نمره

می‌خواهم ماجرایی را برایتان تعریف کنم که تير هشتادوهشت اتفاق افتاد. تمام داستان در دانشگاه صنعتی شاهرود گذشت. در دفتر دکتر صیاد. شخصيت‌های اصلی من و شهریار و ابی بودیم و البته دکتر صياد.

دانشگاه صنعتی شاهرود (به عنوان لوکيشن): من در این دانشگاه رباتيک می‌خواندم. برق و مکانيک هم قبول شده بودم که ای کاش آنها را انتخاب می‌کردم. نه این که فرقی برایم داشته باشد. نه. اما با این انتخاب می‌توانستم کلی در وقتم صرفه‌جویی کنم. وقتی که صرف توضيح دادن در مورد رشته‌ام می شد. چون رباتيک رشته‌ی جدیدی بود که کسی از آن اطلاعی نداشت یا ندارد.

ابی: شش ترم اول درسش خوب بود. اما شش ترم بعدی را مشروط شده بود. بله، ترم دوازده بود. (لطفا مسخره اش نکنيد. چون بنده هم ترم دوازده بودم) معدلش زیر ده بود. در این داستان خيلی مزاحم من بود. چون من این ترم‌های آخر به هر استادی که می‌رسيدم قبل از هر چيز به ترم بالا بودنم اشاره می‌کردم و به سه بار مشروطی‌ام و دو ترم حذف کرده‌ام و چهل واحد افتاده‌ام و اوضاع بدم و شرایط حاد روحی‌ام و اساتيد حتی ده هم نمی‌دادند. دوازده و بالاتر از آن می‌دادند که یک وقت مشروط و اخراج نشوم. ابی مزاحم بود چون رکوردهایش از من بهتر بود.

من: من استقلالی‌ام. اما سياه و سبز را بيشتر از آبی دوست دارم. شهر ما نزدیک دریاست اما کویر را خيلی دوست دارم. به همين خاطر عاشق وسترن هستم اما جان وین را دوست ندارم . اگرچه جان فورد خيلی از جان وین خوشش می‌آمد و در بسياری از فيلم ها از او استفاده کرد . جان فورد هم حتما می دانيد که تمام کارگردان‌های دنيا با احترام از او صحبت می‌کنند اما من چند تا فيلم از او در تلویزیون دیدم که خوشم نيامد. مرد آرام و دلیجان مثلا. می‌گویند جان فورد از منطقه‌ی مانيومنت ولی خيلی خوشش می‌آمد. من هم همين طور. اصلا دیوانه‌ی این منطقه هستم. دلم می‌خواهد مدتی را آنجا بگذرانم و موسيقی کانتری گوش کنم. حتما می‌روم. بعد از آن که به بروژ رفتم و قبل از این که به کانودوس بروم. بله من از کویر خوشم می‌آید ولی خوب، آدم متعصبی نيستم. از همه‌ی طبيعت لذت می‌برم. به همين خاطر از شاهرود خوشم می‌آمد. به خاطر جنگل ابر، آبشار مجن، قله‌ی شاهوار و کویرش.

شهریار: او هم مثل ابی مزاحمم بود. چون می‌توانست بگوید متاهل است و هزار بدبختی دارد. چهار بار مشروط شده بود و یک بار هم کميسيونی شده بود. او یک آدم درجه دو بود. یک بی‌استعداد تنبل. یک دماغ گنده‌ی چاق. بوی سيگار و سير می‌داد. یک آدمی که یک زمانی می‌نوشت و طراحی‌اش بد نبود اما زیر فشار زمانه کمر خم کرد. مثل شمش‌های فولاد زمخت و سخت، عاری از ذوق و سليقه شد. یک نمونه‌ی مثال زدنی از جبر بی‌رحم زمانه. راستی یک آدم بی اصالت هم بود. ادایی بود . بله متاسفانه او دوستم بود و هست و از من بهتر بود و هست.

دکتر صياد: قبل از این که دانشگاه تاسيس شود دکتر آنجا بود . اولين ساختمانی که در دانشگاه ساختند اتاق دکتر بود. یعنی دستشویی و مسجد هم بعد از اتاق دکتر ساخته شدند. قبل از این که اتاقش را بسازند صندلی و ميزش را به آنجا بردند. یعنی دکتر خيلی قدیمی بود. خيلی. حتی قبل از این که صندلی و اتاقی داشته باشد یک گليمی پهن کرده بود توی محوطه و کارهای دانشگاه را انجام می‌داد. وقتی اتاقش ساخته شد تا ده سال اول دانشجوها می‌آمدند به نمره‌شان اعتراض کنند و نمره بگيرند. معمولا همه پانزده نمره کمتر از آنچه فکر می‌کردند می‌گرفتند. اما نهصد و نود و هشت در هزار اعتراضات نتيجه‌ای نداشت. بعد از ده سال دیگر هيچ دانشجویی هيچ درسی را با ایشان برنمی‌داشت. کمترین واحدها را در بين اساتيد دکتر صياد بر می‌داشت. چون اکثرا به حد نصاب نمی‌رسيد. دانشجو حاضر بود یک ترم دیرتر فارغ شود اما با او درس برندارد. ترمی که ما با او واحد برداشتيم چاره‌ی دیگری نداشتيم. درس را فقط او ارائه کرده بود. اما ترم هشتمی‌ها و ترم دهمی‌ها به این علت که فکر می کردند سال بعد فوق قبول خواهند شد. خلاصه، ترمی که ما با او واحد برداشتيم چند ترم بود درس نداده بود. یک جورهایی سر شوق آمده بود . دکتر خيلی شبيه مایلی کهن بود. از نظر فکر و عقيده بسيار اصولگرا. اما اصول خودش را داشت. برایش علم مهم بود. شایستگی مهم بود. سلامت افراد مهم بود. از چيزهایی که می‌دید رنج می برد. مثل بيشتر استادها عکس ميرحسين را به دیوار چسبانده بود. وقتی ترم تمام شد و نتایج آمد همه نمره‌ای کمتر از آنچه فکر می‌کردند کسب کردند. اما آمار قبولی ها مثل سابق فوق‌العاده کم نبود. اعتراضات نتيجه‌ای نداشت. استاد جلوی خود دانشجو برگه را بازبينی می‌کرد و طرف را قانع می‌کرد. اما ما سه نفر نباید قانع می‌شدیم. چاره‌ی دیگری نداشتيم. این بود که تصميم گرفتيم کاری را که در تمام عمرش انجام نداده بود از او بخواهيم. بله نمره می‌خواهيم. یک نفر هم نيستيم. سه نفریم. هر کدام هم دو نمره بيشتر تا ده فاصله داریم. صياد گفت حتما شوخی می‌کنيم. ما هم گفتيم نه. بعد نشستيم هر کدام به ترتيب از بدبختی‌های خود صحبت کردیم و در سه نوبت گریه کردیم. سه در سه می شود نه بار. یعنی دکتر نه بار گریه تماشا کرد. بعد دکتر شروع کرد به حرف زدن و ما دیگر حرف نزدیم. او خيلی حرف زد. چند بار دیگر هم آمدیم و هر بار ساعتها به حرف‌هایش گوش می‌کردیم. دو صندلی بيشتر آنجا نبود و ما که سه نفر بودیم نوبتی می‌ایستادیم و جایمان را عوض می‌کردیم. حرف‌هایش بيشتر شامل مشکلات مملکت می‌شد. ما صبورانه و با احترام گوش می‌کردیم اما نمی‌دانستيم این حرفها چه ربطی به نمره‌ی ما دارد. نمی‌دانستيم چه تصميمی می‌خواهد بگيرد.

ماجرا: در تير ماه هشتادوهشت که نتایج درس طراحی مکانيزم‌ها آمد، من و ابی شهریار از جمله‌ی افتادگان بودیم. با دکتر صياد، یکی از قدیمی‌ترین اساتيد دانشگاه صنعتی شاهرود صحبت کردیم و او هم از ما امتحان مجدد گرفت که فقط ابی قبول نشد.

.

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s