شیوا

همیشه جاده‌ی هراز بدتر از جاده‌ی فیروزکوه است. خیلی عصبانی‌ام. توی دنیای مجازی، جایی که حقیقت ندارد، یقه‌ی راننده را گرفته‌ام و تمام جمله‌های منطقی‌ام را همراه با تف توی صورتش داد می‌کشم. گاو خدا یک ساعت مرا معطل کرده. یک دختر زشت خرخوان جلوی تاکسی نشسته. یک مرد کم‌سواد و با شعور سمت راستم نشسته. یک دختر زیبای فلان هم سمت چپ من نشسته. خیلی راحت نشسته. تمام قسمت چپم با تمام قسمت راستش در تماس است. هر چه قدر سعی می‌کنم فاصله بگیرم نمی‌توانم. سر پیچ‌های تند که رسما در بغل یکدیگریم. تازه در این جای کم گرفته خوابیده. آرنج سمت چپم گاهی به شکمش می‌خورد. من آدم سختگیری نیستم. با این ارتباط جسمی هیچ اتفاقی برای منظومه‌ی شمسی و حرکات ستاره‌های کهکشان راه شیری نمی‌افتد. مشکل من این است که این دختر شوهر دارد و شوهرش را در مبدا دیده‌ام که چه عاشقانه با او وداع می‌گفت. با این حال این تنها دلیلی که من به خودم زحمت می‌دهم تا از او فاصله بگیرم نیست. دلیل اصلی من این است که من کلا به حقوق بانوان بسیار احترام می‌گذارم. نمی‌خواهم احساس ناامنی کنند. با این حال خیلی خوابم می‌آید و خسته شدم از بس سر پیچ دستم را به صندلی‌ راننده فشار دادم تا به سمت او پرت نشوم. او هم که اصلا عین خیالش نیست. سمت راست بدنش، کمی بالاتر از شکم، درست افتاده روی جلو بازویم. یاد جلو بازو افتادم. خیلی وقت است که باشگاه نرفتم. وقتی داشتم از کارخانه استعفا می‌دادم یکی از دلایلم، رفتنِ بی‌دغدغه‌ به باشگاه و استخر بود. از همه چیز افتادم. حیف. راننده از این عینک‌ دودی‌های ده هزار تومانی گذاشته روی چشمش و من می‌ترسم که نکند مرا بپاید. شاید از سر حسادت باشد. دیگر خیلی خسته شدم. هم آشی نخوردم و هم دهنم سوخته که چه عرض کنم سرویس شده. کمی خودم را راحت می‌کنم. حالا احساس بهتری دارم. دارم به این فکر می‌کنم که آن مرتیکه‌ای که در مبدا با این پری روبوسی می‌کرد شوهرش نبوده. شاید برادرش بوده. اما در انگشت دوم سمت چپش یک حلقه دارد. قطعا این دختر شوهر دارد. چون سنش هم سی و دو کمتر نیست. دوستم می‌گفت سی و دو سالگی یک زن اوج کارنامه‌ی اوست. دلم می‌خواست این اوج را کلا بغل کنم تا هر دو راحت‌تر بخوابیم. اما دختر خودش را کنار می‌کشد. همین را کم داشتم. حالا که من از اصولم کوتاه آمده بودم او خودش را از اصولم به سمت چپ کشید. با خودم می‌گویم شاید خسته شده و خواسته به اندامش تنوعی بدهد. سر پیچ تند بعدی خودم را کنترل نکردم ولی او خودش را خیلی کنترل کرد. در دقایق بعدی به قدری از من فاصله گرفته که باورم نمی‌شود تاکسی این قدر جا داشته قبلا. حالا بین من و او پنج کیلومتر فاصله است. حسرت زمان سپری شده را می‌خورم.
یک ساعت داخل آخرین تونل جاده به انتظار نشسته‌ایم. از ماشین آمده‌ایم بیرون و ایستاده‌ایم. تصادف شده. می‌گویند دو تا پراید شاخ به شاخ شده‌اند. حالا حس خوبی دارم. بلافاصله پس از این که از این تصادف احتمالا خونین حس خوبی دارم، حس بدی پیدا می‌کنم. به داخل ماشین نگاه می‌کنم. دختر زیبا خوابش تمام شده. نمی‌خواهم خرافاتی باشم ولی این دختر کاملا عوض شد. استراتژی‌اش را کاملا برعکس میل من قرار داد. خیلی متعجبم. یاد زمانی افتادم که وقتی می‌خواستیم به مرغ‌ها غذا بدهیم همیشه زیر دست و پا بودند اما وقتی می‌خواستیم آنها را بکشیم خودشان را گم و گور می‌کردند. بلاخره جاده باز می‌شود. من می‌خواهم جایم را عوض کنم و کنار پنجره بشینم اما مرد کم‌سواد و باشعور قبول نمی‌کند چون قرار است زودتر پیاده ‌شود.

نگفتم؟ الان که بی‌خیال شدم و می‌خواهم از او فاصله بگیرم خودش را انداخته بغلم و خوابیده.

مرتضی قرار است بیاید دنبالم. اسم خیابانی که کنارش ایستاده‌ام تا او بیاید را الان فراموش کرده‌ام. شبیه شعب ابی‌طالب است. آها یادم آمد. حجربن عدی. مرتضی خیلی طولش داده. انگار دوباره او را کشف کرده‌ام. یک مدت خیلی از هم بی‌خبر بودیم. او در این فاصله ازدواج کرد و جدا شد. مغازه زد و بست. من در این فاصله سر کار رفتم و استعفا دادم و حقوق دو سال خود را با سرمایه‌گذاری در کارخانه از دست دادم. و در این یک ماه اخیر دو بار شکست عشقی خوردم. البته عبارت “من قصد ازدواج ندارم “ را هم به حساب شکست عشقی می‌گذارم. من چمدان دارم. برای این که کت و شلوارم چروک نشود. این کت و شلوار را در سال 1387 خریدم. و بعد از شش سال هنوز اندازه‌ام است. عروسی علیرضا و نیوشا است و من به واسطه‌ی نوید دعوت شده‌ام. او رفته استرالیا و حالا که برگشته برای این که ما همدیگر را ببینیم به علیرضا گفته تا مرا دعوت کند. البته من با علیرضا هم دوست هستم. شاید سه بار همدیگر را بیشتر ندیدیم ولی کلی با هم صمیمی هستیم. یکی از چنس‌های من برای دعوت شدن به عروسی این بود که 5 ماه قبل در ویلای مرتضی وقتی مرتضی، نوید، علیرضا و نیوشا و چند نفر دیگر حضور داشتند، حضور داشتم.
مرتضی با لیونل به سراغ من می‌آید. لیونل فکر می‌کنم صورتی رنگ است. من کسی را که یک پراید صورتی و از کارخانه اسپرت می‌خرد را حتی اگر مرتضی باشد تحسین می‌کنم. در راه دارد با مهرانه صحبت می‌کند. حس خوبی نسبت به مهرانه ندارم. در موردهای قبلی مرتضی هم حس خوبی نداشتم. آیا من همیشه اینگونه بوده‌ام؟ آیا وقتی دوستم با کسی که من از قبل نمی‌شناسم دوست می‌شود ناراحت می‌شوم؟ برای مرتضی که همیشه همین حس را داشتم. برای هادی هم همین طور منتها وقتی معصومه را از نزدیک دیدم نظرم عوض شد. در مورد رضا اصلا اینطور نبود. از اول از صحرا خوشم آمد منتها رضا قبل از ازدواج دوست نزدیکم محسوب نمی‌شد. در مورد اصغر حس خوبی داشتم. بله. بلاخره مثال نقض پیدا کردم. و در مورد حسین، اول حس خوبی داشتم ولی بعدا حس خوبم کمرنگ شد. مرتضی دارد از مهرانه عذرخواهی می‌کند. ولی لحنش صادقانه نیست. مهرانه یک ادعای غیرمنطقی دارد. مرتضی هم این را می‌داند ولی دارد عذرخواهی می‌کند. دوست دارد که از طرف مهرانه مورد حمله‌ی غیرمنطقی قرار بگیرد و او عذرخواهی کند. از این کار لذت می‌برد. به نظر من این یک مساله‌ی روانی است که من هم به آن دچارم. من هم دوست دارم وقتی ازدواج کردم بعد از یک بحث کوچک بیایم به بقیه بگویم “یک وقت زن نگیری خودتو بدبخت کنی! وضع منو نگاه کن!” یعنی دوست داریم خودمان را بدبخت کنیم و از بدبختی‌مان لذت ببریم. اما بدبختی ما نباید غیرقابل کنترل باشد. باید با یک اشاره برطرف شود. همیشه وقتی جایی از بدنم کبود می‌شد، مدام آن قسمت را فشار می‌دادم تا از درد خفیفش لذت ببرم اما از دندان درد بیزار بودم. چون قابل کنترل نیست. مزمن است و تا آدم را پاره نکند ول نمی‌کند. مرتضی بلاخره تلفن را قطع کرد. از مرتضی پرسیدم چرا از دختردایی‌اش جدا شد؟ اصلا او درخواست طلاق داد یا مرتضی؟ مرتضی می‌گوید که من درخواست دادم. می‌گوید عجله کردم و داشتم اذیت می‌شدم. می‌گویم مرتضی آن روزها که داشتی اذیت می‌شدی چرا به من زنگ نزدی؟ چرا پیش من نیامدی؟ مرتضی می‌گوید چی کار می‌خواستی بکنی؟ می‌گویم هیچی. فقط غمت را با من قسمت می‌‌کردی. با هم می‌نشستیم غصه می‌خوردیم. عجب حرفی زدم. من این حرف را به هر کسی بزنم حالم بهم می‌خورد ولی به مرتضی با یک حس عمیقی می‌زنم. اینجاست که می‌فهمم مرتضی بدون شک بهترین دوستم است. از این کشفم احساساتی می‌شوم و دستم را روی پشت بازوی چپش می‌گذارم و می‌گویم دفعه‌ی بعد حتما به من زنگ بزن. پشت‌بازویش از پشت‌بازوی من بزرگتر است. چون سه سال است که دارد بدنسازی کار می‌کند. دوباره یادم می‌آید که بعد از بیماری پدر به باشگاه نرفتم. حیف. حالا چی شد که من یاد همسر سابق مرتضی افتادم؟ چون مادرخانم سابق مرتضی فوت کرده. یعنی زن دایی‌اش. آن روزی که پدر بستری بود و من به خانه‌ی مرتضی آمده بودم، مادر مرتضی به من گفت که زن دایی مرتضی سرطان دارد و هیچ امیدی به او نیست. حالا قبل از عروسی باید به مراسم هفتم می‌رفتیم. پشیمان شدم که آمدم. نمی‌توانم هم ناراحت باشم هم خوشحال.
پدر و مادر مرتضی خانه نبودند. اگر کمی دیرتر می‌رسیدیم غذا می‌سوخت. مادر مرتضی با سرعت وارد خانه شد به هوای این که غذایش نسوزد. اما متوجه شد که مرتضی اجاق را خاموش کرده. با او و پدر مرتضی که بعد از او وارد خانه شده احوالپرسی می‌کنم. تسلیت می‌گویم. این جور مواقع نمی‌توانم درست حرف بزنم. جای رضا خالی. می‌توانست 23 جمله‌ی مختلف بگوید. من نمی‌توانم. شاید چون اول باید روحیه طرف مقابلم را بسنجم. ظاهرا زیاد ناراحت نیستند. بلاخره هفت روز گذشته و مرحوم سرطان بدی داشته. قرار است من و مرتضی از وسط مراسم هفتم به وسط مراسم عروسی برویم. کمی استرس داریم ولی باید بر آن غلبه کنیم.
من و مرتضی با لیونل داریم به مراسم می‌رویم. پدر و مادر مرتضی با 206 قبل از ما حرکت کردند. در داخل لیونل تاتلو گوش می‌دهیم. بهترین خاطرات من با مرتضی برمی‌گردد به زمانی که دارم Blast لهش می‌کنم و دارم در ماشینش آهنگ گوش می‌کنم. تاتلو می‌گوید بذار تو حال خودم باشم. عاشق آهنگ‌های شاد غمگینم. شاد غمگین مثل “خدا چرا عاشق شدم من” یا “دریا اولین عشق مرا بردی”. اسطوره‌ی شاد غمگین جواد یساری است. آهنگ غمگین شاد هم داریم؟ بگذارید کمی فکر کنم؟ وقت ندارم. رسیدیم. رپ غمگین شاد نیست، نه؟ متاسفانه کمتر از سی نفر در داخل مجلس نشسته‌اند و من بیش از پیش در چشم خواهم آمد. اولا پیراهنم سفید است و دوما این که دوست مرتضی هستم. داماد سابق خانواده. می‌روم یک گوشه می‌نشینم. تقی و نقی و کوروش و بقیه هم می‌آیند. آخرین بار ده سال قبل آنها را دیده بودم. حس خوبی نسبت به نقی ندارم. نمی‌دانم چرا این جوان‌های بیست ساله اصرار دارند ریش بگذارند. مراسم فوق‌العاده برایم ناراحت کننده است. حس خوبی ندارم. چشم‌هایم همیشه به ساعت است. همسر سابق مرتضی فروپاشیده. امیدوارم بتواند خودش را پیدا کند. منتظرم تا مرتضی مرا صدا کند. فرق اینجا با شمال زیاد است. شمال، آدم در مراسم راحت‌تر است اما در شمال حتما یک حرف و حدیثی بین خانواده مرتضی و خانواده‌ی مرحوم اتفاق می‌افتاد. راستی آهنگ غمگین شاد مثل چی؟ لئونارد کوهن؟
مرتضی صدایم می‌کند. بلاخره لحظه‌ای که منتظرش بودم فرا رسید. از مراسم می‌آیم بیرون. وقت آن رسیده که از لیونل خداحافظی کنیم و 206 بابای مرتضی را برداریم. اول می‌رویم دو تا کوچه بالاتر تا منتظر نازنین باشیم. نازنین فامیل مرتضی است و خوب نیست که ما سه نفری با هم از تالار خارج شویم. بعد باید برویم دنبال مهرانه و از آنجا برویم مراسم عروسی. خیلی برنامه‌ی سنگینی‌ست. هوا تاریک شد. نازنین می‌آید. بلافاصله از من می‌خواهد که بروم پشت بشینم تا او جلو بنشیند. می‌خواهد خودش را بیاراید. آن هم در راه. واقعا هم این کار را می‌کند. خیلی حرف می‌زند. می‌خواهم جوابش را بدهم اما دلم می‌خواهد قبل از آن قیافه‌اش را ببینم. هنوز بطور کامل ندیدمش. مهارت زیادی در آرایش در ماشین دارد. اصلا هم توی دست‌اندازها اشتباه نمی‌کند. حتی چند مورد هم که مرتضی ترمز بد می‌گیرد شکایتی نمی‌کند. رعد و برق وحشتناکی در سطح شهر… چه فعلی باید استفاده کرد؟
شاش دارم. نمی‌توانم نگهش دارم. از یک طرف باید در برابر نازنین خیلی فلان و بذله‌گو هم باشم. کسی نگفته فلان باش. این چالشی است که خودم برای خودم ایجاد کرده‌ام. خانه‌ی مهرانه هزار کیلومتر از ما فاصله دارد و ما تا الان تنها 734 متر از راه را پیموده‌ایم. یعنی کمتر از یک درصد. خیلی شاش دارم. احساس می‌کنم جاهای دیگر بدنم هم پر شده است. هنوز کار نازنین تمام نشده. من از همه کارم کمتر طول کشید. کرووات زدم فقط. مرتضی علاوه بر کرووات، پیراهنش را هم عوض کرد. اما طبیعی است که مال نازنین بیشتر طول بکشد. حالا توی ترافیکیم. نازنین چراغ ماشین را روشن کرده و دارد خودش را آرایش می‌کند. شالی هم بر سر ندارد. ماشین‌های اطراف ما زیاد توجه‌شان جلب نشده. خیلی شاش دارم. رکورد نگه داشتنم را زدم. از این به بعد می‌توانم آن را بهبود ببخشم. الان زیر پلک‌هایم هم پر شده. مرتضی آدرس را درست بلد نیست. چون خانه‌ی مهرانه نمی‌رویم. به خانه‌ی دوستش می‌رویم. او آنجا در حال آماده شدن است. راستی الان شاید یک ساعت از اذان گذشته ولی مرتضی هنوز افطار نکرده. به مرتضی می‌گویم حداقل فحش بده تا روزه‌ات بشکند. نازنین می‌پرسد روزه می‌گیری بعد میای عروسی با دوست‌دخترت می‌رقصی؟ مرتضی جواب می‌دهد بله. داریم به خانه‌ی دوست مهرانه نزدیک می‌شویم. آنجا باید دستشویی بروم. مرتضی چیزی بخورد و نماز بخواند.
بلاخره به مراسم رسیدیم. دارم دنبال ملت می‌گردم. صدای کسی نمی‌آید. چند نفر می‌آیند و ‌می‌روند. کمی جلوتر می‌رویم. آها. تالار آنجاست. در داخل تالار دارند می‌رقصند. خوشبختانه کسی منتظر و چشم به راه من نمانده و همین خیالم را راحت می‌کند. مورد برانداز قرار نمی‌گیرم. در حالی که بیرون تالار اصلا صدایی از دی جی و بقیه‌ی همکارانش نمی‌آید اما در داخل اصلا صدا به صدا نمی‌رسد. در تمام عمر همچین عروسی‌ای نیامده بودم. انگار کنسرت شکیرا. مرتضی نوید را پیدا می‌کند و به مهرانه و نازنین معرفی می‌کند و سریع می‌پرد وسط. حسابی از دیدن نوید خوشحال می‌شوم. با این که او را بیشتر از اصغر که در بندرعباس است می‌بینم، اما چون ساکن استرالیا است انگار بیشتر دلم برایش تنگ می‌شود. بعد از چند دقیقه همه مرا ترک می‌کنند و مشغول رقصیدن می‌شوند. گروه موسیقی خیلی پر و پیمان است. حتی نی‌ انبان هم دارند. علیرضا و نیوشا خیلی به خودشان مسلط هستند. مسئولین هر کسی را که تنها بیابند پذیرایی می‌کنند. من مرتضی را تماشا می‌کنم. در حد راکی می‌رقصد. هم مهرانه را خسته می‌کند و هم نازنین را. نازنین بعد از مدتی پیش من می‌آید. چیزی می‌گوید که نمی‌شنوم. دهانش باز و بسته می‌شود. فکر می‌کنم حتما کیفش را می‌خواهد. اما نزدیک گوشم فریاد می‌کشد بیرون هوا خیلی خوب است. برویم بیرون تالار توی باغ؟ من می‌گویم البته.
قرار بود نازنین با نوید آشنا شود ولی اصلا با هم نرقصیدند. نازنین یک قلیان سفارش می‌دهد. باورم نمی‌شود. یک قهوه‌خانه در عروسی. یک گروه دیگر موسیقی دارد گوشه‌ی باغ ترانه‌های سنگین می‌خواند. نمی‌دانم با نازنین در چه موردی صحبت کنم. نازنین می‌گوید من همین قدر رقص برایم کافی‌ست. نمی‌دانم چطور آنها می‌توانند این همه برقصند. باید یک جمله پیدا کنم. می‌گویم با این که توی ماشین خودت را آماده کردی ولی خیلی خوب شدی. فکر می‌کنم جمله‌ی خوبی بود.
عروسی خیلی خدا بود. من تا حالا همچین چیزی را ندیده بودم. چهار تا فیلم‌بردار. هزار نوع غذا. نوید کمتر از حد انتظار رقصید و در عوض مرتضی کت و شلوار خود را خیس کرد. از اول تا آخر رقصید. اگر کنارش بودی و دست و پایش بهت می‌خورد صدمه‌ی جدی می‌دیدی. با جدیت عجیبی می‌رقصید. از همه خداحافظی می‌کنم. از علیرضا و نیوشا هم تشکر کردم و برایشان آرزو کردم همیشه خوشبخت بمانند.
مهرانه موقع برگشتن از من می‌خواهد جلو بنشینم اما من اصرار دارم عقب بنشینم. نازنین که قرار بود با نوید آشنا شود ولی نشد هم کنار من می‌نشیند. آهنگ‌های برگشت به طرز عجیبی با مسیر رفت فرق می‌کند. همه آرام و غمگین. ویگن دارد مرا ببوس می‌خواند. من با حسن گل‌نراقی این ترانه را یاد گرفتم. مرتضی در تقاطع به سمت چپ می‌پیچد و سمندی با 230 کیلومتر در ساعت می‌کوبد به ما.
سرم درد می‌کند. مرتضی دارد با راننده حرف می‌زند. متوجه نشدم کی رفت بیرون. نمی‌توانم حرف بزنم. کمی گیجم. قوای خود را جمع می‌کنم و از نازنین می‌پرسم حالت خوب است؟ کمی ترسیده و حالت تهوع دارد. مهرانه مشکلی ندارد. می‌آیم بیرون. محل برخورد 40 سانتی‌متر از من فاصله داشت. یعنی اگر نیم متر جلوتر بودیم تصادف نمی‌کردیم و اگر نیم متر عقب‌تر بودیم الان حداقل من مرده بودم. نازنین حالش خوب نیست. موبایلش را گم کرده. از او می‌خواهم شماره‌اش را بدهد تا تماس بگیرم. می‌گوید مهرانه دارد زنگ می‌زند. موبایلش صندوق عقب بود. نازنین بعد از این که موبایلش را پیدا کرد می‌گوید سرم باد کرده. بله تقریبا کمی بالاتر از پیشانی‌اش. به مرتضی می‌گویم موبایل رفته بود صندوق عقب. می‌گوید وسایل همه توی ‌خیابان بود که من جمع کردم گذاشتم صندوق. کی این کار را کرد که من متوجه نشدم؟ تازه کروواتش را هم درآورده. پس من حداقل چند دقیقه گیج بودم. عینک من هم گم شده بود که مهرانه پیدایش می‌کند. با آمدن پلیس من هم کروواتم را درمی‌آورم. امید مرا کنار خیابان می‌بیند و برای کمک می‌آید. او نازنین را با خود می‌برد تا به درمانگاه برساند. ما با سرعت 6 کیلومتر در ساعت به سمت پارکینگ حرکت می‌کنیم. بیشتر از این در توانمان نیست. دست می‌کشم به سرم و متوجه می‌شوم سمت چپ سرم ورم کرده. می‌دانم به چه چیزی برخورد کرد.

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

4 پاسخ برای شیوا

  1. Sina :گفت

    che jur ba in jpziat yadet munde? ghalame khubi dari.

  2. نسیم :گفت

    من بدون ترتیب فکر کنم همه رو از غروب خوندم. عالی آقا عالی. چقدر خوب و بادیتیل و روان. مدتها بود اینطوری غرق وبلاگی نشده بودم. دست خرس هم درد نکنه که توی توییتر لینک یکی از پستهای اینجا رو داد و عالی شد.
    من از شماره 60 مجله فیلم میخوندم بعد رفتم سرکار وضع مالیم خوب شد 🙂 تا 4- 3سال پیش همش میخریدم خواستم بیام اینجا دادیمشون بیرون. الان یکی از نوشته هات توش مجله فیلم داشت. دلم گرفت یهو. لازم شد بنویسم.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s