سپیده‌دم

وقتی هم که داشتی می‌رفتی خیلی ساده رفتی. انگار می‌خواستی نون بخری برگردی با هم صبحونه بخوریم. هنوزم نمی‌تونم باور کنم. خب دیگه باید رفت. برات آرزوی موفقیت می‌کنم دوستم. خدافظ. من هم دلم می‌خواست برای راه و کاری که در پیش گرفتی برات آرزوی موفقیت کنم. حتی یه همچین جمله‌ای رو هم گفتم اما از بس ناراحت بودم که حتما نامفهوم به نظر می‌رسید. باورم نمیشه رفتی. یعنی این من بودم فقط که فکر می‌کردم دارم تو خواب و رویا زندگی می‌کنم؟ این من بودم که از بس خوش بودم دلم می‌خواست دنیا وایسه؟ فکر می‌کردم خوشبختی یعنی این و از این بهتر امکان نداره. یعنی اگه یه درصد از احساسی که من داشتم رو تو می‌داشتی نمی‌رفتی. حداقل وقتی می‌رفتی این همه خاطره و وسیله و خرت و پرتت رو هم با خودت می‌بردی. خودم که دل ندارم بریزم دور. کتابهات و لباسات. پتوی سبز مغز پسته‌ایت. همه چی ِ این اتاق تو رو یاد من میندازه. کاش با خودت می‌بردیشون. مثلا اون ناخنت رو یادته که افتاد تو بستنیم و من فکر می‌کردم گردو یا خلال بادمه؟ البته من هیچ وقت بهت نگفتم نگهش داشتم. حالا خونه و اتاق که خوبه. حتی وقتی میرم تو شهر هم داستان همینه. همه چی تو رو به یادم میاره. تو رو به یادم میاره؟ فکر کنم همچین ترانه‌ای رو شنیدم قبلا. گفتم ترانه. خیلی از ترانه‌های قدیمی‌تر از اسفند 89 رو نمی‌تونم گوش بدم. چون تو رو به یادم میاره. اونا رو به دو قسمت با هم گوش دادیم و با هم گوش ندادیم تقسیم کردم. اما اکثر خوبارو با هم گوش دادیم متاسفانه. ولی خیلی خوبه که از دکلمه روسی ِ شبی تاریک فرهاد خاطره نداریم. چون واقعا خوبه. آخه این درسته من نتونم فرهاد و ناظری و جواد یساری و هزار تا خواننده‌ی قدیمی دیگه رو گوش بدم؟؟ مگه تو این یازده ماه اخیر چه آهنگ خوبی اومده تو بازار؟ حالا که رفتی حداقل یه خبر از خودت می‌دادی. من که از جات خبر ندارم. داری تو نبراسکا تحقیقاتت رو کامل می‌کنی یا تو تورنتو دکتراتو می‌گیری؟ نمی‌دونم. سال هزار و نهصد و شصت و هشت هم که نیست. الان فیسبوک هست. پلاس هست. هزار تا کوفت دیگه هم هست. یعنی تو واقعا اینقدر فعال و اکتیو شدی که وقت نداری بیای این شبکه‌های اجتماعی مجازی؟ من هم باید می‌شدم نشدم؟ می‌خوای بشی که چی بشه؟ مدارها رو فشرده‌تر کنی؟ مگاپیکسلا رو بیشتر کنی؟ صفحه‌هارو بزرگتر کنی؟ باتری‌ها رو کوچیک‌تر کنی؟ موبایل‌ها رو باریک‌تر کنی؟ چه میدونم چیکار می‌کنین؟ انگار نه انگار من هم یه زمانی درساشو می‌خوندم. کاش یکی از اون زمونا که دستامون تو دست هم بود زمان می‌ایستاد. وقتی تو صف سینما بودیم یا بندری سیب‌زمینی با سس قرمز و سفید می‌خوردیم یا کنار ساحل، ماسه‌ها رو می‌گرفتی تو دستت و به من نشون می‌دادی که نمیشه نگهشون داشت، زمان می‌ایستاد. حالا که رفتی منم برات آرزوی موفقیت می‌کنم اما امیدوارم مثل سگ پشیمون شی و برگردی. چون دلم برای صورتت، عطرت، تمام لحظه های با تو بودن ضمن این که دارم از طرز حرف زدنم بالا میارم تنگ شده.

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s