در وقت اضافه

تاکسی اصلا نمی‌فهمد عجله دارم. با این که نصف باکش پر بود ولی باز آمد پمپ بنزین. قرار بود ده دقیقه‌ی قبل جایی باشم که ده دقیقه‌ی دیگر به آن می‌رسم. دوستم دوباره زنگ می‌زند. می‌گویم دارم می‌رسم. اما راننده قبل از دادن پول بنزین تخم‌هایش را جابجا می‌کند. حوصله‌ی متصدی امور پمپ بنزین در این پمپ بنزین خلوت سررفته. به سمت راننده می‌آید تا پولش را بگیرد. راننده تخم‌هایش را از دست راست به دست چپ می‌دهد و با دست راست پول را به متصدی می‌دهد. وقتی داخل ماشین می‌نشیند دنبال کیف کارت خود می‌گردد تا کارت سوخت را در آن بگذارد. اگر می‌خواستم خودم را بکشم شاید عجله نداشتم. ولی قرار بود با دوستان به استخر برویم. در بدن من ژنی وجود دارد که مجبورم می‌کند هیچ ثانیه‌ای از سانس استخر را از دست ندهم. فکر می‌کنم در این صورت ضرر نمی‌کنم. راننده کیف را نمی‌یابد. کرایه را می‌دهم به این امید که تا ده دقیقه‌ی دیگر بتواند باقی پولم را بدهد. وقتی می‌رسم، دوستان از دست من شاکی نیستند. سعی می‌کنم به جای عذرخواهی بگویم عجب هوایی شده. به خاطر آوردم در جایی سوار ماشین دوستم شدم که ظهر شبیه رودخانه‌ی هراز شده بود. ماشین‌ها در معرض آب به اگزور رفتن قرار داشتند. عابران شلوار خود را تا زانو بالا زده بودند. عابران همه مرد بودند. اما در آن لحظه هیچ آبی در جریان نبود. وقتی به استخر رسیدیم، هشت دقیقه دنبال جای پارک گشتیم. استرس داشتم که نتوانم آن چنان که باید از سانس استخر استفاده کنم. به هر نحوی بود داخل کوچه پارک کردیم. طوری که ماشین پشتی برای خارج شدن از پارک نیاز به هفتاد و شش بار جلو و عقب رفتن در حالی که فحش خواهر می‌داد داشت. بلیط استخر سه برابر بلیط استخری بود که من همیشه می‌رفتم. این موضوع باعث شد خیلی ناراحت شوم. دنبال دوستم می‌گشتم که با نگاهم بگویم این چه استخر گرانی‌ست ما را آورده‌ای؟ اما او داشت پول را حساب می‌کرد و من فقط کله‌اش را می‌دیدم. با خودم گفتم لابد امکاناتش سه برابر است. اما استخر من همه چی داشت. استخر، سونای خشک و تر، جکوزی، حوضچه‌ی آبسرد. بوفه و تلویزیون. نمازخانه و ماساژور. این استخر چه می‌توانست داشته باشد؟ برای یافتن پاسخ شلوارم را درآوردم و به رختکن پرت کردم. چون از خانه که می‌آمدم مایو را زیر شلوارم پوشیدم تا هر چه زودتر خودم را به استخر برسانم و وقت کمتری را در رختکن تلف کنم. استخر خیلی کوچکی بود و خیلی زود فهمیدم هیچ چیزی ندارد تا این قیمت زیاد را توجیه کند. آیا تمیزتر بود؟ نه. فرقی نمی‌کرد. همه جا را گشتم. عینک شنا به چشم زیرآبی زدم و در کف استخر به دنبال الماس و طلا گشتم ولی نبود. دوستم می‌خواست در مورد دختر با من صحبت کند. همه می‌دانند که من در زمینه‌ی دختر آدم با تجربه‌ای هستم، البته بعد از سینماتیک ربات IRB 1400. من مقداری از تجربیاتم در مورد دختر را در اختیار او و دوست دیگرمان یعنی او گذاشتم. هیچ حرفی برای گفتن نداشتند و مدام به شوخی‌های من می‌خندیدند. دوست ندارم آدم خاص جمع‌های پسرانه باشم ولی هستم. دوست دارم آدم خاص و شوخ جمع‌های مختلط باشم ولی نیستم. دوستم اعتقاد داشت زمانه‌ی بدی شده. آدم نمی‌تواند به کسی اعتماد کند. دوستم 32 ساله است و به زبان بی‌زبانی می‌گفت 14 سال است دنبال دختر مناسب می‌گردد و پیدا نمی‌کند. یک سری حرف به دوستانم می‌زنم که خودم هم باورم نمی‌شود این همه به گفتارم مسلط باشم. از این همه دانش و تجربه و باحالی به هیجان می‌آیم. داخل حوضچه‌ی آبسرد راست می‌کنم. می‌روم داخل سونای بخار. آیا اگر بریتنی اسپیرز داخل سونای بخار کنسرت ندارد چرا این همه بلیط این جا گران است. دوستانم همکارهای سابقم هستند و هر دو هم مجرد هستند و بنابراین غم این بلیط گران را نمی‌خورند. بعد از استخر باید برویم با یک همکار سابق دیگر که به جمع ما اضافه می‌شود شام بخوریم. من سعی می‌کنم بگویم برویم پیتزا بخوریم ولی آنها می‌گویند ضرر دارد. من سعی می‌کنم بگویم این که در شهر کوچک خودمان به رستوران برویم در حالی که غذاهای فلان مادرمان منتظرمان است بیشتر ضرر دارد و حالا که بار این ضرر را به دوش می‌کشیم حداقل غذاهای مامانپرگونه نخوریم اما فقط می‌توانم به کوبیده هدایتشان کنم. زورم به جگرکی هم نمی‌رسد.

رستوران تازه امشب شروع به کار کرده. آیا بُوَد که به خاطر شب اول از ما پول نگیرند؟ ما را به سالن پیش از شام می‌برند. شیرینی و یک جور پیش‌غذای بستنی مانند برای ما می‌آورند. وقتی همکاران سابق در مورد اخراجی‌های این ماه صحبت می‌کنند به سرعت پیش‌غذای چند لایه را تمام می‌کنم. ما را به سالن اصلی در طبقه‌ی بالا هدایت می‌کنند. در هر گوشه و مکان هم کسی با لباس رسمی به ما خوش‌آمد می‌گوید. خودم را برای انفجار توپ و باروت به مناسبت شب اول رستوران آماده کرده‌ام. خوش‌بختانه خبری از این برنامه‌ها نیست. کارکنان خیلی استرس دارند. صحیح و سلامت روی یک میز شش نفره فرود می‌آییم. هر سه دقیقه یک پسر خوش‌تیپ از ما عذرخواهی می‌کند. در مرتبه‌ی هشتم منو را می‌آورد و می‌گوید امشب فقط کباب کوبیده داریم و این منو برای آشنایی بیشتر شما و تشریف‌فرمایی‌تان در شب‌های آتی‌ست. بعد از گفتن این جمله‌ی سخت، در حالی که از شدت سختی زبانش خون آمده بود گفت پس کباب کوبیده دیگه؟

باز هم جملاتی فراتر از حد جمع بیان می‌کنم. این بار موقع شام. دوستم نزدیک بود چهار بار به خاطر حرف‌های من خفه شود. کمی از سنگینی نظریه‌ها و حرف‌هایم می‌کاهم و شامم را می‌خورم. بعد از شام پسر خوش‌تیپ ما را تا صندوق بدرقه می‌کند. می‌پرسد چهار پرس کوبیده داشتین دیگه درسته؟

یکی از همکاران سابق زحمت رساندن مرا می‌کشد و من در راه چرت می‌زدم. از او به خاطر این که شب خوبی را فراهم کرد تشکر می‌کنم. گرمای ماشین نمی‌گذاشت هوشیار باشم. برایم بهترین قسمت شب بود.

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

2 پاسخ برای در وقت اضافه

  1. Sina :گفت

    haji belakhare rafti bashgah?

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s