تازیانه‌ی شوم

اینجا پشت دروازه‌های دشمن است که اردو زده‌ایم. هنوز جنگ اصلی شروع نشده. فرماندهان فکر می‌کردند در دشت قبلی مورد حمله قرار می‌گیریم اما جز چند درگیری کوتاه و پراکنده چیزی مشاهده نشد. ظاهرا آنها هنوز امید دارند بدون هزینه ما را وادار به عقب‌نشینی کنند. دلخوش به استحکامات نظامی قلعه‌ی شهر هستند. من فرمانده‌ی لشکر ویشار هستم. پانصد و دوازده نفر سرباز دارم. ما اولین دسته‌ی پیاده نظام هستیم که به دشمن حمله می‌کنیم. برای اولین بار نیست که فرمانده این تعداد سرباز شده‌ام. در جنگ شرق هزار و صد سرباز داشتم. اما این بار خودم خواستم تعداد سربازهایم کمتر باشد. چون موقع حمله راحت‌تر می‌شود فرماندهی کرد و یک دلیل دیگر هم دارد البته.

همیشه تعداد تلفات نیروهای ما بالاست. اما هر کشته‌ی از دسته‌ی ما جان صدها نفر از کل ارتش را تضمین می‌کند. سربازها همه منتظر فردا هستند. خیلی باید برای حفظ روحیه‌ی تهاجمی آنها تلاش کرد. باید زندگی را برایشان ملال آور کرد تا تنها به روز نبرد فکر کنند. توصیف دقیق فعالیت‌های ما از حوصله‌ی شما و این کتیبه بیرون است. من هم به فکر نوشتن افتاده‌ام از وقتی خبردار شده‌ام شاهنشاه در کتیبه‌ای مرام و اصول خود را خواهند نوشت.

جناب شاهنشاه انسان خیلی خوبی است و من چه آشکار و چه پنهان به ایشان احترام گذاشته‌ام. هیچ وقت شکار ماه قبل را فراموش نمی‌کنم. تیرهای من بهتر از همه به هدف می‌خورد. ایشان از این بابت بسیار خوشحال بود و به تدارکات‌چی‌ها می‌فرمودند به من بیشتر از بقیه خدمت کنند. آنها هم اطاعت می‌کردند. ضیافت کوچک ولی خوبی بود. یک سری آهنگ جدید هم پخش کردند که به نظر من خیلی خوب بود. مثلا تی ام بکس، محسن نامجو، رعنا، دریا و آهنگ‌های قدیمی زدبازی و یک کلیپ جدید [از گروهی که قبلا پورتوریکو را کار کرده بودند] به اسم یه باد خنک. در کل باحال بود. خلاصه باعث افتخارم هست که سرباز او باشم. این توضیحات را دادم برای این که کسی مرا متهم به خیانت نکند وقتی فردا به سمت دشمن حمله نخواهیم کرد. البته خائن خواهندم خواند اما انتظار دارم درکم کنند. چون برای این کار دلیل دارم. آری. حمله نخواهیم کرد، بلکه آنها دروازه را به روی ما باز خواهند کرد و ما بدون جنگ و خونریزی وارد شهر می‌شویم و سپس نگهبانان در را به روی نیروهای شاهنشاه می‌بندند. بدین ترتیب ورق کاملا برخواهد گشت. شهر در وضعیت تدافعی خود خواهد ماند و لشکریان مهاجم هم پس از دریافت این ضربه از ادامه‌ی حمله منصرف خواهند شد. فکر کنم معامله‌ی خوبی کردم. به نفع اهورا مزدا، جناب شاهنشاه، بابک ِ شهردار، مردم ِ شهر و سربازهای هر دو لشکر باشد. مجبور شدم از همسرم و تنها پسرم بگذرم. پسرم را فقط در روز تولدش که سال قبل بود دیده‌ام. در این روز جناب شاهنشاه که هرگز صاحب فرزندی نشده‌اند اسم خود را بروی پسرم یعنی خواهرزاده‌ی خود گذاشت.

 

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s