مراسم ازدواج

گزنگ: خاطرات خوبی از این جا داشتم. حیف شد. تازه به اینجا عادت کرده بودم. مرگ قسطی را همین جا تمام کردم. عجب کتابی بود. خاطرات خانه‌ی مردگان هم اگرچه خوب نبود اما به هر حال. در حالی که پنج روز بعد نوبت مرخصی‌ام بود، باید پاسگاهم را عوض کنم. دو نفر یک جای دیگر درگیر شده‌اند، جای من با آنها عوض می‌شود. حالا باید بروم یک جای خلوت‌تر. با آدم‌های جدید. دوباره باید منتظر بمانم تا نوبت مرخصی‌ام شود. اما نه. من حتما باید پنج روز بعد به مرخصی بروم. عروسی خواهرم چی؟ من الان بیست‌وهفت روز است که مرخصی نگرفته‌ام تا بی‌مشکل به ساری بروم. حالا پاسگاهم عوض شده. این را به سروان می‌گویم. او هم می‌گوید مشکلی نیست. با بچه ها صحبت می‌کند تا نوبت‌شان را به من بدهند. اگر ندهند مجبورم فرار کنم.

رینه : چه قدر این جا کوچک و دلگیر است؟ البته همیشه همچین جایی را می‌خواستم. بخاری نفتی کمی اذیت می‌کند. صبح‌ها دهان و پانزده سانت از مری‌ام خشک خشک است. تختت هم که بالا باشد، دیگر بدتر. در برف و بوران هم دلت می‌خواهد پنجره را باز کنی. جز وقتی که بخاری به اندازه‌ی یک فندک شعله داشته باشد. معمولا نفت آشغال دارد و گاهی از سوراخ‌های تنگ بخاری رد نمی‌شود. اینجا مثل گزنگ تصادف یا دزد یا دعوا ندارد. فقط دختر و پسر یا پسر  پسر و پسر و مشروب. کتابخانه. فکرش را هم نمی‌کردم. با سلاخ خانهی شماره‌ی پنج شروع کرده‌ام. حدودا یک سال وقت دارم کتاب بخوانم. ولی سربازها را بیشتر از شش ماه در یک یگان نگه نمی‌دارند. مثلا من خودم، در شش ماه اخیر پنج بار جایم را عوض کردند. و هر بار هم از دفعه‌ی قبلی بهتر شده. منتها دیگر خسته شدم. دلم می‌خواهد باقیمانده‌ی خدمتم را اینجا بمانم. می‌گویند این رئیس سربازهای خوب را نگه می‌دارد. من همین جوری یک سرباز خوبم. نیازی به تلاش بیشتر ندارم. سیگار نمی‌کشم. موبایل ندارم. اگر هم بیارم دوست دختر ندارم. معتاد هم نیستم. دیگر غیبت یا فرار هم نمی‌کنم. جز امشب. چون این سرباز باید می‌‌آمد تا بتوانم مرخصی بروم اما رفته انزلی کنار زنش. من هم نمی توانم تا فردا منتظر بمانم. باید فرار کنم. در غیر این صورت نمی‌رسم برای عروسی خودم را آماده کنم. رئیس هم اجازه نداده من بروم. چون کلانتری زیادی خالی می‌شود. فقط سه نفر می‌مانند. این جوری یک افغانی با دمپایی ابری می‌تواند کلانتری را در اختیار بگیرد. اما من نمی‌توانم درک کنم. متاسفم. کیفم را از قبل آماده کرده‌ام. همه دارند سریال خوش‌نشین‌ها را نگاه می‌کنند. نگهبان هم برای من آرزوی موفقیت می‌کند. برای او بد نمی‌شود. من قبلا از افسر نگهبان برای تلفن زدن اجازه گرفته بودم. و الان یواشکی برگشته‌ام تا کیفم را بردارم.

سوگلی: از این گیره‌های کراوات زده‌ام. اما دکمه‌های کتم را بسته‌ام. پس به لحاظ فنی نیازی به گیره نبود. نمی‌دانم با دست‌هایم چه کار کنم. بگذارم توی [جیب] شلوارم؟ بگذارم توی کتم؟ بیرون؟ انگار هشت مترند. سی‌وپنج روز است که رژیم گرفته‌ام. این کت و شلوار قبلا برایم تنگ بود. اما الان انگار خیلی مناسب‌ است. کسی نیست به من بگوید قیافه‌ام مناسب است یا نه؟ در این بیست‌وپنج سال نفهمیده‌ام. یعنی همیشه احساس زشتی می‌کردم اما یک سال در میان کسی مرا به شک می‌اندازد که نکند نه بابا، شاید هم خوب باشم. خدا را چه دیدی؟ همه‌ی مهمان‌های مرد هم نشسته‌اند و حوصله‌شان سررفته. زن‌ها آن ور دارند می‌رقصند. نمی‌دانم با چه کسی حرف بزنم. هیچ کس دوست من نیست. وقتی می‌خواهم با پسری حرف بزنم انگار دارم از دختری تقاضای دوستی می‌کنم. هیچ فرقی نمی‌کند. ای خدا! چرا من اینقدر ایزوله‌ام؟ طه و علی هم هنوز نیامدند.

دریا: آه. بدجوری احساس برد پیت بودن را دارم. به همین خاطر هنوز کت و شلوار را درنیاوردم و مثل رفقا لباس راحت و البته گرم نپوشیده‌ام. برای همین مثل سگ سردم است. عروسی واقعا به خیر گذشت. زیاد به من توجه نکردند. رقص بعد از تالار هم بد نبود. چون کسی زیاد اصرار نکرد برقصم. البته کمی حرکات موزون داشتم. در کل بد نبود. واقعا الان احساس آرامش می‌کنم. تنهایی [البته چهار نفر دیگر هم با من هستند]، دریا، شب و این که باز دارم سعی می‌کنم بامزه باشم و حداقل یک نفر پیدا می‌شود که کمی بخندد یا کمی ناراحت شود.

میدان یابو: به من که خیلی خوش گذشت. رفقا! خیلی ممنان که آمدید. چرا داری گریه می‌کنی؟ در هر حال من هم حالم گرفته چون باید برگردم کلانتری. غیبت را توضیح بدهم. چهار کتاب بعدی هم چنگی به دل نخواهند زد. لعنتی.

 

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

1 پاسخ برای مراسم ازدواج

  1. sahar niknam :گفت

    یک افغانی با دمپایی ابری
    =))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
    خیلی عالی بود
    نوشته هاتو بی حزمت پر کن از این قطعات/خوشبخت میشی

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s