چمن خو

شبکه‌ی جم داشت داستان عشق را نشان می‌داد. هیچ وقت این فیلم را نداشتم که ببینم. کیفیت صدای فیلم خوب نبود. آماده بودم. صبحانه‌ام را خورده بودم. مسواکم را زده بودم. لباسم را پوشیده بودم. دلم می‌خواست کنسرت شکیرا ببینم اما هیچ شبکه‌ای کنسرت شکیرا نداشت. با صدهزار شبکه تنهایی. بی صدهزار شبکه حوصله‌ام سر می‌رود. باید می‌زدم بیرون. بیست دقیقه به پنج بود ولی شهر اصلا خلوت نبود. با سرعت دویست کیلومتر رانندگی می‌کردند و پیاده‌ها هم می‌دویدند. حتما موج‌های سی متری از دریا آمده بود شهر را زیر آب ببرد. وقتی به باشگاه رسیدم آقای هین با لبخند به استقبالم آمد. هنوز کسی نیامده بود. مینی‌بوس هم نیامده بود. چیکار می‌کنی آقا حافظ؟ من پیمانکارم اما الان بیکارم. گازرسان به صنایع هستم اما الان بیکارم. دوست هم ندارم کار کنم. به کوهنوردی علاقه داری که هر هفته میای؟ نه. من در حقیقت نمی‌دانم چرا این جا هستم. وقتی در کارخانه کار می‌کردم معمولا جمعه‌ها نه صبح در استخر بودم تا ساعت دوازده. ساعت سه عصر باید می‌رفتم سر کار. کارم سخت نبود. باید به مانیتور نگاه می‌کردم و هر ده دقیقه دکمه‌ی سیفتی را می‌زدم. دکمه‌ی سیفتی بیست و یک متر از من فاصله داشت. گاهی راننده لیفتراک خودش دکمه را می‌زد و من به مانیتور خیره‌تر می‌شدم. گاهی کنترل کیفیت می‌گفت کیفیت خوب نیست. دو صدم میلی‌متر سنباده‌ی آخر را جمع می‌کردم. و این کار تنها با دو بار لمس مانیتور انجام می‌گرفت. با این کار کیفیت خوب می‌شد. کنترل کیفیت از این که جمعه شب در کارخانه بود غر می‌زد و من هم از این وضعیت متاسف بودم. در شیفت شب سرعت دستگاه پایین‌تر بود. من با گوگل‌ارث سفر می‌کردم. جاهایی را که می‌شد در آن گم شد جستجو می‌کردم. حتی در مریخ هم به دنبال مکان مناسب می‌گشتم. خوش به حال انسان‌های چهار هزار سال بعد که حتما برای خودشان هر کدام سیاره‌ای دارند. معمولا صندلی من با زمین زاویه‌ی سی درجه داشت. با زاویه‌ی سی درجه زمان راحت‌تر می‌گذشت. این را همکارم در شیفت قبلی به من یاد داده بود. او سه ماه طول کشید تا زاویه‌ی مناسب را پیدا کند. الان من اینجا جلوی شما هستم ولی او ممکن است در یک ساعت آخر شیفتش باشد. با زاویه‌ی سی درجه‌ی مناسبش. اما آقای هین جلوی من نبود. رفته بود با بقیه صحبت کند. من هم رفتم در مینی‌بوس روی صندلی مخصوصم نشستم. باید سه ساعت می‌رفتیم تا به پای قله برسیم. من هم سه ساعت خوابیدم تا به پای قله برسم. پای قله خیلی بو می‌داد. ها ها. در تمام مسیر صعود، دماوند پشت سرم بود. هر وقت برمی‌گشتم نگاهش می‌کردم با نگاهش از من می‌پرسید که چی؟ من جوابش را نمی‌دادم. فقط نفس عمیق می‌کشیدم تا اکسیژن کافی به مغزم برسد. باید مراقب می‌بودم. من با یک مشت آدم موفق به کوه آمده بودم. رئیس آموزش و پرورش ناحیه دو عقب‌دار گروه بود. آن هاتاوی به عنوان لیونل مسی گروه یک مهندس موفق بود. دو خواهر هم در گروه بودند که حتما دکتر بودند. آقای هین به عنوان سرپرست و سرقدم و سرعکاس و سردار و سرلشکر، معمار بود. حتی انوشه انصاری برای آن که کابوس مرا تکمیل کند عضو این گروه بود. هر هفته چهارشنبه‌ها به ایران می‌آمد تا جمعه‌ها با ما به کوه بیاید. دماوند خیلی تمیز و صاف بود. آنقدر به ما نزدیک بود که روی دوش من سنگینی می‌کرد. خیلی دلم می‌خواست به جای این قله می‌رفتیم دماوند را می‌زدیم. آقای هین از عبارت زدن خوشش نمی‌آید. می‌گوید قله برای زدن نیست. کوه به ما اجازه می‌دهد تا از آن صعود کنیم. ببخشید آقای هین می‌خواستم بگویم خیلی دوست دارم در مسیر صعود به دماوند این دیو فوران کند. در راه به کلبه‌ای رسیدیم. همه مشغول خوردن صبحانه شدیم. به همه نگاه می‌کردم. آماده بودم از من سوال بپرسند تا فلسفه‌ام را برایشان تشریح کنم. ولی کسی رغبتی نداشت. هوا خیلی سرد بود. انگشتانم را حس نمی‌کردم. خیلی دلم می‌خواست درون کلبه می‌رفتم اما کسی در کلبه خواب بود. می‌خواستم شب آنجا بمانم و یک رمان برفی بخوانم. دوست داشتم این کلبه را آتش می‌زدم تا دنیا را نجات بدهم. ذهنم از فیلم و کتاب اشباع شده. من از خودم خالی شدم و با دیگران پر شدم. من خشم و غم و اندوه دیگران هستم. من کبد جوام. من پانکراس مختار هستم که وقتی می‌خندد از دهنش پیداست. من یک فایت کلابی هستم که همه همدیگر را زدند ولی باز هم به آنچه می‌خواستند نرسیدند. گروه ما هم به قله نرسید. برف خیلی زیاد بود. آقای هین در میان برفها راه باز می‌کرد. آن پشت سرش بود. من تقریبا آخرین نفر بودم. کار من از همه راحت‌تر بود. برای این که در مسیر برگشت به شب نخوریم باید برمی‌گشتیم. در آن ارتفاع خیلی خوابم می‌آمد. دوست داشتم بخوابم. دلم می‌خواست خودم را از آن بالا پرت می‌کردم پایین. آنقدر سبک بودم که مطمئن بودم هیچ اتفاقی برایم نمی‌افتد. احتمالا تحت تاثیر ارتفاع بودم. همیشه روی قله گرسنه می‌شوم. بالاترین ارتفاع من قدمگاه بود. 3651 متر. در قدمگاه دلم می‌خواست کوله‌ام را گاز بزنم. یا مثل چارلی چاپلین کفشم را بخورم. آقای هین از ما تشکر کرد. گفت ما عالی بودیم.

باید برمی‌گشتیم. همچنان دماوند داشت از من می‌پرسید که چی؟

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s