با موی سفید

آسمان ابری از پشت پنجره پیداست. این اولین تصویر امروز من است. دوست ندارم بیدار شوم ولی نمی‌توانم. چون خوابم تمام شده و هوا هم سرد نیست که بخواهم زیر پتو بمانم. هر چه قدر هم که دیشب بخاری را کم کردم تا بتوانم به اعماق پتو پناه ببرم باز به اندازه‌ی کافی سرد نشد. خواستم کولر را روشن کنم ولی برقش از پایین قطع بود. رفتم از داخل فریزر بوقلمون یخزده را به تختخوابم آوردم تا سردم شود. الان بوقلمون یخش آب شده و قولی قولی گویان رفته پیش بقیه‌ی بوقلمون‌ها در باغ.

عصر از ساعت 14 الی 20 کلاس دارم. مقررات ملی ساختمان مبحث 17. از 17 خوشم می‌آید. اگر بازیکن فوتبال بودم یکی از شماره‌های 14، 17، 19 و 23 را انتخاب می‌کردم. کلاس در کانون مهندسین برگزار می‌شود. جلسه‌ی اول دیروز بود. من میان یک مشت پیمانکار نشسته بودم. کفش‌ها گل و لباسشان خاکی بود. بو هم می‌دادند. یک نگاه به کفش خودم کردم من هم خاکی بودم و به خاطر باشگاهِ صبح بو می‌دادم. من هم کثیف بودم چون من هم یک پیمانکار بودم. اصلا این کلاس ویژه‌ی پیمانکاران بود. ولی من با اینها فرق می‌کردم. جنگ و صلح و آناکارنینا را خوانده‌ام. و تنها به پول فکر نمی‌کنم. ولی اینها برای استاد مهم نیست. همه را به یک چشم می‌بیند. استاد می‌گوید دودکش غیراستاندارد باعث می‌شود آی کیو کودکان زیر دو سال پایین بیاید. کلی هم در مورد مرگ خاموش صحبت کرد. دیشب وقتی همه خواب بودند دستم را روی لوله‌ بخاری اتاق پدر و مادرم گذاشتم، داغ بود. اما لوله بخاری هال ‌ولرم بود. شعله‌ی سماور را نگاه کردم که حالش خوب بود. گفت چیزی شده؟ نه. فقط نمی‌خواهم سه نفری با هم بمیریم و تمام زمینها و باغات پدری و مادری به خواهرم و شوهرش برسد. البته نباید نگران باشم. سوراخ‌های خانه‌ی ما زیاد است. حتی موش‌ها جرات نمی‌کنند وارد خانه شوند چون می‌دانند گربه‌ها خیلی راحت می‌توانند از آن سوراخ‌ها وارد خانه شوند و در یک گوشه شکارشان کنند. استاد می‌گفت سالی 900 میلیارد نفر در ایران قربانی مرگ خاموش می‌شوند. یعنی به طور متوسط سه نفر در روز (یا شب). معمولا هم خانواده‌ها دسته‌جمعی می‌میرند و کسی نیست که وارث سرمایه آنها شود. هفت سال قبل، شهریار، هشت ساعت تمام در یک اتاق سه در چهار با بخاری بدون دودکش خوابید ولی اتفاقی برایش نیفتاد. جز این که دو روز تمام سقف دهانش می‌خارید. دکتر به او توصیه کرد روزی هشتاد بار این بیت را با صدای بلند بخواند

بر او راست خم کرد و چپ کرد راست     خروش از خم چرخ چاچی بخواست

دلم نمی‌خواهد یک روز صبح بیدار شوم و ببینم که مردم. نمی‌خواهم به خاطر یک سهل‌انگاری ساده بمیرم. بچه بودم همیشه دلم می‌خواست مثل گیلبرت وقتی دست ماریان را به رابرت استرانگ می‌دهم بمیرم. و وقتی دارم به اعماق دره سقوط می‌کنم موهای بلند و چشمان غصه‌دارم آخرین تصویری باشد که ماریان می‌بیند. دلم نمی‌خواهد مرگم خاموش باشد. ولی فکر که می‌کنم احتمال می‌دهم یک روز وقتی دارم به خانه برمی‌گردم بروم زیر تریلی. چون ماشین‌ها در جاده‌ها فقط به قصد کشت حرکت می‌کنند. مرگ من روزی فرا خواهد رسید. کسی کارت ملی‌ام را از کیف چرمی‌ام از هواکش یک پژو پیدا می‌کند. و مرگم را به همه خبر می‌دهد.

استاد برای ما پیمانکاران خط و نشان می‌کشید. مسئولیت حوادث در درجه‌ی اول با ماست. من از مسئولیت خوشم نمی‌آید. من از پیمانکاری خوشم نمی‌آید. از ارتباط با مردم خوشم نمی‌آید. دلم می‌خواهد به توصیه‌ی بیژن، زمین‌های مادرم را به باغ تبدیل کنم. بیژن می‌گوید با دو روز کار در هفته می‌توانی سالی سی میلیون دلار درآمد داشته باشی. من از بیژن خیلی خوشم می‌آید. او تنها کسی‌ست که حرفهای امیدوارکننده به من می‌زند. دلم می‌خواهد باغدار باشم. در باغ که باشم هیچ وقت نمی‌میرم. چون بر جریده‌ی عالم دوام من ثبت خواهد شد. در باغ فقط به علت صد و شانزده سالگی خواهم مرد. چون خدا خوشش نمی‌آید یک ملحد رکورد مومنانش را بزند.

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s