عاقبت کوزه‌ی خوبی خواهیم شد

حتی یک ثانیه هم کسری خدمت نداشتم. پدرم وقتی جنگ شد، پدرش را از دست داد و هیچ وقت هم داوطلبانه به جبهه نرفت تا من کسری خدمت داشته باشم. خودم هم بسیج فعال نبودم. متاسفانه عمویم اسمم را در بسیج نوشته بود اما هیچوقت فعال نشده بودم. این بود که دانه دانه‌ی رفقا خدمتشان تمام می‌شد و من مثل آخرین مرد مقاوم سنگر را حفظ می‌کردم. رفتن همه را تماشا می‌کردم. به آنها می‌گفتم شما بروید. من اینجا هستم. لامپ‌ها را خاموش می‌کنم و می‌آیم. البته می‌گفتند چشم به هم بزنی تمام خواهد شد. اما من زیر باران گلوله فرصت چشم به هم زدن نداشتم. سه ماه در دریا مشغول خدمت بودم. لب ساحل. صبح می‌رفتم ساحل تا غروب به دریا نگاه می‌کردم. اما قبل از آن در داخل یک کیوسک نیروی انتظامی می‌نشستم. هیچ کاری نباید می‌کردم جز نشستن. از ساعت 03:00 تا 09:00 و از ساعت 15:00 تا 21:00. یک روز همین طور که نشسته بودم دیدم پشت سرم یک کتابخانه است. کتابخانه‌ی خوبی بود. روبروی من هم یک بستنی فروشی بود. بستنی‌های خوبی داشت. نانوایی هم نان‌های خوبی می‌پخت. کنار من هم یک ابزار و یراق فروشی بود که با تلویزیون سیاه و سفیدش چهار گل آلمان به آرژانتین را نگاه کردم. بعد ما را از کیوسک برداشتند گفتند بروید لب دریا. مرا فرستادند به یک جای خلوت. کنار شهرک ارمنی‌ها. وظیفه‌م دقیقا مشخص نبود. عملا کاری نبود که من انجام بدهم. اما وقتی گشت از راه می‌رسید باید همه کار را انجام می‌دادم. زنان را از مردان جدا کنم. از محوطه‌ی شنا ممنوع همه را بیرون کنم. مواظب ماشین‌ها باشم که دزد نزند. من هم می‌گفتم حتما. ولی فراتر از توان من بود. وقتی کارتان از حدتان بیشتر باشد هرگز هیچ بخشی از آن را انجام نمی‌دهید. چون من هیچی نباشم حداقل یک کمال‌گرا هستم که. به خاطر همین من هم می‌رفتم در یک ساختمان در حال ساخت کنار کارگرها صبحانه و چایی می‌خوردم. یک روز در سایه مشغول خواندن ناتوردشت بودم. گشت از راه رسید. معاون کلانتری از ماشین پیاده نشد و با بلندگوی ماشین جلوی ملت گفت «چرا پستت را ترک کرده‌ای؟» از این حرکتش خوشم نیامد. مرخصی ما خیلی کم بود. تقریبا هر ده روز بیست و چهار ساعت. یک روز بی‌خبر به خانه رفتم و بعد از پنج روز غیبت برگشتم. رئیس خیلی ناراحت شد. مرا به کلانتری بدتری منتقل کرد یا به اصطلاح تبعید کرد. کلانتری جدید مرخصی بیشتری داشتیم. دو شب در خانه بودم و یک شب در کلانتری. ماه رمضان شروع شده بود. روز باید جلوی روزه‌خواری را می‌گرفتیم و شب امنیت مسابقات جام رمضان تامین می‌کردیم. نکته‌ی مثبت تلفن رایگان روبروی کلانتری بود که باعث می‌شد مدام به همه تلفن بزنم. تابستان تمام شد و ماموریت دریایی ما هم به پایان رسید. دوباره به ساری رفتیم. این بار مرا به شهر دیگری فرستادند. با چهل و هشت ساعت غیبت خودم را معرفی کردم. سرباز کارگزینی علت تاخیرم را پرسید. راستش جواب دادن به آن سرباز به قدری برایم بی‌اهمیت بود که به وصف نمی‌آید. مرا به یگان امداد فرستادند. بلافاصله تقاضای پنج روز مرخصی کردم. رئیس یگان امداد با سه روزش موافقت کرد. اما وقتی فهمید من تازه آمده‌ام بسیار ناراحت شد. گفت این بار برو اما بعد از این تا دو ماه حق مرخصی نداری. با دو روز غیبت برگشتم. کسی متوجه غیبت من نشد. در یگان امداد به عنوان سرنشین سوار الگانس شدم، گشت پیاده زدم، مامور ماشین حمل پول شدم. چند روز گذشت تا به ما خبر بدهند که قرار است دوباره تقسیم شویم. آنقدر در طول خدمت تقسیم شده بودم که داشتم به عناصر تشکیل دهنده‌ام تجزیه می‌شدم. موقع تقسیم به سرباز کارگزینی گفتم مرا به دورترین، پرت‌ترین و کوهستانی‌ترین نقطه بفرست. سرباز گفت آن‌جا تبعیدگاه است. زمستان مدام برف می‌بارد. گفتم عیبی ندارد. من همین را می‌خواهم. مرا به دورترین نقطه فرستادند. زیر قله‌ی دماوند. شاید بهترین نقطه‌ی شهری که در آن خدمت می‌کردم. مرخصی بیشتر، کار کمتر، برف بیشتر نسبت به پایین. به جای خودمان می‌گفتیم بالا و به کلانتری‌های سطح شهر می‌گفتیم پایین. موقع تصفیه حساب متوجه شدم هیچ اضافه خدمتی ندارم. یک روز در آموزشی غیبت کردم، پنج روز در طرح دریا و چهار روز در یگان امداد و شش روز هم در کوهستان. طبق قانون باید چهل و هشت روز اضاف می‌کشیدم اما نکشیدم. هیچ کدام ثبت نشد. چیزی که می‌خواستم اشاره کنم این بود. موفق باشید.

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s