خبری نیست

سالی یکبار به خانه‌ی ما می‌آید و من هر سال باید تکرار کنم که عمویم روحانی است. آدم باید بدشانس باشد که تنها باشد. باید خیلی بدشانس باشد که موقع تماشای BBC غافلگیر شود. آدمی که دروازه ندارد، نباید ماشین بخرد. می‌گوید شبکه‌ی خوبی نیست. موافقم. کلی وقتم را می‌گیرد. شبکه‌هایی که موزیک ویدئو پخش می‌کنند هم وقتم را می‌گیرند. شاید اگر امسال به کنسرت شکیرا و لی‌لی آلن می‌رفتم، الان کلی وقت اضافه داشتم. می‌گوید مال اسرائیلی‌ها و بهایی‌ها است. من هم موافقم که آنها بسیار خطرناکند. مخصوصا بهایی‌ها. بیشترین اشتراک با شیعیان را آنها دارند. احساس می‌کنم روز به روز، سال‌ها بیشتر شبیه هم می‌شوند. عمویم دارد چهار کتاب مهم شیعه را برایم می‌نویسد. شاید سال به سال، روزها بیشتر شبیه هم می‌شوند.

• اصول کافی
• استبصار
• تذهیب
• من لایحضره الفقیه

عمویم در مورد دخترهای حاج آقا صحبت می‌کند. می‌گوید خیلی بدحجابند. خودِ حاج آقا دلش خون است. موافقم. حداقل قبلا دلش خون بود. چون ما قدیما به خانه‌‌ی حاج آقا می‌رفتیم. رفت و آمد داشتیم. الهام، وقتی پدرهایمان نبودند خیلی بدحجاب بود. مرا به اتاق خودش می‌برد و دور از چشم مادرهایمان حتی بدحجاب‌تر هم می‌شد. بعد با هم کتاب قصه‌های من و بابام را می‌خواندیم. عمویم می‌گوید امر به معروف و نهی از منکرشان کرده، ولی آنها بسیار بی‌منطق بودند و زیر بار نرفتند. موافقم. الهام از قدیم همین طور بی‌منطق بود. مرا مجبور می‌کرد دکترش باشم. او هم نقش مریض را بازی می‌کرد. معاینه‌اش می‌کردم. به عنوان یک دکتر باید بگویم تپش قلبش غیرعادی بود. وقتی لباسش را در می‌آوردم، تازه گرمش می‌شد و عرق می‌کرد. الهام حتی می‌ترسید. بیشتر از همه، از خواهرش. چون الهام یک سال از من بزرگتر بود و الهه یک سال کوچکتر. اما چون شناسنامه‌ام را یک سال زود گرفتند با الهام هم‌کلاس بودم. بعلاوه الهام قشنگ‌تر بود. عمویم خاطرنشان می‌کند حتی برایشان مثال زدم. گفتم اگر یکی نیم ‌ساعت به ماشین‌تان نگاه کند شما مشکوک نمی‌شوید؟ ناراحت نمی‌شوید؟ عمو راست می‌گوید. من که مشکوک می‌شوم. این روزها چیزی که زیاد است، دزد است. عمو در ادامه می‌گوید همان طور که به ماشین دزدگیر می‌زنند و جای مناسب پارکش می‌کنند، زن هم باید خودش را حفظ کند. من تازه ماشین خریده‌ام. من هم نگرانم. کاش هیچ دزد ماشینی وجود نداشت. کاش جا برای پارک پیدا می‌شد. کاش صف گاز خلوت بود. عمویم ادامه می‌دهد. خیلی تند می‌رود. من نمی‌توانم به او برسم. می‌ایستم تا چیزی بخورم. شیرینی، شیرینی، شیرینی. می‌توانم باز هم بخورم. اما یک پرتقال برمی‌دارم. پرتقال من فرق می‌کند. تازه‌ی تازه است. همین یک ساعت پیش رفتم چیدم. روز به روز، عیدها بیشتر شبیه عیدهای قبلی می‌شوند. بعد از پرتقال نوبت به آجیل می‌رسد. شور، بعد شیرین، تشنگی، میوه، شور و همین طور ادامه دارد. مثل سال قبل. عمویم می‌گوید ان‌شاءالله شما یک چادر گل گلی‌اش را انتخاب کنی. دیگر باید امسال به ما شیرینی عروسی بدهی. یاد یک فیلم از ساموئل خاچیکیان می‌افتم. وقتی بچه بودم دیدم. همسر قهرمان داستان، یک چادر گل گلی سرش بود. خیلی راحت بود. در فیلم‌های سیاه و سفید پوست زن‌ها صاف‌تر و سردتر می‌شود. عمویم به نابودی بنیاد خانواده در غرب اشاره می‌کند. می‌گوید: پیروی از فرهنگ غرب چیزی جز نابودی و حسرت در پی نخواهد داشت. من فکر می‌کنم اگر بخواهیم روراست باشیم با خودمان، می‌بینیم راست می‌گوید. مثلا من. هر شب، هر صبح، هزار تا فکر ناجور به سرم می‌زند. می‌توانم با این ایده‌ها هزار تا فیلم پورنو که تا الان ساخته نشده بسازم. باید بگویم فیلم‌های رایج در این زمینه هیچ کاری با من نکردند. همیشه با چیزهایی که هدفشان چیز دیگری بود، کار کردم، حال کردم. عموجان ادامه می‌دهد. عجله دارد که نماز را در مسجد محل اقامت کند، امامت کند. در مورد کنسرت کیتی پری توضیح می‌دهد. همه چی شده تبلیغات. هنر فراموش شده. بی‌خود و بی‌جهت لباسشان را می‌کنند. بریتنی را نگاه می‌کنیم. عمو می‌گوید تنها نورپردازی‌اش خوب است. سال به سال بیشتر از قبل. روز به روز. عید به عید. همه چی بیشتر از گذشته شبیه هم شده.

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s