نوامبر

امروز وقتی داشتم غذا می‌خوردم، دنبال دوستم کردند. دوستم با تمام توانش می‌دوید. اونا چند نفر بودند. یکیشون داشت چاقو تیز می‌کرد. دو سه دقیقه بیشتر طول نکشید تا بگیرنش. رو به قبله سرشو بریدند. وقتی دیگه بال بال نمی‌زد گذاشتنش تو آبجوش پراشو کندند. بعد رو آتیش چرخوندنش تا ریشه‌ی پرا بسوزه. بعد دل و روده‌شو درآوردند. بعضی‌ها محض تنوع می رفتند نوک می‌زدند ببینند چه جوریه. این هفته همین جور تعدادمون کمتر شد اما مقدار غذا ثابت مونده. خیلی چاق شدیم. چند روزه دعوا سر اینه کی رئیس باشه. فعلا زور ما جدیدا به این رئیس قدیمی نمی‌رسه. دوست مرحومم مثل سگ ازش می‌ترسید. اما من یکی دو باری جرات کردم دعوا بیفتم. کتک خوردم اما فکر نمی‌کنم تا چند ماه دیگه حریفم باشه. اون یکی دو سال از ما بزرگتره و دیگه از این گنده‌تر نمیشه. اما من هنوز جای کار دارم. من هنوز نمی‌تونم قولی قولی قولی قو رو کامل بگم.

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s