هجده سالگی هومر همیلتون

دو ماه از سال 1903 و سه هفته از آمدنش به زندان گذشته بود. احساس بدی نداشت و این برایش عجیب نبود. احساس خوبش به علت خواب و خوراک منظم نبود. یک جور بی‌قیدی و آزادی احساس می‌کرد. انتخاب کردن را دوست نداشت. دریافته بود که در زندان انتخاب دیگری ندارد. دوست داشت هر چه زودتر آزاد شود اما این گونه نبود که روزها برایش دیر بگذرند. به فرار فکر نمی‌کرد. دو سال حبس ارزش خطر کردن نداشت. زندان هم که محیط مناسبی داشت. هر چند شاید فقط او اینگونه فکر می‌کرد. شماره‌اش هشتادوهشت، تختش بالا و هم‌سلولی‌اش هم‌سن خودش بود. کاملا با زندان کنار آمده بود و هیچ مساله ای نمی‌توانست او را ناراحت کند. البته مساله‌ی غیر‌قابل هضمی هم رخ نمی‌داد. کسی مزاحمش نمی‌شد. آدم مسئولی شده بود و بی‌حاشیه. کابوس زندانی‌ها کارهای اجباری بود که او عاشق کارهای سخت بود. اینگونه بود که بعد از دو سال حبس سی ماه‌اش شش ماه کم شد. هدفش این نبود هر چند از این بابت خوشحال بود. با آن که در یک جای غیرعادی در کنار آدمهای غیرعادی زندگی می‌کرد اما معمولی‌ترین دوران زندگی‌اش را در این سال و سال بعدی گذراند.

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s