بوسه‌ی یک طرفه

ویلای دوستم یک ویلای رویایی و آنچنانی نبود اما قشنگ بود. آدم در آن راحت بود. البته نه وقتی خانواده‌ی مرتضی هم حضور داشتند. نه اینکه آدم پیششان راحت نباشد. اتفاقا خیلی دوست داشتنی بودند. مشکل، من بودم و مشکل ِ من این بود که بلد نبودم درست حرف بزنم. مثلا مادر مرتضی می‌پرسید «خانواده خوبند آقا حافظ؟» و من عرق می‌ریختم تا یک جواب درست پیدا کنم. مشکل بعدی خواهر مرتضی بود. حواسم را جمع می‌کردم تا حرف بی‌ربطی نزنم، بامزه بازی درنیاورم که متاسفانه در می‌آوردم. شوخی‌های خرکی. حالا تنهام نبودند که، هزار تا خاله و عمه هم همراهشان بودند. چون ویلای آنها همین نزدیکی‌ها بود. من در صدهزار مردم مازندران احساس تنهایی می‌کردم. قبل از دانشگاه مشکلی نداشتم. فکر می‌کردم زندگی یعنی همین تنهایی. اما در دانشگاه تازه با مفهوم رفاقت و خوشگذرانی آشنا شده بودم. وقتی از دانشگاه برمی‌گشتم مازندران، حالا تعطیلات یا تابستان، احساس پوچی می‌کردم. بنابراین دوست داشتم وقتی مرتضی به ویلایش می‌آید من هم آنجا باشم. ولی با وجود برخورد خوب آنها احساس می‌کردم در جمع اضافی‌ام. که بودم. دست و پایم انگار تحت کنترلم نبود. همه چی را به هم می‌ریختم. نقطه ضعف عکس‌ها بودم. انگار یک بازیکن بسکتبال رفته باشد به مراسم فرش قرمز. یک بار وقتی به آنجا می‌رفتم با خودم یک هدیه بردم. دسته گل نبردم. مجسمه هم نبردم که زیره به کرمان بردن بود. یک کیلو شیرینی هم نخریدم. با خودم یک جوجه خروس در آستانه‌ی بلوغ بردم. گذاشتمش در پلاستیک در حالی که تنها سرش بیرون بود. و سه شهر را پشت سرگذاشتم تا به ویلا رسیدم. مرتضی خیلی از این هدیه تعجب کرد. هر چه قدر گفت با خودم ببرمش قبول نکردم. گفت ما می‌رویم و او از گرسنگی می‌میرد. گفتم هزار متر مربع باغ اینجاست. او خودش غذایش را پیدا می‌کند. اما خروس کوچک ما بعد از آن که همه ویلا را ترک کردند یک مدت با خودش خلوت کرد. بعد بلند شد در حالی که داشت از غصه‌ی تنهایی دق می‌کرد دنبال غذا گشت. غذا زیاد بود. روی درخت ها، زیر خاک. انواع حشره، کرم خاکی، عنکبوت، علف، دانه. شب هم رفت روی آلاچیق خوابید. یک مدت همین طوری گذشت. تنها اتفاق خاص ورود یک باغبان بود که به درخت‌ها آب می‌داد. باغبان هم آدم خسته‌ای بود. ذهنش مشغول بود. چون خروس کوچک ما را که درست روبرویش بود ندید. او یک صبح تا شب کامل از نوع روزهای تابستانی مشغول کار بود. وقتی داشت برمی‌گشت در ِ چاه را نبست. اما علت مرگ خروس فقط چاه نبود. شغالی بود که یک شب خواسته بود شامش خروس باشد. خروس حین فرار افتاد داخل چاه و مرد. نوشین خواهر مرتضی در حالی که عمیقا بابت این ماجرا ناراحت بود می‌گفت آب چاه تا مدتی بوی گند غیرقابل تحمل می‌داد. من در آن شرایط روحی که او داشت نخواستم بحث کنم که امکان ندارد جسد یک خروس بتواند آب یک چاه را بد بو کند. و بابت این خویشتنداری خیلی خوشحال بودم. مرتضی هم می‌گفت پرهایش به داخل لوله رفته بودند و جریان آب را کم و زیاد می‌کردند. خوب. گند زده بودم. کاریش نمی‌شد کرد.

گفتن ندارد که اتفاقت کوچک گاهی باعث تغییرات بزرگ می‌شوند. همین ماجرا باعث شده بود دو سال تمام به ویلا نروم. دیگر برای خودم فردیتی داشتم. حالا دیگر با خودم تعریف می‌شدم. لازم نبود حتما در جمع باشم. از یک جهت برگشته بودم به دوران قبل از دانشگاه. اما دیگر غریزی نبود. آگاهانه بود. در واقع یک جور تسلیم شدن بود. در همین ایام، یک روز از روزهایی که سیا به خانه‌ی ما آمده بود، مرتضی به همراه کاروانشان در ویلا به سر می‌بردند. تاسورا عاشورا بود. قبل از این من تهران بودم. خانه‌ی سیا. و قرار بود من و سیا به خانه‌ی مرتضی برویم که نرفتیم. البته بازار تهران را با هم چرخیده بودیم. اما فرصت نشد به خانه‌شان برویم. حالا همه در شمال بودیم با چند شهر فاصله. صبح زود مرتضی به دنبال ما آمد و ما را به ویلا برد. این بار ویلا شلوغ‌تر از همیشه بود. اما دیگر نگران نبودم. نه به خاطر داروهای لاغری و صددرصد گیاهی دکتر جیمز. بلکه دیگر روابط اجتماعی‌ام خیلی بهتر شده بود. تازه سیا هم بود که با وجود او کسی به سوتی‌های من توجه نمی‌کرد. تازه می‌توانستم دستش بندازم و رتبه‌ی خود را بالاتر ببرم. بله من به همه‌ی این چیزها فکر می‌کنم. منتها اینطور فکر کردن طول نمی‌کشد. یعنی زمان ندارد. یک کشفِ شهودی ست. به نوعی، حس کردن است.  خلاصه ما وارد ویلا شدیم. با پدر و مادر مرتضی احوالپرسی کردیم. بعد یادم نمی‌آید چه اتفاقی افتاد. صحنه‌ی بعدی که در خاطرم مانده معرفی شدن ما به دختر خاله‌های مرتضی بود. سه عدد دختر خاله مرتضی آنجا بودند. یلدا، مینا، شیما که با نوشین خواهر مرتضی، روی هم می‌شوند چهار دختر. هیچ یک هم خواهر هم نبودند. من و سیا و مرتضی بعلاوه‌ی رامین پسرخاله‌اش چهار پسر گروه بودیم. برادر کوچک رامین، کامران هم بود. رامین برادر هیچ یک از دختر‌ها نبود. از اینجا باید حداقل تعداد خاله‌های مرتضی را حدس زده باشید. بگذریم. از این هم بگذریم که دختر‌ها همه ظاهر خوبی داشتند و خانم‌های باشخصیتی بودند. موقع معرفی، سیا گفت ببخشید من حافظه‌ی خوبی ندارم اسم‌ها به یادم نمی‌ماند. همه خندیدند اما به نظر من سخت نبود. نوشین را که می‌شناخت می‌ماند فقط سه اسم. من از اسم یلدا بیشتر از همه خوشم آمد. اصلا موقعی که غزل می‌گفتم تخلصم یلدا بود. حالا این را هم بگویم که در تمام دوران غزلسرایی سه تا غزل بیشتر نگفتم. اما علاقه‌ام به اسم یلدا بر خودم که پوشیده نبود. حالا این یلدا هم که موهایش کوتاه کوتاه بود و نگاهش مثل گرتا گاربو بی‌تفاوت در حالی که من لوس و پوستش سرد مثل سرمای روس، تاثیر نامش را برایم دوچندان کرده بود. بگذریم. با هفت خبیث شروع کردیم. با بلف ادامه دادیم که موقع ناهار شد. بابا و عمو‌ی مرتضی کباب درست کرده بودند. ناهار توپی بود. در مسابقه‌ی سیر خوردن از سیا شکست خوردم. عصر قرار شد جرات حقیقت بازی کنیم. کسی که رنگ کارتش با بقیه فرق می‌کرد باید به دیگران چشمک می‌زد اگر خودش لو نمی‌رفت، آخرین نفر بازنده بود. بیشتر با حقیقت بازنده‌ها را تنبیه می‌کردند. مخصوصا مرتضی را که آن وسط جرات هر کاری را داشت. تازه گفتن این که کف پای نوشین را ببوس لطفی نداشت در برابر گفتن آخرین خریدش در بازار تهران. من و سیا در یک همکاری مشترک اول بازنده‌اش کردیم و بعد این سوال را پرسیدیم. گفت بادکنک. گفتم بادکنک، مرتضی؟ گفت من به عنوان بادکنک از آنها استفاده می‌کنم. گفتم بادکنک با طعم فلان؟ سیا گفت می‌دانستید از بادکنک‌های مرتضی برای تنظیم جمعیت هم استفاده می‌کنند؟ بعد از ضربه فنی مرتضی، سیا که خودش نقطه ضعفی نداشت، گیر داده بود به من. وقتی نوبت من شد، گفت اسم طرفی که دوستش داری را بگو. راستش جلوی یلدا دوست نداشتم این سوال از من پرسیده شود و من هم راستش را بگویم. حقیقت ماجرا هم این بود که یکی دو سال از پایانش می‌گذشت. من هنوز نمی‌دانستم دوست دارم رابطه‌ی قدیمی‌ام را داشته باشم یا نه. و الان که می‌دانم رابطه‌ی قدیمی همان موقع تمام شده بود با خودم می‌گویم ای کاش این سوال از من پرسیده نمی‌شد. مرتضی گفت یا الله جواب بده. به سیا گفتم خیلی نامردی. من که نمی‌باختم اگه سعی نمی‌کردم یلدا بازنده بشه. یلدا گفت چرا سعی می‌کنی منو بازنده کنی؟ گفتم هیچی همین جوری. سیا گفت میگی یا نه؟

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

1 پاسخ برای بوسه‌ی یک طرفه

  1. ناشناس :گفت

    belakhare navid ya morteza?:D

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s