میانشه‌ها

مینی‌بوس گرم است ولی نرم نیست. من اولین مسافر هستم. در اولین برنامه‌ی خود با این گروه به سر می‌برم. گروه من این هفته برنامه نداشت و من هم مثل یک معتاد بدبخت آمده‌ام با این گروه به دریاچه‌ی میانشه بروم. جایی که سه هفته‌ی قبل رفته بودم. استیون جرارد درونم دوست نداشت گروهم را عوض کنم ولی زالاتان در جواب او گفت شاید اینجا دختران بهتری در انتظار من باشند. شاید. من که برای دختر به کوه نیامدم ولی بدم نمی‌آید با کسی آشنا شوم. در میانشه‌ی اول دختری بود که چهار سال از من بزرگ‌تر بود و برای عکاسی آمده بود. من چون عقب‌دار گروه بودم مدام در تماس با او بودم. او هم خیلی تیز بود و دست روی جای حساس من می‌گذاشت. یک نظر به من انداخت و گفت چه کاره هستم. من از این دختر زشت خیلی خوشم آمده بود. او با دقت زیادی عکس می‌گرفت. برای یک شرکت تقویم‌ساز(؟) کار می‌کرد. عکس‌ها را دانه‌ای یک هزار تومان از او می‌خریدند. ولی این چیزی از ارزش‌های او کم نمی‌کرد. شاید برای همین بود که دوست داشتم در میانشه‌ی دوم هم باشم. نصف مینی‌بوس هم پر نشد. آیا این تعداد کم باعث می‌شود هزینه‌ی برنامه برای هر نفر زیاد شود؟ همان طور که می‌دانید هر چه مخرج کسر کوچکتر شود حاصل، عبارتی بزرگتر می‌شود. البته پول برای من همه چیز نیست. به آن اهمیت نمی‌دهم فقط ای کاش یک میلیارد دلار داشتم تا کاملا پول را فراموش کنم. در مینی‌بوس دو باجناق به همراه همسران و فرزندان خود حضور دارند. اما این پایان کار نبود. وقتی از مینی‌بوس پیاده شدیم، فهمیدم این یک برنامه‌ی مشترک است. یک اتوبوس آدم از سانفرانسیسکو آمده بودند تا با ما به دریاچه‌ی میانشه بروند. در میانشه‌ی اول برگها روی درختها بودند اما در این برنامه برگها زیر پاهای ما بودند. سانفرانسیسکویی‌ها تا پیاده شدند روسری خود را درآوردند. جالب این بود که فارسی حرف زدنشان خیلی روان بود. من در همان اول برنامه همه را ورنداز کردم ولی خوبها قبلا سوا شده بودند. با این حال من از یکی خوشم آمده بود و برای همین سعی کردم به او بی‌اعتنایی بکنم تا متوجه علاقه من بشود. متوجه شدم برادرش هم در برنامه حضور دارد. بعضی از آنها در طول مسیر سیگار می‌کشیدند. خیلی گروه بدی بود. نمی‌توانم سیگار را در کوه تحمل کنم. گروه قبلی از این خبرها نبود. استیون جرارد به استیو مک‌منمن مسلطم می‌گفت گوز به ریش پشیمان. نه من پشیمان نیستم. در بین صد هزار نفر بی‌روسری که با شلوار سیاه چسبان راه می‌رفتند و هشت نفر همشهری داغان فقیر، از خودم می‌پرسم برای چه به کوه می‌آیم؟ کوهنوردی برای من ورزش نیست. به نظرم هیچ ورزشی مثل دویدن نیست. متاسفانه خیلی‌ها فکر می‌کنند می‌توانند با کوهنوردی لاغر کنند. نه عزیز من. من خودم بعد از 10 برنامه‌ی پی‌درپی 5 کیلو چاقتر شده‌ام. الان 103 کیلو هستم. این برای خودش یک رکورد است. رکورد قبلی 99 بود که درست یک روز قبل از رفتن به سربازی بود و 25 روز بعد وقتی اولین بار در آموزشی به مرخصی آمدم 93 کیلو بودم. داشتم می‌گفتم کوهنوردی اصلا برای سلامتی خوب نیست. هزار تا اتفاق در کمین ماست. شکستگی، پیچ خوردگی، سرما، گرما، حیوانات وحشی، گم شدن و از همه مهتر به باد سپردن اسکناس‌هایی که دیگر هیچ وقت نمی‌توانم بدستشان بیاورم. چون قبلا کارگر بودم و پول داشتم اما الان مدیرعامل هستم و پول ندارم. کوهنوردی حتی برای من فعالیت گروهی هم نیست چون تنها به جمع گروهها وارد می‌شوم و تنها با گروه مسیر را طی می‌کنم و تنها و باکره از گروه جدا می‌شوم. معمولا در کوه زبیگنف پرایزنر گوش می‌کنم. برای من جالب است که از هزاران همنورد این برنامه فقط من دارم آهنگ گوش می‌کنم. بقیه دارند با هم حرف می‌زنند. تلاش بسیار زیاد برای بامزگی که متاسفانه هیچ نتیجه‌ای ندارد. خودم هم همیشه تلاش می‌کنم ولی یک استانداردهایی برای خودم دارم. مطمئنم وقتی هشتاد ساله باشم سعی نمی‌کنم با دختری لاس بزنم آن هم وقتی یک جوان 29 ساله‌ی آماده وجود دارد. در هشتاد سالگی فقط حساب بانکی‌ات می‌تواند به دادت برسد. در 29 ساگی هم حساب بانکی مهم است. فقط در 29 سالگی فکر می‌کنی تا چند سال دیگر پولدار می‌شوی. نه. من پولدار نمی‌شوم. شرکت پروژه ندارد. کارخانه خوابیده. کسی هم کارگر نمی‌خواهد. رهبر گروه فقط از دخترها و خانم‌ها و بیوه‌ها عکس می‌گیرد. یکی از خوبی‌های گروه کوهنوردی این است که کمک می‌کند بیشتر در خودت باشی. لازم نیست راه را به خاطر بسپری تا گم نشوی چون سرقدم به همراه وسایل مسیریابی وجود دارد. لازم نیست عکس بگیری چون عکاس هست. همه‌ی این وظایف تقسیم شده. من مثل همیشه مسئولیت قبول نمی‌کنم جز در برنامه‌ی میانشه‌ی اول که عقب‌دار بودم. حوصله‌ام سر می‌رود و به زور خودم را در بحث‌ها شرکت می‌دهم. هدفم این است که یک دختر پولدار و زیبا را به من معرفی کنند. اما نمی‌دانم برای رسیدن به هدف چه کار کنم. در نزدیکی دریاچه با کلی آشغال روبرو می‌شویم. بلافاصله همه دست به کار می‌شوند تا طبیعت را به روز اولش برگردانند. راستی یادم رفت بگویم کوهنوردی احترام به طبیعت هم نیست. چون با ورود به طبیعت آن را به گا می‌دهیم. کافی‌ست روزی را تصور کنیم که تعداد کوهنوردها سه برابر شود. در این صورت حتی اوره‌ی وارد شده به طبیعت از طریق شاش، چرخه‌ی طبیعی سیستم را برهم می‌زند و چه بسا باعث شود دایناسورها دوباره بر‌گردند. آشغال‌ها خیلی حال بهم‌زن هستند. همین باعث می‌شود نیمی از همنوردان از این کار منصرف شوند. بقیه آشغال‌ها را جمع می‌کنند تا آتش بزنند. دختری که خود را شبیه آنجلینا جولی کرده از یک پیرمرد چوپان نفت می‌خواهد ولی او نمی‌دهد. جولی با عصبانیت به من می‌گوید عجب آدمی بود! شمالی بود دیگه. نباید انتظار داشت. بعد از من می‌پرسد شما شمالی هستین؟ بله من شمالی‌ام اما شما راحت باش چون برایم مهم نیست چه می‌گویی. شاید اگر این قیافه را نداشتی برایم مهم می‌شد ولی الان نه. بلاخره بچه‌های گروه آتش‌زنه‌های خود را می‌آورند تا زباله‌های خیس را بسوزانند. با چهارده لیتر سوخت موفق شدیم طبیعت را از شر زباله حفظ کنیم. بعد از این حرکت رفتیم تا کنار دریاچه بساط پهن کنیم و زباله تولید کنیم. همزمان همه داشتند دیگه عاشق شدن فایده نداره را می‌خواندند.

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

7 پاسخ برای میانشه‌ها

  1. Sina :گفت

    haji beza tajrobe shakhsim ro begam
    be las zadan be onvane hadaf va na vasileh niga kon…agar ibini pirmarde las mizane chon falsafash ine….las ro hadaf niga kon agar az tush chizi birun umad ke che behtar nayumad ham fadasaret daghayeghi ro khosh budi

  2. Sina :گفت

    rasti emruz didam khers webloget ro ru newsblur share karde bud….ta chand vaght dige fekr konam kheilia dge ham bian inja ro bekhunan

  3. سین :گفت

    حتما اینکار رو بکن! من تازه واردم. نوشته ها جالب بود. اونقدر که با علاقه رفتم حتی سر آرشیو. هم شیوه نوشته ها جذابه و هم در نهایت اگر حرف مهمی زده نشه ، اما یک حس خیلی ظریف که به ساده گی نمیشه اونو کلمه کرد ، خیلی عالی گفته میشه. به نظر من به نسبت سن و سال ات ، آگاهی حسی از خودت عالیه. یعنی اینکه این حسیات خودت رو بهش آگاهی و میتونی بشکل یک داستان بیان کنی.حسودیم شد کمی!
    پ.ن. از بلوگر خرس اینجا رو پیدا کردم.

  4. ژان وال جان :گفت

    شرط میبندم اگه تو یه گروه کوه بودیم، از این رو اعصابا بودی ولی الان که میخونمت چقدر حس هات و دنیات برام آشناست
    امروز پنج و نیم صبح بلاگت افتاد تو کاسه ام
    این پنج شیش تا پست اخیرو خوندم و منم مثل سین حسودیم شد کلی
    عالی ان نوشته هات امیدوارم زیاد معروف نشی چون بلاگرهای معروف هم رو اعصابم اند

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s