر میم داشت خشک می‌شد، پسرعمه‌م بزرگ‌تر و شلوغ‌تر می‌شد، شکوفه‌های هلو تغییر رنگ می‌دادند و گوسفند‌ها باید از مزارع شبدر خارج می‌شدند. چون قرار بود آن جا را برای شالیزار آماده کنند. میم اما هر روز زیباتر می‌شد.

من شاهرود را خیلی دوست دارم. مقصد دومین سفر من و میم شاهرود بود. یک روز از اقامت ما گذشت. متوجه شدم میزبانان ما قبل از این که بیاییم، با هم قهر کرده بودند. می‌توانست برایم ادامه‌ی نشانه‌های شوم باشد. من اما سخت نگرفتم. در عوض به آکواریوم خفن‌شان دقت بیشتری کردم که یک ضلع آشپزخانه را به خود اختصاص داده بود. فردا، طبق معمول سفرهای شاهرودی، به خرقان رفتیم. خرقان شهر من است. امیدوارم ساکنان آن یک روز شهر را به صاحب واقعی‌اش برگردانند و از آن خارج شوند. اولین چیزی که در خرقان باید ببینم تابلوی «هر که در این سرا درآید نانش دهید» است. با این جمله و جمله‌ی بعدی «از ایمانش مپرسید» خیالم راحت می‌شود. به طور معمول دوست ندارم بمیرم جز وقتی که به اوج لذت فلان برسم یا وقتی که در زمستان زیر آفتاب تابان دراز بکشم و وجودم گرم شود و وقتی که این جمله را در خرقان ببینم. به نظرم این جمله یک پایان برای همه چیز است و مرگ بعد از فهم این مقام مثل خداحافظی ژاوی در آخرین فصل حضورش در بارسلونا است که بعد از کسب سه جام خداحافظی کرد. هر چند من خداحافظی زیدان از میادین فوتبال را بیشتر دوست داشتم.

بهار از راه رسید و من هنوز شغلی نداشتم. یک روز در باغ پدر میم کار می‌کردم.  یک روز در شالیزار پدرم و برای این که هنوز به من مهندس بگویند یک روز در هفته هم به شرکت گاز می‌رفتم. برایم واضح بود که نمی‌توانستم به کوهنوردی ادامه بدهم. خرج من و میم که مثل زن و شوهر با هم زندگی می‌کردیم با وام ازدواج و سرمایه‌ی میم داشت تامین می‌شد. وام هم خیلی زود تمام شد. حدود صد نفر در مراسم عقد ما حضور داشتند و ما باید یک مراسم دیگر هم می‌گرفتیم. و این پایان کار نبود. دلم خیلی چیزها را نمی‌خواست ولی اراده‌ای نداشتم. حتی میم هم نداشت. تدارک جشن عقد خسته‌ام می‌کرد. در تمام مراحل آن حضور داشتم. و این روند برای جشن حنابندان و عروسی و خرید جهیزیه ادامه داشت. برای خریدن لباس عروس و داماد به تهران رفتیم. شب را در منزل پدر و مادر نعیم ماندیم. و یک شام هم به خانه‌ی دوست دیگرم رفتیم که ای کاش نمی‌رفتیم. بعد از مدت‌ها به خانه‌ی آنها رفتم و هیچ هدیه‌ای برای خودشان و نوزادشان نگرفته بودم. چون پولی نداشتم. آه. فقر واقعا برای آدم متوسط و معمولی بسیار سخت و غیرقابل تحمل است. دلم می‌خواست چشمانم را ببندم و وقتی که باز می‌کنم همه‌ی آن تدارکات تمام شود. آن موقع نمی‌شد اما الان شد. یعنی الان همه‌ی آن چیزها تمام شده و اتفاق خاصی هم نیافتاده است.

دوست نداشتم در شالیزار کار کنم. نه این که از کشاورزی خوشم نیاید. دوست نداشتم همکار پدرم باشم. او فرد مهربان و بی‌توجه و خوش‌قلب و بی‌انصافی است. رویای من این است که تنها باشم و برای خودم کشاورزی کنم و اکثر کارها را هم با دست خودم انجام دهم. اما دیگر کره‌ی زمین محلی برای تنهایی آدم‌ها نیست. زمین آنقدر جای کوچکی است که یک روز کارگر تنومندی را در شالیزارمان دیدم که آمده بود چند روز برای ما کار کند و وقتی از اسم و رسمش پرسیدم متوجه شدم قهرمان کشتی جهان است.

همه در شالیزار بودیم که زمان جشن دومم فرا رسید. تا روز قبلش داشتم کار می‌کردم. وقتی داشتم از شالیزار برمی‌گشتم، ابرهای روبرو شکل مرغابی بزرگی را به خود گرفته بود که انگار راهم را بسته بود. ماشین را به کارواش بردم و قبل از این که به گلفروشی ببرم از خانه‌ی همسایه گل‌های مختلفی چیدم و ریختم داخل ماشین. همه خوشحال بودند. قصاب آمده بود تا چند گوسفند را برای جشن به قتل برساند. جشن عصر برگزار می‌شد و به مهمانان کباب و شیرینی می‌دادیم. فیلم‌بردار پشت در آرایشگاه از من بازی می‌گرفت و مانند استنلی کوبریک هر نما را بارها تکرار می‌کرد. وقتی بی‌میلی و اخم مرا دید، آرام گرفت. یک فیلم‌بردار خانم هم بود که از داخل آرایشگاه فیلمبرداری را شروع می‌کرد. منتظر بودم میم مانند یک گل از در بیرون بیاید. مواظب بودم از طبقه‌ی پنجم به پایین پله‌ها سقوط نکنم.

مراسم تمام شد. انصافا زیاد سخت نبود. میم سخت نگرفت. مشکل‌ترین قسمت برای من رفتن به سالن خانم‌ها بود. من مردی میان چهل‌وهفت هزار خانم بودم که رقصیدن بلد نبودم و با کت و شلوارم هم مشکل داشتم. چون نسبت به یک ماه قبل به خاطر کار سخت در شالیزار خیلی لاغرتر شده بودم. فردای جشن ما، عقد دخترخاله‌ی میم بود. با همان کت و شلوار به آن مراسم رفتم. به من خوش می‌گذشت. دیگر نقش داماد را نداشتم. احساس می‌کردم هفتصد کیلوگرم بار را از دوشم پایین گذاشتم. آن عروس و داماد متاسفانه بعد از مدتی از هم جدا شدند.

مدتی بعد از مراسم من هنوز شغلی نداشتم. الان که چند سال گذشته و من دارم اینها را می‌نویسم هم به آن صورت شغلی ندارم اما به هر حال آن موقع هیچ پولی نداشتم. چند جا مصاحبه دادم و نتیجه نگرفتم. آن موقع می‌گفتند وضع خراب است و الان می‌گویند «باز چند سال قبل اوضاع بهتر بود» و حتما در زمان شما که یک میلیون سال بعد است می‌گویند «هیچ وقت وضع به این بدی نبوده».

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

چه فرقی می‌کند؟

دعوای مشایی و احمدی‌نژاد با اژه‌ای و لاریجانی و در نهایت رهبری برای من خیلی جالب است. کار از عصبانیت و نفرت گذشته است. شاید هدفی دارند یا پایان چیزی را حس کرده‌اند و دارند برای حکومت بعدی خودشان را آماده می‌کنند یا دارند پرونده‌شان را پاک می‌کنند. کار حتی از ترسیدن هم گذشته است. بله انقلاب یا سرنگونی حکومت برای من ترسناک است. نمی‌دانم بعدش چه اتفاقی می‌افتد. چه کسانی بالا می‌آیند. مستندِ شبکه‌ی طاغوتی من‌وتو در مورد انقلاب را چند بار دیدم. دیدن لات و لوت‌ها و قمه‌کش‌ها در زمستان پنجاه و هفت، بعد از پیروزی انقلاب، از دیدن جنایات داعش هم ترسناک‌تر بود. دهه‌ی فجر برایم جشنی در مدرسه‌ی ابتدایی‌مان نبود اما در این حد هم انتظارش را نداشتم.

دارم نگاه می‌کنم فقط. من هم مثل خیلی‌ها تماشاگر این دعوا هستم. همیشه دوست داشتم اگر کارگردان شدم فیلمی بسازم که در آن دو یا چند شخصیت بد با هم بجنگند و آن که مهارت و هوش کمتری دارد پیروز شود و زنده بماند. چون آن که هوش کمتری دارد دقت بیشتری می‌کند. موسوی می‌گفت مراقب باشید كه آن‏ها شما را تحریك نكنند و به هنگام نابودكردن خود به كاشانه و كشورتان لطمه نزنند. من که به هیچ عنوان تحریک نمی‌شوم. هیچ وقت در چیزی دخالت نمی‌کنم و تا جایی که ممکن است از محل حادثه دور می‌شوم. حتی تصادف و دعوا را هم نمی‌ایستم نگاه کنم. وقتی دانش‌آموز ابتدایی بودم مینی‌بوس وسط راه نگه داشت تا همه محل حادثه را ببینند. من هم پیاده شدم و جنازه‌ی مقتول را پشت بوته‌ها دیدم. وحشتناک بود. این آخرین باری بود که به جمعیت پیوستم. بعد از آن همیشه فرار می‌کردم. از هیچ دختری در برابر مزاحمت‌های خیابانی وقتی زورم به آن مزاحم نمی‌رسید دفاع نکردم. سعی کردم در برابر ناپلئون نجنگم و شهر را بسوزانم و عقب‌نشینی کنم. ها ها ها. این صدای خنده‌ی خودم بود. آرام و کوتاه بود چون بچه بیدار می‌شود.

چرا اصلا دارم این‌ها را می‌نویسم؟ چند هفته‌ی قبل برای اولین بار در تمام عمرم فکر کردم ای کاش بتوانم مهاجرت کنم. برای خودم هم جالب بود. درست وقتی که زن دارم و بچه دارم و پولی هم برای خرید مسکن در بانک گذاشته‌ایم، از ایران ناامید شده‌ام. مدتی‌ست مرضیه رصولی نوشته‌های دیگران را در مورد امیدواری منتشر می‌کند. من امیدوار نیستم. در گذشته دلم می‌خواست ایران بمانم و ماندم. الان هم ایران می‌مانم چون نمی‌توانم بروم خارج. این همه سال عکس‌های دیگران را در فیسبوک می‌دیدم و بدون هیچ حسرتی لایک می‌کردم اما الان واقعا به آنها که رفتند حسادت می‌کنم. هیچ اتفاق خاصی نیافتاده است. کلا سبک زندگی‌ام تعارض زیادی با دیگران برای من ایجاد نمی‌کند. از آینده می‌ترسم. من در ساری زندگی می‌کنم. از شغل اولم درآمدی ندارم. شاید بعدا بهتر شود.  مجبور شدم راننده‌ی اسنپ باشم. کرایه‌ای که از مسافر می‌گیریم توهین‌آمیز است. بعضی‌ها دلشان می‌سوزد و بقیه‌ی پول را نمی‌گیرند. با این حال چند برابر راننده‌های آژانس درآمد کسب می‌کنیم. وقتی از صف طولانی تاکسی‌ها رد می‌شوم و پیرمردهایی را که نمی‌توانند از موبایل هوشمند استفاده کنند، می‌بینم دلم می‌سوزد. اما من هم دارم با آنها مبارزه می‌کنم. مردم هم به علت امنیت و سهولت و ارزانی راضی هستند که از اسنپ استفاده کنند. شهر پر شده از رانند‌ه‌های تاکسی خالی. بقیه چه کاره هستند؟ یک عده هستند که سهمی از درآمد نفت دارند. یعنی حقوق می‌گیرند. یک عده سوپرمارکت دارند که آنها هم مثل تاکسی‌ها دارند توسط شرکت‌های بزرگ رقیب از بین می‌روند. یک عده هم فست فود و رستوران دارند و چند نفر کارگر در آن کار می‌کنند. یک کارخانه‌ی ام دی اف هم هست که متاسفانه دو سال در آن کار کردم و به چشم خودم دیدم که چگونه محیط زیست را دارد نابود می‌کند. بقیه هم کشاورز هستند که کشاورزی هم در ایران فقط اتلاف منابع آب و مبارزه با محیط زیست است. به سن من سی سال است که کشاورزی در مازندران تغییری نکرده و فکر کنم هفت هزار سال قبل هم مثل الان بود. هیچ چیزی تولید نمی‌کنیم. بدبختی این جاست که آدم زیمباوه و کره‌ی شمالی را می‌بیند و می‌داند که وضع می‌تواند بسیار بدتر از این هم بشود.

تنها راه نجاتی که به ذهنم می‌رسد گردشگری و توریسم است که واقعا برای کسانی که سر ماه حقوق می‌گیرند تا در خنکی تابستان و گرمای زمستان نوشته‌های هشتاد هزار سال قبل را حفظ کنند و قوانینی در مورد شکافتن هسته‌ی اتم از آن استخراج کنند مهم نیست.

نوشته‌شده در Uncategorized | 6 دیدگاه

با خود برد تکه‌های پنبه را هر سو

در توئیتر مخالف‌های جمهوری اسلامی را متهم می‌کنند که از اسرائیل و آمریکا پول می‌گیرند. بسیجی‌ها و ارتش نمی‌دانم سایبری را هم متهم می‌کنند که از فلان موسسه‌ی حکومتی پول می‌گیرند که به نفع رژیم فعالیت کنند. کاری ندارم. شاید هم یک عده هستند که واقعا پول می‌گیرند. این وسط من یکی حالم از این بحث‌ها‌ و جدل‌ها بهم می‌خورد و برای این که دور باشم از این هیاهو مجبورم هیچ کس را فالو نکنم. مجبور هم نیستم در توئیتر باشم. باید برای کارم وقت بگذارم. بعد از کار هم بهتر است به اسنپم بپردازم. شاید کارم را رها کنم و تمام وقت راننده اسنپ باشم از بس که سودش بهتر از شغل اصلی‌ام است. اما هوا دارد گرم می‌شود و شکل کون آدم از صبح تا شب روی صندلی ماشین تغییر می‌کند. حس می‌کنم گرما بیشتر به ماشین آسیب می‌زند. فعلا در خنکی هوا و خلوتی زمین به اسنپ می‌روم. چند تا ایده‌ی اقتصادی دیگر هم دارم. فعلا روی کاغذ نیاورده‌ام. روی هوای پیرامونم آنها را نوشته‌ام و می‌ترسم فراموششان کنم و باد آنها را …

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

هیاهوی بسیار

واقعا برایم سوال نیست چرا پسر امام جمعه ایلام با هنرمندان درجه‌ی پنج و ورزشکاران درجه‌ی شش دوست است و با آنها سلفی می‌گیرد. هر کس سلیقه‌ای دارد. من هم وقت آزادم را صرف ترجمه‌ی پدیدارشناسی روح اثر هگل نمی‌کنم (مثلا یک کتاب خفن و دشوار). در عوض برنامه خندوانه و دورهمی نگاه می‌کنم و حتی گاهی تکرارش را هم نگاه می‌کنم. حتی برایم مهم نیست چرا پدر پسر امام جمعه ایلام در استانی به این محرومی سوار پرادو می‌شود. اگر استاندار اصلاحات برای من هم پرادو می‌خرید سوار می‌شدم و توجهی به اطرافم نمی‌کردم. چون واقعا انسان در برابر ظلم و ستمی که استاندارهای اصلاحات در این مملکت کردند دست تنها قدرتی ندارد. مجبور است بسوزد و با کولر پرادو خودش را خنک کند. برایم سوال نیست چرا این قدر بد سلفی می‌گیرد. چرا مثلا علی کریمی و علی دایی دارند جای دیگری را نگاه می‌کنند یا دارند با تلفن حرف می‌زنند؟ سوال وقتی ایجاد می‌شود که بسیجی‌ها از او و پدرش انتقاد می‌کنند و با امامان جمعه‌ی ساده زیست دیگر مقایسه‌اش می‌کنند.

ببخشید نمی‌توانم بیشتر توضیح بدهم فقط یک خاطره بگویم. یک روز با گروه نقشه‌برداری عازم معدنی شدیم که متعلق به سپاه بود و سازمان صنعت، معدن و تجارت به علت برداشت غیرمجاز و خارج از محدوده جریمه‌شان کرده بود. ما باید از معدن نقشه‌برداری می‌کردیم و ماده معدنی برداشت شده را محاسبه می‌کردیم. وقتی کار نقشه‌برداری تمام شد و از کوهستان به شهر آمدیم، فرمانده سپاه شهرستان ما را به پایگاه مقاومت یا چه می‌دانم ستاد فرماندهی دعوت کرد و ما آنجا چایی و ناهار خوردیم. اتاقی که در آن ناهار می‌خوردیم درهای فلزی داشت. ناخودآگاه به در و دیوار نگاه کردم شاید آنجا کسی یادگاری نوشته باشد. چیزی پیدا نکردم. ناهار هم خیلی ساده بود. فرمانده از لحاظ ظاهری شبیه احمدی‌نژاد بود اما بسیار ساده‌تر از او بود. خیلی تحویل‌مان گرفت. چیزی در مورد نحوه‌ی محاسبه و میزان جریمه نگفت. اصلا سفارش نکرد. فقط گفت «تنها هدف‌ ما از راه اندازی مجدد این معدن این است که برای بیست‌وسه خانواده‌ی نیازمند خانه بسازیم. چرا سپاه با این همه امکانات و نفرات باید بیکار باشد وقتی می‌تواند به مردم کمک کند؟» این جا برایم سوال‌های زیادی مطرح شد. یکی این که واقعا دولت می‌تواند سپاه را جریمه کند؟ سپاه برای همچین کاری نمی‌خواهد اعمال نفوذ کنند؟ چرا سپاه با این همه نیرو و این همه حقوقی که می‌گیرد بیکار باشد؟ آیا خروجی این همه سازمان و دولت و سپاه و کمیته باید بیست‌وسه خانه باشد؟ با این که فرمانده جو صمیمی و راحتی را برای ما به وجود آورده بود ، سوالاتم را نپرسیدم. چون یک مدافع حرم گرم و تازه از سوریه رسیده بود و همه حتی همکار من که هر روز به سر تا پای مملکت فحش می‌داد مشغول طواف دور او شدند.

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید