برگا همه ریختن ولی شاخه هست

صبح بهمن زنگ زد و من از خواب پریدم. گفت مطمئنی امروز بارانی نیست. گفتم بله قطعا امروز بارش نداریم. واقعا این هواشناسی از اینترنت نعمت بزرگی است. پدرم هنوز خواب بود. خیلی عجیب بود. البته زیاد عجیب نبود. بعد از مریضی امسال، پدرم بیشتر از آرمان‌های خودش فاصله می‌گرفت. امکان نداشت دیرتر از من بیدار شود. اگر امروز چهار سال قبل بود، ساعت چهار بیدار می‌شد، چراغ‌ها را خاموش می‌کرد، نماز می‌خواند، نان می‌گرفت، چایی درست می‌کرد، به مرغ‌ها غذا می‌داد، وسایل را جمع می‌کرد و تازه من بیدار می‌شدم و پدرم را می‌دیدم که دارد جلد سوم در جستجوی زمان از دست رفته را می‌خواند. نه. این قسمت درست نبود. پدرم هر پنج سال یک بار احساس می‌کرد باید کتاب بخواند و به جای این که کتاب‌های مرا بخواند یا از من سوال کند می‌رفت از دوست روزنامه‌فروش و کتاب‌فروشش یک کتاب می‌خرید در حد «هشتاد فایده‌ی سیر» یا «تاریخ کامل تیمور لنگ». اما امروز چهار سال قبل نبود و من زودتر بیدار شده بودم. همه‌ی کارهای پدرم را انجام دادم. فقط این که چهار بیدار نشدم. ساعت 6:13 دقیقه بیدار شدم و شاید برای نماز خواندن دیر شده بود. من پدرم شده بودم. آدم می‌تواند ظرف یک ثانیه آن آدم سابق نباشد. هر چه اصرار کردم پدرم صبحانه نخورد. و بدون هیچ حرف و بحثی رفت پشت فرمان نشست. معمولا به من می‌گفت تو رانندگی کن. من خوشم نمی‌آید در حضور او رانندگی کنم. حوصله‌ی بحث و نصیحت‌ او را ندارم. در طول مسیر، پدرم شروع کرد به مسافر زدن. هر وقت کسی پول می‌داد می‌گفت چقدر باید بگیرم؟ این را برای اولین بار بود از او می‌شنیدم. هر وقت مسافر نبود، با این که رادیو روشن بود، سعی می‌کردم حرفی بزنم که هر دو ساکت نباشیم. بیشتر مجری رادیو را مسخره می‌کردم و یا بحث را می‌کشاندم به مهمانی دیشب. من از دختر دوستش خیلی خوشم آمد و اگر پدر و مادرم می‌گفتند همین الان برویم خواستگاری قبول می‌کردم. الان با دوستش خیلی صمیمی‌تر شده. مدتها و سالها بود خبری از هم نمی‌گرفتند ولی همین هفته‌ی قبل پدر و مادرم با آنها به مسافرت رفتند. آنها یعنی دوستِ پدرم و خانمش. پدرم آنها را به اردبیل و بناب و مهاباد و تهران برد و یک هفته گرداند اما یک دلار هم بابت اتاق و غذا خرج نکرد. همه‌ی سفر رفتند منزل دوستان صفا بردند. همه‌ی میزبان‌ها هم رفیق ما بودند. امیدوارم پدرزن احتمالی تحت تاثیر این همه رفیقی که ما داریم قرار بگیرد. البته من مطمئنم پدرم خوشش نمی‌آمد که کسی به غیر از مادرم در ماشینش بنشیند. می‌شناسمش. اگر ماشین خالی باشد خیلی راحت می‌تواند برنج بار ماشین کند تا در شهرستان به قیمت خیلی مناسب بفروشد. مدتی‌ست هر جا می‌رود می‌گوید برنج من ارگانیک است و اصلا سم استفاده نمی‌کنم. ساعت 9:23 به مقصد و محل کار رسیدیم. از این که پدرم همراهم بود،‌ خیلی خوشحال بودم. چون مسئولیتم کمتر می‌شود. رفتم دوری در شهرک خالی زدم. جای قشنگی بود. بهمن با دو تا شاگرد داشت کار می‌کرد، من هم لباس عوض کردم و شروع کردم به کمک کردن. بهمن هم‌سن من بود ولی موهایش داشت می‌ریخت و سفید شده بود. بچه داشت و ده تا کارگر در جاهای مختلف برایش کار می‌کردند. پدرش دو تا زن داشت. نمی‌دانم چرا وضعش از من بهتر نبود. فقط وجهه‌ی بهتری نسبت به من داشت. یک آدم فنی بود. خیلی راحت سر کارگرها داد می‌زد. من هم تا همین چند ماه قبل سر بیست سی نفر داد می‌زدم. در همین فکرها بودم که با یک حرکت، مو و ریشم را رنگی کردم. ریشم بلند شده. می‌خواهم سبیل بگذارم. پدرم نه صبحانه خورد و نه ناهار. چون روزه بود و این مطلب را ظهر به من گفت. نمی‌دانم چرا صبح به من نگفت. شاید مطمئن نبود. ما هم ناهار نخوردیم چون صبحانه را دیر خورده بودیم. اما به آنها پول دادم که اگر خواستند ناهار بخورند و اگر نه با آن پول برای خودشان زمین و خانه و ماشین بخرند. وقتی داشتیم برمی‌گشتیم بدون هیچ حرفی رفتم پشت فرمان نشستم. انگار من حتما باید رانندگی می‌کردم. گوشی را وصل کردم به ماشین تا آهنگ‌هایش پخش شود. برای شروع «وای دارم چی می‌بینم». وقتی بغل‌دستم می‌نشیند مهارت‌های رانندگیم خیلی کم می‌شود. البته مهارت فلانی هم ندارم. چون در شهرستان نیاز به مهارت فلانی هم نیست. خودم که تنها رانندگی کنم خیلی آهسته و آرامم ولی با پدرم چون معمولا عجله دارد، عجله دارم. یا شام دعوت است یا مهمان دارد یا مثل امروز روزه است. آخرین بار که روزه گرفت، ماه رمضان در آذر یا آبان بود. به او می‌گویم دیدی امروز باران نبارید. او هم مثل بهمن متعجب بود. چون تمام شب قبل باران می‌بارید. می‌گوید اگر سال‌های قبل هم پیش‌بینی اینترنتی وجود داشت هیچ وقت ضرر نمی‌کردیم.

پدر جان اینها رو ول کن. از دوستت بگو.

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

7 پاسخ برای برگا همه ریختن ولی شاخه هست

  1. مسعود :گفت

    خوب و روونه! دوست دارم این مطلباتو! در واقع خواستم بگم هنوز پیگیرم

  2. Sina :گفت

    kolan ba postet kheili hal kardam dge. coment khasi nadaram .

  3. حاجی :گفت

    سلام باباطاهر عریان دلم برات تنگ شده

  4. Sina :گفت

    khodaee cherto pert. man ye daftar daram ke mamulan tu in cherto pert minvisam anche dar zehnam migzare hamun kari ke to too webloget mikoni. gahi ham miam be almani minvisam ro weblagam . injuri zabanam ham behtar mishe

  5. Sina :گفت

    برگا همه ریختن ولی شاخه هست
    پشما همه ریختن ولی خایه هست

    ino ro viber vase chand nafar message kardam
    kheili khub bud . fekr konam manam kam kam bayad FB ro bebeandam jash twiter bazkonam

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s