از جاده هایی که به ده می رسند

انگار چهل سال گذشته. انگار یک قرن پیش دانشجوی دانشگاه شیراز بودم. در این صورت آبان چهل و نه، هزار سال پیش بود. اما بیست ‌و سوم آبان چهل و نه انگار همین دیشب بود. شب فوق العاده‌ای بود. هوای بسیار سرد هفته‌ی قبل بسیار دلپذیر شده‌ بود. چرا این شب با تمام ویژگی‌هایش، تا الان که چهارده ماه از آن گذشته به خاطرم مانده؟ به نظر مرتضی، چهارده ماه زمانی برای فراموش کردن نیست. برای من که نسبت به خاطرات خوش گذشته حس خوبی ندارم و راحت فراموششان می‌کنم، زمان زیادی‌ست. برایم شب خاصی بود شاید چون دلی پر امید داشتم. شاید چون غمگین بودم و از اندوهم فوق‌العاده لذت می‌بردم. خوش بودم. اما نمی‌توانستم از حد خاصی فراتر بروم. مهمانی‌ای بود که بعدا هرگز مثل آن را تجربه نکردم. در جمع گروهی بودم که با من فرق زیادی داشتند. من نمی‌توانستم مانند آنها زندگی کنم. من هرگز مبارز نبودم. وارطان نبودم. نمی توانستم در آن وضعیت سخن نگویم. با این وجود آنها به من احترام می‌گذاشتند و این برایم باعث افتخار بود. چیزی برای پنهان کردن نداشتم. شاید همین باعث می‌شد آنها مرا به حساب آورند یا برای قانع کردن من تلاش و انرژی صرف کنند. در ادامه‌ی همین احساس خوشایند بود که او را دیدم. گوشه بود اما مثل نقطه‌ی کرنر در فوتبال با اهمیت. برادرش را سال قبل درست همان زمانی که قیصر در شیراز به نمایش درآمده بود از دست داد. برادرش در دریا غرق نشده بود. تصادف نکرده بود. سرطان غدد لنفاوی نداشت. برادرش دیگر زنده نبود اما غم او وقتی دوستان برادرش را می‌دید غم شیرینی بود. غمش را به شکل زیبایی پنهان می‌کرد. و لبخندش بیش از هر چیزی انسان را تحت تاثیر قرار می‌داد. حالا قیافه‌اش، سوادش، لباسش، لبخندش، عمق میدان نگاهش به کنار، او تنها دختری بود که مرا آدم حساب کرد و با من دو کلمه حرف زد. و بعد به حرف‌های من دقت می‌کرد و به جوک‌های بی مزه‌ام می‌خندید و طرفدار تاج بود و ما حتی با هم تنها شدیم و از آن نگاه‌هایی که نباید بکنیم به هم کردیم ولی برای چند ثانیه و از چند قدمی. شاید فقط تخیلات من بود اما هیچ وقت نتوانستم بفهمم و نمی‌توانم بفهمم آیا او هم مرا دوست داشت؟ چون بعدا به دوستان برادر مرحومش پیوست و بسیار کم از او خبر می‌رسید. من هم با عشق زندگی خودم معصومه آشنا شدم. همه چیز ظاهرا خوب است اما خاطره‌ی خوب آن شب را نمی‌توانم فراموش کنم. بعضی وقت‌ها به سرم می‌زند من هم به گروهشان بپیوندم. برای خودم وارطانی بشوم. برای براندازی رژیم تلاش کنم. امیدوارم تا سال پنجاه و سه، قبل از این که جام جهانی آلمان شروع شود، ایران دیگر رژیم شاهنشاهی نداشته باشد تا من بتوانم با خیال راحت ببینمش. اما تا آن موقع حتما عاشق یکی از این کله خراب‌های گروهشان می شود. پس چی؟ نکند فکر کردی حتما یادش هست؟ بین ما چه بود جز چند نگاه و لبخند و حسرت در شبی به یادماندنی؟ کاش مثل پایان فیلم LOST IN TRANSLATION (که هر دو دوستش داشتیم) می بوسیدمش.

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s