به طاقتی که ندارم

امروز صبح پدرم شناسنامه‌اش را پیدا کرد. یک ماه بود فکر می‌کرد من آن را گم کرده‌ام و با من مشکل داشت. دیگر مشکلی با پدرم ندارم جز این سوال که بعد از استعفایم باید به آن جواب دهم برنامه‌ی فردات چیه؟ این سوالی است که هر شب، بعد از مسواک زدن، کمی پیش از خوابش از من می‌پرسد. من مسواکم را بعد از جواب دادن می‌زنم. اوایل جوابم را در ده یازده بند ارائه می‌کردم. رفته رفته تعداد بندها کمتر شد. بندها که زمانی حقیقت بودند تبدیل به دروغ و تخیل شدند. بعد از مدتی تخیل هم تمام شد. چند شب است که با صدایی محزون می‌گویم فردا هیچ برنامه‌ای ندارم. اما یک شب بلاخره می‌گویم فردا می‌روم یک میلیون دلار از حسابم برداشت می‌کنم و آن را به ریال تبدیل می‌کنم و سپس با وانت آنها را به خانه‌ می‌آورم. حتما در آن لحظه به من افتخار خواهد کرد. حیف که جایی برای من در خانه نیست تا افتخار کردنش را به چشم ببینم. اسکناس‌ها را برده‌اند به اتاق من. پدرم صبحانه نمی‌خورد چون عهد کرده تا عید روزه بگیرد. باید در حیاط را باز کنم و ببندم بنابراین او مجبور است رانندگی کند و من می‌توانم با خیال راحت در گرمای ماشین به آینده‌ی خود فکر کنم. آینده‌ی من سه ساعت بعد در باشگاه بدنسازی شکل خواهد گرفت. اما تا سه ساعت آینده، مدتی صرف جای پارک پیدا کردن خواهد شد. تا یازده کیلومتری شرکت گاز جای پارک پیدا نمی‌شود. در شرکت گاز پیمانکاران را می‌بینم که در جمع خود به کارمندها فحش می‌دهند. کارمندها را می‌بینم که در جمع خود به پیمانکاران فحش می‌دهند. پدرم به هر دو دسته فحش می‌دهد و خودم را در آینه‌ی دستشویی شرکت گاز می‌بینم که با دستم راستم، سوراخ چپ دماغم را تمیز می‌کنم. (مدتی‌ست انگشت دست چپم را بریده‌ام) اولین اقدام من استفاده از سرویس بهداشتی است. بعد از آن بسته به رنگ کفشم از واکس قهوه‌ای یا سیاه اداره استفاده می‌کنم. بعد به سراغ تابلوی روزنامه‌ها می‌روم. روزنامه‌ی کیهان و اطلاعات و ایران. درست روبروی روزنامه‌ها، در یک کمد دیواری، جام‌ها و افتخارات ورزشی شرکت گاز مازندران قرار دارد. بعد از این همه سال نتوانستم جام قهرمانی تیم کشتی آزاد را پیدا کنم. بعد از آن من و پدرم برمی‌گردیم. دست‌هایمان کمی بلندتر به نظر می‌رسد. روزی شرکت گاز استان را می‌خرم و تبدیل به اولین سرویس بهداشتی مکانیزه‌ی شهر می‌کنم. از پدرم جدا می‌شوم و به باشگاه می‌روم. احساس می‌کنم نباید این همه ورزش کنم. دیگر از من گذشته. هر هفته کوه، هفته‌ای سه بار بدنسازی و یکی دو بار هم استخر. تازه مدتی‌ست همراه بیژن در زمین چمن تمرین می‌کنم. در جلسه‌ی اول متوجه شدم اصلا آماده نیستم. کیلومترها با بیژن و دیگر بازیکنان فاصله داشتم. قلبم داشت از قفسه‌ی سینه‌ام بیرون می‌آمد. حتی مثل بیست سال قبل که فوتبال بازی می‌کردم نمی‌توانم کسی را مصدوم کنم. هر وقت تکل می‌کنم مهاجم حریف سیزده متر می‌پرد. پس این همه کوهنوردی و فتح قله‌های فلان هیچ تاثیری نداشت. بله نداشت. حتی در این برنامه‌ی اخیر کوهنوردی کم آوردم و از گروه جا ماندم. البته این ناکامی در صعود دلایل زیادی داشت و بیشترش به این خاطر بود که از نظر ذهنی آماده نبودم. چقدر از این کلمه‌ی آمادگی ذهنی خوشم می‌آید. منتها وقتی که خودم از آن استفاده می‌کنم.

در آستانه‌ی سی سالگی به سرم زده که کوهنورد باشم. کاری که باید در دوران دانشجویی می‌کردم. اما در زمان دانشگاه این فرصت را نداشتم. چون در روز سوم دانشگاه عاشق همکلاسی‌ام شدم. آسی متولد بوینس آیرس بود ولی خانواده‌اش سالها قبل به گرگان مهاجرت کرده بودند. یازده ماه طول کشید تا به آسی بگویم عاشقت هستم و سی و هفت ماه هم طول کشید تا غم «نه» شنیدن از او را فراموش کنم. بعد از آن داشتم به راههای مختلف ارتباط با آن دنیا فکر می‌کردم. از پنجره‌ی خوابگاه خودم را پرت کردم بیرون. ولی فقط لباسم خاکی شد. چون خوابگاه ما در طبقه‌ی همکف قرار داشت. بعد سه تا قرص سرماخوردگی بزرگسالان را با هم خوردم ولی نمردم چون به موقع رفتم بیمارستان و معده‌ام را شستشو دادند. با تیغ خواستم رگ دستم را بزنم اما در آینه ریشم را دیدم و حواسم پرت شد. در نهایت دو ترم آخر یعنی ترمهای یازده و دوازده باید نود واحد را پاس می‌کردم تا بتوانم مدرکم را بگیرم. بنابراین فرصت کوهنوردی نداشتم اما همیشه دوست داشتم کوهنورد باشم. نمی‌توانستم. یکی از دلایل استعفایم همین بود. چون در کارخانه جمعه‌ها هم باید کار می‌کردیم.

ده برنامه با گروه قبلی رفتم ولی احساس کردم باید گروهم را عوض کنم. باید به گروه شهر خود برمی‌گشتم. صبح جمعه ساعت چهار بیدار شدم و وسایلم را جمع کردم. سه عدد تخم‌مرغ را تبدیل به نیمرو کردم و خوردم. چون آقای شین سرپرست گروه قبلی می‌گفت باید در خانه صبحانه بخورید. ولی من نمی‌توانستم صبحانه بخورم. چون آقای شین می‌گفت ساعت چهار میدان امام باش. من برای این که ساعت چهار خودم را به آن میدان در شهر بابل می‌رساندم باید ساعت دو از خانه حرکت می‌کردم. بنابراین باید ساعت یک صبحانه می‌خوردم و همان طور که می‌دانم وعده‌ی غذایی در ساعت یک اسمش صبحانه نیست. به آقای شین گفتم دیگر با گروه شما نمی‌آیم. چون شهر شما از من دور است. آقای شین گفت شب بیا خانه‌ی ما بخواب. متاسفم آقای شین دختر شما شوهر کرده و من امیدی ندارم. ساعت شش خودم را به باشگاه کوهنوردی رساندم. باشگاه کوهنوردی ظاهرا یک رتبه بالاتر از گروه است. تفاوت این گروه با گروه قبلی بسیار بود. در این گروه مینی‌بوس‌ از جلو پر می‌شد ولی در گروه آقای شین از عقب. این یعنی در این گروه از رقص و آواز خبری نیست. همه کوله‌های خود را در دستشان گرفته بودند و راهروی مینی‌بوس کاملا آزاد بود. اما در گروه آقای شین همه‌ی کوله‌ها بین من و صندلی خالی قرار داشت. اگر کوهنوردها یا به قول خودشان همنوردها خواب بودند روی کوله‌ها را لگد می‌کردم ولی وقتی بیدار بودند مجبور بودم بپرم و در نتیجه باتوم کوهنوردی همیشه به قسمت حساسم اصابت می‌کرد. داخل مینی‌بوس خیلی سرد بود. بخاری‌اش شاید خراب بود. با دو شلوار فلان، با دو دستکش فلان، با دو جوراب فلان، با کلاه با کاپشن سردم بود. در گروه قبلی می‌توانستی در گرمای سشوار مانند مینی‌بوس بیهوش شوی. آیا پشیمان بودم؟ نه. چون برنامه‌هایم با گروه قبلی اکثرا در تابستان بود. با این همه یک شباهت اساسی بین این دو گروه وجود داشت و آن هم این که دخترهای هر دو دسته انسان‌های سطحی‌ای بودند. باید به حرفهای همنوردان گوش می‌کردم. باید به حرفهای دوستم جناب سروان صمد گوش می‌کردم. چون هدفونم برای بار چهارصدم خراب شده بود. چرا هدفون‌ها خراب می‌شوند؟ چون پول خریدشان را دارم. چرا موبایلم خراب نمی‌شود؟ چون پول خرید موبایل جدید را ندارم. البته دارم ولی می‌خواهم پولهایم را جمع کنم تا بتوانم زن بگیرم. جناب سروان دارد با دختر بغل‌دستی خود حرف می‌زند. احتمالا روی قله با هم می‌خوابند. زیر خروارها برف با هم می‌خوابند. فقط یک ساعت طول می‌کشد تا لباسهای خود را دربیاورند. من نمی‌توانم با بغل‌دستی‌ام بخوابم. چون روی یک صندلی یک نفره نشسته‌ام. روی این صندلی یک نفره جا نمی‌شوم. اگر پایم را از زانو قطع کنم می‌توانم. اما چون اره و دستمال ندارم مجبورم خودم را کج کنم. خوابیدم و خواب دیدم محافظ یک آدم مهم هستم. آدم مهم به دست تروریستها کشته شده و زنش پشت من در حالی که سعی می‌کند خود را پنهان کند، نگران است. زیر بارانی از گلوله هستیم. من می‌دانستم کشته نمی‌شویم. حتی به این جمله‌ی مشهور فکر می‌کردم که تا وقتی من هستم مرگ نیست و هنگامی که مرگ بیاید من نیستم. ما با مرگ روبرو نمی‌شویم. دلیلی ندارد بترسیم. در حالی که با شات گان تروریستها را از پای درمی‌آوردم، به این نتیجه رسیدم که زندگی از مرگ ترسناکتر است. زن آدم مهم محکم به من چنگ می‌زد. داشت شلوارم را از پایم در می‌آورد. یاد فیلم مخمل آبی اثر دیوید لینچ افتادم. جناب سروان محکم زد زیر گوشم. از مینی‌بوس پیاده شدیم. همنوردان گترها را به پای خود بستند. اندازه‌ی باتوم‌ها را تنظیم کردند. کلاه و دستکش را از کوله درآوردند. عینک فلان را به چشم زدند. من هم برای این که خودم را نشان دهم شلوارم را کمی بالاتر کشیدم. چون از وقتی که از خانه آمدم بیرون آماده بودم. سرپرست، گروه را به شکل دایره درآورد. با تسلطی فراوان شروع کرد به صحبت کردن. معمولا سرپرست باید اول برنامه کمی حرف بزند و نکات مهم را گوشزد کند وگرنه زیر میلیون‌ها تن برف مدفون خواهیم شد. اگر بتوانیم از بهمن خودمان را نجات دهیم گرفتار گرگ‌های گرسنه خواهیم شد. آن وقت فقط از استخوانهایمان قابل شناسایی خواهیم بود. مرا از چهار دندان روکش شده‌ام می‌شناسند. من به حرفهایش گوش نمی‌کنم. چون درست روبروی من یک دختر با سطحی بسیار بالا به من لبخند می‌زند. سطحش آن هاتاوی بهبود یافته است. چرا متوجه‌ی حضورش نشدم؟ یک مشت برف ریختم داخل لباسم تا از خواب بیدار شوم. اما برفها به داخل شورتم رفتند. وقتی فهمیدم بیدارم دنبال شوهرش گشتم. سرپرست برنامه از همه می‌خواهد خود را معرفی کنند. آقای هین موسس گروه. اگر قرار باشد یک نفر شوهر آن هاتاوی باشد، او حتما آقای هین است. به سرپرست برنامه می‌گوید عمو سین. ولی به آقای هین می‌گوید هین. برنامه شروع می‌شود. مثل همیشه یک زن و شوهر بعد از این که صد متر از مسیر را پیمودیم و نود و هشت متر از گروه عقب افتادند برمی‌گردند. من ولی نفر دوم گروه هستم و سعی می‌کنم همیشه جزو پنج نفر اول باشم تا بقیه گامشان را با من تنظیم کنند. لباس‌هایم خیلی زیاد است. عرقم درمی‌آید. آقای سین فرمان می‌دهد که لباس‌ها را کمتر کنیم. من بلافاصله به سراغ آن هاتاوی می‌روم. او لباس‌هایش را به طرز زیبایی کم می‌کند. جناب سروان دوستی‌ است که از گروه آقای شین می‌شناسمش. او نمی‌دانم چرا آن گروه را ترک کرده ولی داشت با بغل‌دستی‌اش عکس می‌گرفت. هر دو عاشق عکس گرفتن هستند. من حالم از عکس گرفتن بهم می‌خورد. من فقط دوست دارم طبیعت را نگاه کنم. آرزویم دیدن حیوانات از راه دور و آن هاتاوی از راه نزدیک است. آن هاتاوی از من می‌پرسد اسمت چیست؟ می‌گویم من حافظم. ولی اسم واقعی‌ام این نیست. می‌پرسد جناب سروان صمد دوستت هست؟ نه. دوستم نیست. من دوستی ندارم. واقعا دوستی نداری؟ چرا. بچه بودم یک سری دوست داشتم که در مدرسه سوزن ته‌گرد لای انگشتانشان می‌گذاشتند و با آدم دست می‌دادند و دست آدم را خونی می‌کردند. در راهنمایی دوست‌هایم به کار گروهی رو آوردند. یکی پشت آدم به حالت رکوع می‌ایستاد و دیگری هلت می‌داد. باید کاری می‌کردی که کونت به زمین برسد نه مخت. وقتی بزرگتر شدیم و وارد دانشگاه شدیم، دوستان خیلی خوبی پیدا کردم. می‌توانستم با آنها درددل کنم. می‌گفتم تشنه‌ام، آب هست؟ می‌گفتند یه کم طول میکشه آبم بیاد اشکال نداره؟ می‌گفتم گرسنه‌ام. دلم یک چیز شیرین می‌خواهد. می‌گفتند یه چیز شیرین دارم ولی کلفته. میخوای؟ من دیگر بزرگتر نشدم. از یک زمانی به بعد پیرتر شدم. الان در سن شصت و چهار سالگی دوستانی دارم که… . آن هاتاوی مرا به آغوش می‌کشد و صورت سردش را به صورتم می‌زند. آن! آن! آیا تو مجردی؟

اما یک حسی به من می‌گوید او شوهر دارد. چون مثل یک گاو چشمانش پیداست. نگاهش را از آدم نمی‌دزدد. چون با همه مهربان است. من نگاهم را از آن برمی‌دارم و به هزار کیلومتر آن طرفتر نگاه می‌کنم. در مسیر یک قله، آقای شین را می‌بینم که دارد نیمرو درست می‌کند. الان پشیمانم. چون نیمروهای آقای شین را دوست داشتم. چون خانم شین را دوست داشتم. او به من نیمرو می‌داد و من هم موقع ناهار به او چلومرغ می‌دادم. با برنج فلان و مرغ محلی. سعی کرده بودم خودم را آماده‌ی این فراق کنم. خانه نیمرو خوردم ولی احساس سیری در من یک حس خیلی بدی به وجود آورده بود. هیچ غذایی با خود نیاورده بودم جز نان تنوری، مربا، چای و یک دانه سیب. البته کمی هم کنجد با خود آورده بودم. نمی‌توانستم به هاتاوی نگاه نکنم. چرا باید یک نفر این همه زیبا باشد؟ من از دیدن انسان‌های زیبا ناراحت می‌شوم. آقای سین در کوه می‌دود و ما هم می‌دویم. چرا با این همه سرعت؟ یک عده عقب می‌مانند. آقای سین گروه را به دو قسمت تقسیم می‌کند. گروه خوبها که به قله خواهند رسید و گروه گاوها که باید در جایی خشک منتظر بمانند. من در گروه خوبها قرار می‌گیرم. جناب سروان و آن هاتاوی هم هستند. بغل‌دستی جناب سروان در گروه گاوها است. بنابراین آن چه که همه در انتظار آن بودند یعنی وصال در قله تحقق نمی‌یابد. من در گروه خوبها، در نزدیکی قله کم می‌آورم. عرق از روی پیشانی و ابروهایم رد می‌شود و به چشمانم می‌ریزد. اگر بخواهم صورتم را خشک کنم به دره‌ای عمیق پرت می‌شوم. از آقای سین اجازه می‌گیرم و به گروه گاوها ملحق می‌شوم. باز جای شکرش باقی است که آقای هین سرپرست گروه گاوها شده.

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

3 پاسخ برای به طاقتی که ندارم

  1. Sina :گفت

    باتوم کوهنوردی همیشه به قسمت حساسم اصابت
    :)))))))))))))))

    man asheghe in tasvir sazitam

  2. سین :گفت

    هر چه بیشتر آرشیو رو میخونم ، افسوس بیشتر میخورم که چرا زودتر اینجا رو کشف نکردم. سن و سالم از تو خیلی بیشتره. اما تا همین چند سال پیش خودم هم جرئت نداشتم بگم ، که من آدم طبیعتم ،از کار متنفرم ، دور و برم آدم نباشه خوشحال ترم . حالا میبینم چقدر عالی اینها رو میگی. به نوشتن ادامه بده. حیف که این کار توی ایران نه امکانش هست و نه توش پول. حالا لازم نیست مقایسه سالینجر و یا دیگران را بکنم ، اما بنظر من برای خودت کسی میشدی اگر جای دیگه ای بودی.
    فعلا که تا اینجا آرشیو رو خوندم ، یک عکس از محل کارخانه آهک گذاشته بودی. توی کارخانه و مشکلات رو کار ندارم اما عکس شاهکار بود. محل کارخانه. و حتی تواضع کارخانه زیبا بود. حیف که در مظلومیت و بی سر و صدا ورشکست شد.

    • hafezvahedi :گفت

      آقا انقدر از ما تعریف نکنین من قلبم یه جوری میزنه. راستش مدیرعامل کارخونه یه امیدایی به ما داده. من هم خوشبینم

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s