یک تصویر ناتمام از پدر

پدرم برای من در صبح خلاصه می‌شود. در شش صبح، پنج صبح. هر چه زودتر بهتر. هیچ وقت نشده حتی اگر پنج صبح بیدار شوم، پدرم را خواب ببینم. حتما قبل از من به شالیزار سرزده، نان گرفته، ماشین را تمیز کرده. با این حال باز از خودش راضی نیست. دوست داشت زودتر از خواب بیدار شود. دوست داشت زودتر بیدار شویم. اعتقاد دارد اگر خانواده‌ی سحرخیزی بودیم الان وضع‌مان این نبود. دیگر لازم نبود در این سن و سال کار کند. نقشی برای فکر و ایده و سرمایه‌ی اولیه قائل نیست. فقط به صبح زود اعتقاد دارد. یک اعتقاد راسخ. یک ایمان شق. همیشه در کار جدی بوده. دوست و آشنا و غریبه و افغانی و مهندس و پسر و باجناق نمی‌شناسد. بارها بحث‌مان شده. از نظر او همه اشتباه می‌کنند. کوتاهی می‌کنند. انتظار دارد همه تا حد نهایی توان‌شان کار کنند. شاید اگر یکی از فرمانده‌هان جنگ بود، در حد فرمانده‌ی گردان مثلا، ایران بغداد را فتح می‌کرد. شاید اگر سرمربی بود تیمش همیشه قهرمان می‌شد. مثل کاپلو. اما واقعیت این است که پدر هیچ وقت قهرمانی‌های متعدد نیاورد. شاید موفقیتش این بود که هیچ وقت به دسته‌ی پایین‌تر سقوط نکرد. یکی از عادت‌های بدش موقع کار توجه به حاشیه‌هاست. مثلا دوست دارد خرج‌های غیرضروری را حذف کند تا سود فراوانی به جیب بزند. اما بیشتر اوقات تشخیص درستی از «غیرضروری» ندارد. ما با هم رابطه‌ی خوبی نداریم. در عین حال که رفیق هم هستیم. داداش هم هستیم. استخرمان را با هم می‌رویم. دریای‌مان را با هم می‌رویم. من معمولا ترجیح می‌دهم پیش هم نباشیم. حرف‌های پدرم، بوق ماشین پدرم، زنگ موبایل پدرم، دیدن اسم پدرم روی موبایلم، باعث می‌شود خود را برای یک چالش جدید آماده کنم. هر وقت روزی را تصور می‌کنم که پدرم نیست و من هستم، بغض می‌کنم. دلتنگی که همیشه هست اما بخشی از این ناراحتی به خاطر آرزوهای تحقق نیافته‌ی پدرم است. پنجاه سال مبارزه کنی و به چیزی که میخوای نرسی. و چه رویاهایی که در مورد من نداشت. من نتوانستم آنی باشم که او می‌خواست. البته برای من هیچگونه سرمایه‌گذاری نکرد. انتظار داشت خودم به همه چی برسم. حتی در هفت سالگی، حتی در یازده سالگی، حتی در دوازده سالگی. هیچ ایده‌ی مشخصی برای من نداشت. ولی یک‌بار به من گفت حاضر است زمینش را بفروشد تا من فیلم بسازم. من که می‌دانستم او حاضر نیست حتی یک سانت از زمین‌هایش را بفروشد قبول نکردم. ده سال پیش، دویست و پنجاه میلیون زمین را می‌خریدند، نفروخت. درآمد ما از زمین، سالی یک میلیون بود. الان صد و پنجاه میلیون هم آن را نمی‌خرند. خاطره‌های زیادی از پدرم دارم. برای هر کسی تعریف می‌کنم می‌خندد. مثلا یک بار پدرم از ترمینال تخفیف گرفت. چهارهزار تومان کمتر از پول بلیط داد و باقی قضایا.

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s