سفیدکوه

چیکار می‌کنی این روزا؟ آقای تیموریان، پدرم و آقای شاکریان منتظر جواب من بودند. خودم هم مشتاق شنیدن جوابم بودم. اما عذرخواهی کردم. گفتم باید بروم. ‌حوله و مایو و عینک شنا را برداشتم و رفتم استخر. در استخر دو ساعت تمام شنا کردم یا وقتی در سونا بخار غش کرده بودم فکر می‌کردم دارم شنا می‌کنم. با بخارها برای همیشه خداحافظی کردم. خواستم دو ساعت تمام شنا کنم بدون آن که به چیزی فکر کنم ولی دایی‌ام با موهای سفید، سبیل سفید، شکم سفید و دندان‌های مصنوعی سفید روبرویم بود. سلام دایی. نوکرتم. دکتر به او گفته که باید هفته‌ای سه بار به استخر بیاید. من سرم را روی شانه‌های سفید دایی‌ام گذاشتم و گریه کردم. دیگر هیچ جایی برای من نمانده که تنها باشم.

وقتی از استخر آمدم بیرون تماس از دست رفته‌ی آقای شین را دیدم. قبل از این که زنگ بزنم خودش دوباره زنگ زد. فردا می‌خواهیم برویم دوبرار. جناب سروان و پسرخاله‌ش هم هستند. می‌آیی؟ نه. آقای شین من نمی‌آیم ولی دلیلم را پای تلفن نمی‌توانم بگویم. پیامک می‌زنم.

آقای شین شما که غریبه نیستید دوستم فقط با این باشگاه به کوه می‌رود. دوست دخترم.

باشه ولی هر وقت باشگاه برنامه نداشت با گروه ما بیایید.

چشم آقای شین. ولی خدایی هیچ گروهی گروه شما نمی‌شه.

فدایی داری. (اوج لذت جنسی و بی‌خیال شدن برای حداقل یک سال)

داشتم فکر می‌کردم با این کارم تمام پلهای پشت سرم را خراب کردم که جناب سروان پیغام فرستاد چرا دروغ می‌گویی؟ تو کِی دوست دختر داشتی؟ نمی‌دانستم چطور ماجرا را فهمیده ولی حس می‌کردم ده هزار نفر دارند من را می‌بینند. من زیر نور شدید، بدون شلوار، ایستاده بودم انگار. برای جناب سروان این متن را فرستادم.

ای صنم تو خال مشکین را به پیشانی زدی // در میان سینه‌ام صد داغ پنهانی زدی

 باز می‌پرسی که رنگت زرد می‌باشد چرا؟ // حال من می‌دانی و خود را به نادانی زدی

با این جواب جناب سروان قانع شد یا حداقل من این طور فکر می‌کردم چون دیگر چیزی نپرسید. شاید هم نعره‌ای زد و با موتورش رفت زیر تریلی.

ساعت چهار از خواب بیدار شدم. سماور را روشن کردم. شب قبل کوله‌ام را بسته بودم. فقط آبجوش مانده بود. میلی به صبحانه نداشتم برای همین یک شیشه کامل مربا خوردم. شبکه‌ی جِم داشت فیلم راه‌های افتخار را نشان می‌داد. واقعا وقتی این فیلم در حال پخش باشد می‌شود به کارهای دیگر مشغول شد؟ بعد از این که آن خانم ترانه‌اش را خواند و من گریه کردم و آبجوش را داخل فلاسک ریختم، به سمت باشگاه کوهنوردی حرکت کردم.

جلوی باشگاه مینی‌بوس نبود. یک ون با ظرفیت هشت نفر پارک شده بود. آن نیامده بود. می‌دانستم آن امروز نیست. اصلا شکل هوا و شهر و دریا طوری بود که معلوم بود آن امروز به برنامه نخواهد آمد. من رفتم آخر ون نشستم. اصلا نمی‌دانستم سفیدکوه کجاست. برایم مهم نبود. پنج نفر بیشتر نبودیم. چند نفر منصرف شده بودند. برایم اهمیتی نداشت. ولی پولشان برگشت داده نمی‌شود. این برای من خیلی مهم بود. با سرپرست، آقای نین، می‌شدیم شش نفر. یک نفر بغل دستم نشست. دو تا صندلی بین ما فاصله بود. یک دختر و پسر هم در ردیف جلوی من مشغول جفتگیری شدند. خواستم بخوابم. دختر رو کرد به من آقا ببخشید سکس ما شما را اذیت نمی‌کنه که؟ نه. برایم فرقی نمی‌کند. دختر به من لبخند زد و پرید روی همکارش. من خوابیدم ولی ون مثل گاری بود و راننده مثل گاو رانندگی می‌کرد. هر از گاهی بیدار می‌شدم. نزدیک روستا راننده گفت دیگر ادامه نمی‌دهد. برف جاده را پوشانده بود. پیاده شدیم. سرپرست کمی ناراحت بود. تا روستا یک ساعت و نیم راه بود. شاید نمی‌رسیدیم قله را فتح کنیم. احساس می‌کردیم نگاه همه‌ی مردم ایران به پاهای ماست. آقای نین گفت

به نام خدا. پشت سر هم حرکت کنید.

دیگر حرفی نزد. من عاشق آقای نین شدم. همیشه دلم می‌خواست اگر برنده‌ی جایزه‌ی اسکار شدم بروم بالا و بگویم

ممنون.

فقط همین. یک کلمه بگویم و سریع صحنه را ترک کنم. کم‌حرفی آقای نین را اسدی جبران می‌کرد. اسدی می‌گفت دو روز قبل در بیمارستان بستری بود و با این حال آمده به کوه. هفته‌ی قبل هم می‌گفت سرماخوردگی شدید دارم و با این حال آمده‌ام به کوه.  بعد از دیشب تعریف کرد که چه کار کرده و زنش چه گفته و همین طور داشت حرف می‌زد. من با باتوم محکم زدم به کشکک مفصل زانویش. وقتی افتاد و از درد فریاد می‌زد یک مشت برف ریختم در دهان بازش. می‌خواست با زبان اشاره حرفش را ادامه دهد ولی ما به مناظر پوشیده از برف می‌نگریستیم. آقای نین با نگاهش حرکتم را تایید کرد. بعد از یک ساعت و نیم پیاده‌روی در سکوت کامل، به روستا رسیدیم. آقای نین توضیح داد که درب ورودی روستا به روی ماشینها بسته است. چون هیچ کسی در روستا نیست جز یک نگهبان. زمستان اینجا فقط یک نفر زندگی می‌کند. من با هیجان به آقای نین گفتم حاضرم سیصد دلار بدهم جای آقای نگهبان باشم. آقای نین فقط لبخند زد. یاد فیلم درخشش افتادم اما آقای نین آن فیلم را ندیده بود.

از بندرعباس مقدس که آمده بودم، شبی سه الی چهار فیلم می‌دیدم. شاید این واکنشی بود به آن همه فیلم برای رده‌ی سنی زیر ده سالی که شهریار از سینمای خانگی‌اش برای من پخش کرد ولی بعد از دو هفته، یک روز رفتم پیش آقای کدخدا در شرکت گاز. گفتم مهندس نامه را تایید کردی؟ کدخدا گفت نه. گفتم آر یو کیدینگ می؟ این جمله را بدون آن که فکر کنم گفتم. فهمیدم خیلی بیش از اندازه دارم فیلم می‌بینم ولی برایم مهم نبود. یک جای فیلم Taxi Driver هست که راننده تاکسی با همکار خودش حرف می‌زند. همکار کلی فلسفه‌بافی می‌کند و در نهایت به او می‌گوید

ما همه به گا رفتیم. میدونی؟ کم یا زیاد.

نمیدونم! این مبهم‌ترین چیزیه که تا حالا شنیدم.

من برتراند راسل نیستم. تو چی میخوای؟ من یک راننده تاکسی‌ام.

در حقیقت من نمی‌دانم چرا روی این دیالوگ‌ها قفل شدم؟ دلم می‌خواست این مطالب را در کوه به یک نفر بگویم شاید آنها بدانند. اما می‌دانم که نمی‌دانند. ولی اصلا چرا باید بگویم؟ مثلا این آقای اسماعیلی در مورد پرورش ماهی خود حرف می‌زند. چرا باید در مورد پرورش ماهی‌اش با من حرف بزند؟

در دویست متری قله ناگهان آقای نین می‌گوید

این ردپای خرس است.

هیچ حرف دیگری هم نزد. و به راه خود ادامه داد. اما کسی نمی‌توانست جلوتر برود جز اسدی. با برفی که در دهانش داشت سخت بود متوجه منظورش شویم ولی داشت می‌گفت ادامه بدهیم. خرس که ترس ندارد. من خودم یک خرس را از نزدیک دیدم اما تا آمدم با گوشی عکس بگیرم زنم زنگ زد به گوشی و چون من عاشق زنم هستم گوشی را قطع نکردم.

اسدی همین طور داشت با دهان برفی حرف می‌زد ولی ما ادامه ندادیم و برگشتیم در حالی که همه جا خرس می‌دیدم. پشت هر بوته‌ای و زیر هر برف‌ انبوهی خرس می‌دیدم. دختر‌ها حتی مرا شکل خرس می‌دیدند.

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

6 پاسخ برای سفیدکوه

  1. sahar niknam :گفت

    هیییییییییییییییییییییییییییی
    به پست من لایک دادی
    فکر کردم قهر کردی با من
    حالا جایزه ات

    • hafezvahedi :گفت

      این چیه؟ دو روز طول میکشه ببینم.
      در حقیقت من از دست تو و فکرای تو خیلی خسته شدم:)

    • sahar niknam :گفت

      بشاش تو خستگیت، رفع میشه

      چیز مزخرفیه
      چند تا مرد لخت شدن خودشون رو روغن مالی کردن کونشونو انداختن بیرون به سبک کارداشیان عکس گرفتن

    • hafezvahedi :گفت

      هر وقت خستگیم رفع میشه دوباره مزاحمت ایجاد میکنی

    • sahar niknam :گفت

      همین حرفا رو میزنی که منو مجبور میکنی
      همیشه یه چوب بالا سرت نگه دارم که تا یه لبخند بهت زدم، خودتو گم کردی، حساب کار بیاد دستت

  2. hafezvahedi :گفت

    ول کن این حرفارو. هر وقت اومدی ایران بهم زنگ بزن با هم بریم کافه هنر

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s