آرزو (قسمت دوم)

پدر و مادرم غرق شدند. عمو هادی و همسرش به همراه هم غرق شدند. پسر کوچک‌شان را توانستم در دریا، در میان آب‌ها، در موج‌های کف‌آلود پیدا کنم. هنوز زنده بود. اما کاری نمی‌توانستم بکنم. کسی نبود که کمک‌های اولیه بلد باشد. شنا بلد باشد. قبل از این که پسرک از آب گرفته شود، یکی با ماشین رفته بود کمک بیاورد. از طرفی نمی‌توانستم این همه غریق که سرنوشت‌شان معلوم نبود را ول کنم. هر چی سر و صدا کردم فایده نداشت. یک لحظه خودم را یافتم دیدم اصلا صدایم درنمی‌آید. نگران شدم که رفتارم غیرعادی نباشد. زیادی خونسرد بودم. مدام بند مایو را سفت می‌کردم تا پایین نیاید. نمی‌خواستم مثل دیوانه‌ها خودم را به آب بزنم. فقط خودم را غرق می‌کردم. چون کسی نبود که مثل فیلم‌ها جلویم را بگیرد. تازه بین آن چهار تا زن و دختر که اطراف بودند، کسی زورش به من نمی‌رسید. چون من در اوجم بودم. جوان و شاداب و نیرومند. خودم را به غشی زدم. ماسه گرفتم ریختم رو صورتم. چه اتفاقی می‌افتاد؟ فردا چگونه می‌گذشت؟ یک سال بعد کجا بودم؟ به همه‌ی این‌ها فکر می‌کردم.

عمو هادی

ما بچه بودیم که پدرم تصمیم گرفت چند کامیون خاک به حیاط بریزد. می‌خواست باغ درست کند. درخت بکارد. حیاط ما، قبل از آن که خانه بسازیم، شالیزار بود. کامیون‌ها آمدند و خاک ریختند. یکی از راننده‌ها عمو هادی بود. اهل شهر ما نبود. ترک بود. بچه‌ی اردبیل بود. زنش هم اردبیلی بود. اما پدرخانمش ساکن تهران بود. عمو هادی اوایل زندگی مشترکش در اردبیل زندگی می‌کرد. اما با پدر و مادرش بحثش شد. یکی از ثروتمندان اردبیل بودند. اما با عمو هادی لج بودند. به او کمک نمی‌کردند که هیچ، پولش را هم که پیششان کار می‌کرد، ندادند. این بود که  بار سفر بست و آمد تهران. چون راننده‌ی ماشین‌های سنگین بود، شرکتی هم که کار می‌کرد استادیوم فوتبال می‌ساخت، هیچ وقت تهران نبود. این‌جا هم داشتند ورزشگاه می‌ساختند. همه‌ی این‌ها را پدرم ازش سوال می‌کرد. کلا پدرم این‌جوری بود. خدا بیامرزد. هیچ وقت فکر نمی‌کردم پدرم غرق شود. همیشه فکر می‌کردم خیلی راحت و ساده و روحانی در خواب می‌میرد. پدرم ازش دعوت کرد با زنش به خانه‌ی ما بیاید. او پذیرفت. خیلی خوشحال شد. آن دو به خانه‌ی ما آمدند. قرار بود چند شب مهمان ما باشند. اما نمی‌دانم کی پیشنهاد کرد که آن‌ها مستاجر ما شوند. طبقه‌ی اول یک اتاق بزرگ داشتیم. یک انبار هم بود که می‌شد از آن به عنوان آشپزخانه استفاده کرد. من خیلی بچه بودم. جزئیات یادم نیست. اما یک چیز کلی یادم رفت. آن‌ها سیزده سال بود که ازدواج کرده بودند اما هنوز بچه‌ نداشتند. احتمالا مشکل از عمو هادی بود و خاله فیروزه مشکلی نداشت. آن موقع‌ها زن عمو صدایش می‌کردیم. ولی بعد از این که فیروزه از هادی جدا شد، خودش به من گفت خاله صدایم کن. خاله فیروزه هیچ وقت در دریا غرق نشد. این همسر دوم عمو هادی بود که امروز در دریا غرق شد. فیروزه و هادی برای من مظهر عاشق و معشوق بودند. خیلی هم را دوست داشتند. من تا آن موقع این سبک زناشویی را ندیده بودم. پدر و مادر ما خیلی محافظه‌کار بودند. یک شب سوار ماشین شدیم رفتیم به یک امامزاده‌ی معروف. ما پیکان داشتیم. عمو هادی هم پیکان داشت. من از مادرم ]خدا رفتگان شما را هم بیامرزد[ سوال کردم برای چی امشب آمدیم این‌جا؟ خاله فیروزه خواب دیده بود. همه‌ی این جا را در خوابش دیده بود. بدون آن که قبلا به این‌جا بیاید همه‌ی مشخصات این‌جا را بلد بود. حتی آن خانم با روسری سبز که متولی این‌جا بود را هم به خوابش دیده بود. قبل از آن که به امامزاده بیاییم از مادرم پرسید همچین جایی هست؟ گفت خواب دیدم و در خواب به من گفتند این‌جا قبله‌ی حاجاتت است. جوابت اینجاست. هنوز آن شب را به یاد دارم. اولین کباب کوبیده‌ی عمرم را آن شب خوردم. تا ساعت دو شب خاله فیروزه پیش امامزاده نشسته بود و گریه می‌کرد. غیر از ما کسی نبود. مدتی بعد تصمیم گرفتند از پیش ما بروند. عمو هادی استعفا داد. پدر خانمش در شرکت نفت برایش کاری ردیف کرد. هادی راننده‌ی خوبی بود. حالا دیگر در تهران بودند. آن‌ها اولین کسانی بودند که ما در تهران پیدا کردیم. یک روز از مدرسه برمی‌گشتم پدرم شیرینی به من تعارف کرد. گفت عمو هادی و زن‌عمو فیروزه قرار است پدر و مادر شوند. باور کردنی نبود. اسم دخترشان را شقایق گذاشتند. خاله فیروزه خیلی دختر دوست داشت. و به آرزویش رسید. شقایق پیش همه عزیز بود و باعث شد پدر و مادر هادی بعد از چند سال رابطه‌ی خوبی با آن‌ها پیدا کنند. چون مادر هادی هم دختر دوست داشت. هفت تا از بچه‌هایش پسر شده بودند. چهار نوه‌اش قبل از شقایق جملگی پسر بودند. به آن‌ها کمک کردند تا در کرج خانه بخرند. یک سال بعد پدر عمو هادی از دنیا رفت. من و پدرم و مرتضی و پدر مرتضی برای عرض تسلیت و آب‌تنی در آب‌گرم سرعین به اردبیل رفتیم. پدر مرتضی هم دوست مشترک شده بود. در عالم همسایگی دوست‌های آن‌ها دوست ما می‌شدند و دوستان ما دوست آن‌ها. این دومین باری بود که به اردبیل می‌رفتم. خانه‌ی پدر عمو هادی رو به سبلان بود. خیلی بزرگ بود. بیچاره عمو هادی داغ دیده با ما به آب‌گرم آمد. خیلی خوش گذشت. البته خدا پدر عمو هادی را بیامرزد. ما بزرگ‌تر می‌شدیم. همدیگر را کمتر می‌دیدیم. اتفاقات سریع‌تر می‌افتاد. رابطه‌ی هادی با خانواده‌ی زنش روز به روز بدتر می‌شد. می‌دانستیم که با خاله فیروزه هم مشکل دارد. این مشکلات قبلا هم بود. من فکر می‌کردم عشق زیاد یعنی همین. دعوا و دلخوری و ناز کشیدن و محبت. خاله فیروزه و عمو هادی از هم جدا شدند. هادی همه چی را به زنش بخشید. خانه، شقایق. البته بعدا پشیمان شد. اما کار خاصی نکرد. رفت همدان. آن‌جا با یک خانم ثروتمندی ازدواج کرد که متاسفانه امروز در دریا غرق شد. از آن خانم صاحب پسری شد که متاسفانه او هم بر اثر خفگی در دستان من جان سپرد. اگر کمک می‌رسید زنده می‌ماند. خاله فیروزه هیچ وقت ازدواج نکرد. خودش را وقف شقایق کرد. پدرش از محل فروش ملکش در تهران پول قابل توجهی به او داد. در دانشگاه ثبت‌نام کرد. ماشین خرید. رانندگی یاد گرفت. سیزده سالش بود که شوهر کرد. حالا انگار از زندان خلاص شده بود. اما عمو هادی در دریا غرق شد. مردی که خیلی چیزها را اولین بار در او دیدم. مردی بود که بیشتر از اطرافیان ما زنش را دوست داشت. بیشتر از اطرافیان ما بچه‌ها را دوست داشت. و فرقی هم بین بچه‌ها نمی‌گذاشت. اولین مردی بود که دیدم سفره پاک می‌کند. ظرف می‌شوید. دست مرا گرفت و یک قدم از مرزهایی که آن روزگار به آن‌ها محدود بودم جلوتر برد.

به من گفتند این‌جا بمانم و استراحت کنم. خودشان به همه‌ی کارها می‌رسند. وقتی به خانه آمدم دیدم پدر مرتضی و خود مرتضی گریه‌کنان به سمت من آمدند و بغلم کردند. من هم از فرط گریه داشتم بیهوش می‌شدم. مادر مرتضی قبل از این که به من برسد، غش کرد. هنوز کسی از فامیل نرسیده بود. همسایه‌ها خانه‌ی ما را پر کرده‌ بودند. دراز می‌کشم. چراغ خاموش است. ساعت نزدیک چهار صبح است. هر نیم ساعت یکی به بالا می‌آید و به من سر می‌زند. این بار هم صدای باز شدن در آمد. اوه آرزو. امروز اصلا ندیده بودمش. بلند می‌شوم و می‌نشینم. هیچ حرفی از دهنم در نمی‌آید. آرزو مرا به آغوش می‌کشد. اشک از گونه‌هایش سر می‌خورد و به لب‌های من می‌رسد.

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s