بی‌عنوان

بدجور خیالاتی شدم. شدید. فکر می‌کردم بزرگ می‌شوم، خوب می‌شوم، نشدم. خیلی چیزها را یاد نگرفتم. هنوز کسانی که برای آینده برنامه دارند را درک نمی‌کنم. هنوز کسانی که هفته‌ای شش روز کار می‌کنند را درک نمی‌کنم. در نتیجه خودم را هم درک نمی‌کنم. در خیالات خودم یک جور دیگر زندگی می‌کنم. در خیالاتم آنچه را که دوست دارم می‌سازم. در خیالاتم گاهی اوقات از این که مدام موفق باشم حوصله‌ام سر می رود. برای خودم مشکل می‌سازم. خیال‌بافی دست از سرم برنمی‌دارد. گاهی وقت‌ها وسایل جعبه ابزار را مرتب می‌کنم. با آچارها، پیچ‌ها را شل و سفت می‌کنم. باید بتوانم واقعیت را درک کنم، لمس کنم. جعبه ابزار کمکی نمی‌کند. همان طور که چهارده معصوم ِ جواد فاضل کمکی نکرد. همان طور که عرفان کمکی نکرد. همان طور که فلان کمکی نکرد. شبیه آدم فضایی‌ها شدم. دلم می‌خواهد با یکی بحث کنم. وسط بحث به او بگویم «تو داری چرخ را دوباره اختراع می‌کنی». دلم می‌خواهد سرطان داشته باشم. با او می‌جنگیدم و در نهایت شکست می‌‌خوردم.

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s