آرزوها

چشم‌هایم کاسه‌ی خون است. می‌توانم همین الان بخوابم و سیزده ساعت دیگر از خواب بیدار شوم. می‌توانم بیدار بمانم و تا سیزده ساعت دیگر ادامه بدهم. فرقی برایم ندارند. می‌توانم از اینجا بروم و دیگر برنگردم. می‌توانم بروم و فردا بیایم. دیگر از برنامه‌های یک روزه‌ی باشگاه خسته نمی‌شوم. هم خوشحالم هم متاسف. می‌خواهم تا یک سال دیگر هر هفته به کوه بروم. هیچ هدفی ندارم از کوهنوردی. نه برای سلامتی نه برای قهرمانی. برای خشنودی قادر متعال. احتمالا هیچ وقت به دماوند نروم. به نظرم برنامه‌های از یک روز بیشتر فرسایشی‌ست. تازه کیسه خواب هم ندارم. اگر منصفانه به قضیه نگاه کنم وقتی به کوه می‌روم لذت می‌برم و ناراحت نیستم. اما این باعث نمی‌شود غر نزنم. همیشه دنبال بهانه هستم. من مقصر نیستم. من اینگونه آفریده شدم. چون آدمک زن جیر بر دست و پایم. از پنجه‌ی تق دیر من کی رهایم؟ در برنامه‌ی اخیر مدام دنبال بهانه بودم اما نیافتم. ابتدای برنامه این امید بود تا بهانه‌ای پیدا شود. کسی داخل مینی‌بوس داشت با یک دقت عجیبی وقایع هفت روز اخیرش را گزارش می‌کرد اما من فقط بین آهنگ‌ها حرفهایش را می‌شنیدم. چون هدفون داشتم. مادرم یک گوشی جدید خرید و من هم گوشی قدیمی‌اش را برداشتم. گوشی مدام تذکر می‌داد که سیم‌کارت ندارد. اما من اهمیت نمی‌دادم. در مسیر هم هیچ اتفاق خاصی نیفتاد. درختی نبود و بوته‌ها میوه نداشتند. در سه فصل دیگر سال، همیشه کسی هست تا بگوید این فلانِ کوهی برای قلب و عروق خوب است. بسیاری از کوهنوردان از گشادی قلب و عروق می‌میرند ولی باز هم زرشک را در صورت رویت با تیغ‌ و شاخه‌ می‌خورند. ای کاش در کوه شاهدانه‌ی کوهی هم پیدا می‌شد. هیچ کس ناراحتم نکرد. هیچ چیز برایم سخت نبود. فقط کفشم اذیت می‌کرد. اگر فروشگاه شهر ما شماره‌ی 45 کفش مورد نظر را بیاورد دیگر مشکلی ندارم. چیزی برای ناله کردن نیست. امروز وقتی سرعت اینترنت خیلی پایین بود به جای این که فحش بدهم، بلند شدم و شروع کردم به خواندن شاهنامه. جواب داد. شاهنامه را ده سال قبل خریده بودم و در این ده سال نخوانده بودم. من مرد کارهای نیمه‌تمام و آغاز نشده هستم. زبان، Matlab، شکم شش تکه و … همین. من غیر از اینها برنامه‌ی دیگری نداشتم. الان هم دوست دارم زبان یاد بگیرم و شکمم را شش تکه کنم. در زمان دانشگاه می‌خواستم متلب یاد بگیرم ولی الان همان قدر که دوست دارم روی تاثیر نهج‌البلاغه بر نحله‌های روشنفکری پیش از انقلاب مطالعه کنم به متلب علاقه‌مندم. الان همان قدر که نسبت به سرنوشت دیوید مویس در رئال سوسیه‌داد نگران هستم نگران متلب بلد نبودنم هستم. می‌توانم تا هزار سال دیگر تشبیهات بی‌مزه‌ام را ادامه بدهم. متاسفانه من همچین آدمی هستم. اگر می‌توانستم فیلم بسازم درست در همان لحظه که همه فکر می‌کردند تمام شده فیلمم دو ساعت دیگر ادامه پیدا می‌کرد تا همه در سالن سینما بالا بیاورند. این بالا آوردن هم صرفا به خاطر ابتذال فیلم بود. ابتذال نه به معنی فلان بلکه به معنی از بس کشیده شد تا نخ‌نما شود. سرعت اینترنت واقعا مشکل بزرگی است. نمی‌دانم چه کنم؟ من زیاد با اینترنت کار نمی‌کنم. اول سایت ورزش 3 را می‌بینم. قبلا خلاصه‌ی بازی‌ها را دانلود می‌کردم. ولی مخابرات دیگر سرویس نامحدود ارائه نمی‌کند. بعد ایمیلم را می‌بینم که معمولا هیچ چیزی در آن نیست. گزارشات کوهنوردی را در سایت باشگاه می‌خوانم. زیرنویس فیلم‌ دانلود می‌کنم. بعد در فیسبوک به فیلم دیده شده امتیاز می‌دهم. همین. دلم می‌خواست رژیم فعالیت‌ها را می‌دید و متوجه می‌شد که من واقعا قصد براندازی ندارم. چرا سرعت کم است؟ اگر سرعتش خوب بود شاید این همه وقتم را در اینترنت تلف نمی‌کردم. چرا گران است؟ واقعا نمی‌دانم چه کاری از دستم برمی‌آید. چند هفته قبل رفتم اداره مالیات. پرونده‌های شرکت از سال نود مورد بررسی قرار گرفته. از سال نود دویست هزار تومان طلبکار بودیم. ولی پیش از آنکه خوشحال شوم به خاطر جریمه‌ی نداشتن فلان دویست هزار تومان بدهکار شدیم. از این همه مالیاتی که پرداخت می‌کنیم متاسفم. نمی‌دانم چطور می‌توانم از حقم دفاع کنم. یک آشنای بسیار نزدیک در اداره به من گفت این جریمه‌ها غیرقابل بخشش هستند. فقط می‌توانیم برای شما جریمه‌های فلان را در نظر نگیریم. من با رئیس صحبت می‌کنم. بحث حقوقی، کاغذها، فرمها همیشه روی معده و کبدم تاثیر مخرب دارند. فکر این که مالیات من پسرعموی لاغرم را تبدیل به یک روحانی محکم و باصلابت می‌کند خواب را از چشمانم ربوده. با این که هیچ انگیزه‌ای ندارم ولی می‌خواهم دو مشکل بزرگم را از پیش رو بردارم. اینترنت و مالیات. هیچ ایده‌ای ندارم. به سرم زده که در انتخابات مجلس به ستاد یکی از نماینده‌ها بروم. خودم را قاطی بزرگان کنم. شاید بتوانم نماینده را وسوسه کنم که روی این دو موضوع در مجلس مانور دهد. اگر مالیات من ورزشگاه و استخر می‌شد، اگر کتابخانه می‌شد مشکلی نداشتم. دوست ندارم مالیات من حقوق کارمند کمیته امداد امام (ره) باشد. مخصوصا کارمندی که به راننده تاکسی‌ها با کسر مبلغی، پول خرد می‌دهد. من هیچ وقت همچین شخصی را از نزدیک ندیدم ولی اگر ببینم سرش را به نزدیک‌ترین صندوق صدقه‌ی کمیته‌ی امداد امام (ره) می‌کوبم. یک انگیزه‌ای در من پیدا شده که دارد کمی به من جهت می‌دهد. از یک شیردریایی خفته در ساحل تبدیل به یک اسب آبی شدم. کمی تحرکم بیشتر شده. هنوز تا عقاب تیزپر دشت‌های استغنا شدن فاصله دارم. البته این انگیزه‌ها بارها به سراغم آمده و بعد از مدتی رفته. انفعال حالتی‌ست که دست از سرم برنمی‌دارد. شاید نباید زیاد سفت بگیرم. نباید هم سفت بگیرم. مثلا وقتی پدر و مادرم از سفر با سوهان‌های حاج عبدالله برگردند نمی‌توانم به رژیم غذایی شکم شش تکه‌ی خود ادامه دهم. شاید دیگر به باشگاه بدنسازی نرفتم. مسیر روستا تا شهر واقعا خطرناک است. راننده‌ها به قصد کشتن رانندگی می‌کنند. وقتی با ماشین به شهر می‌آیم، با ترس سرعت مجاز را رعایت می‌کنم. می‌ترسم یکی از پشت به من بکوبد. هر بار در این مسیر فکر می‌کنم می‌میرم. هر بار در این مسیر، زمانی که در بیمارستان معده‌ام را می‌شستند جلوی چشم من می‌آید. واقعا نمی‌توانم تحمل کنم. اگر به باشگاه نروم این مشکل تا حدی حل خواهد شد. اگر بخواهم واقعا همین طور مشکلاتم را حل کنم یا به آنها فکر کنم باید به مسایل اقتصادی هم توجه کنم. از شغلی که دارم راضی‌ام. من پیمانکار هستم. نزدیک یک سال است که بیکارم. البته ماهی یک بار می‌روم رویان و هر بار یک کار کوچک انجام می‌دهم. کارفرما با نمی‌دانم کی درگیر شده و الان دوست ندارد تزریق گاز کند. برای من فرقی نمی‌کند. تمام پولم را یک سال قبل گرفتم. بعضی وقتها هم به شرکت گاز می‌روم تا آگهی مناقصه‌های جدید را روی دیوار ببینم. معمولا تاریخ شرکت در استعلام گذشته. من از آبسردکنی که در آن نزدیکی‌ست یک لیوان آب می‌خورم و دنبال صاحبان صنایع می‌گردم تا اگر پیمانکار خواستند خودم را معرفی کنم. البته هیچ وقت گذر کسی به من نمی‌افتد. درست در اولین مرحله تقاضا، متقاضی و پیمانکار به هم معرفی می‌شوند. کارمندهای شرکت گاز این آشنایی‌ها را ترتیب می‌دهند. پدرم همیشه از این بی‌عدالتی ناراحت است ولی من اهمیت نمی‌دهم. هنوز خستگی کار یک سال قبل از تنم درنرفته. دوست دارم زمین‌های مادرم را تبدیل به باغ کنم. یک کار پر سود و بی‌دردسر. فقط دو روز کار در هفته. آن هم کار با دست و بیل و خاک. مدتی‌ست در باغ محل زندگی‌ کار می‌کنم. خاک را از بیرون باغ با فرغون به داخل می‌آورم. زیر درخت‌ها را مرتب می‌کنم. دست‌هایم پینه بسته. خیلی راضی‌ام از خودم. مادر هم بین دو درخت سبزی و چیزهای دیگر می‌کارد. یک یا دو بار در هفته خمیر درست می‌کند و در تنور گوشه‌ی باغ نان می‌پزد. خانه‌ی ما ظاهرا رویایی‌ست. فقط همسایه‌ها مزاحم زندگی آدم می‌شوند. در روستا همسایه واقعا سرش داخل زندگی آدم است. در روستا یک قانون نانوشته دیگر هم هست. پسر مجرد سی ساله‌ی بیکار آدم نیست و نباید به او احترام گذاشت. اگر به زمین‌های مادرم بروم شاید هر لحظه با پدر و مادرم حرفم شود و مجبور شوم همه چیز را رها کنم. کاش از خودم زمین داشتم. کاش با پولی که در کارخانه سرمایه‌گذاری کردم، زمین می‌خریدم. شاید به محل کارم در تابستان برگردم. از صفر تا صدش قرار بود با من باشد اما پرتم کردند بیرون. برگشتن یعنی پا گذاشتن روی غرورم. ولی حاضرم روی غرورم همه چیز قرار دهم وقتی قرار است حرف‌های کنترل شده‌ی پیش از خواب پدرم را بشنوم. حتی نشستم خیالبافی کردم. شنبه تا پنج‌شنبه کار می‌کنم و همان جا می‌خوابم. ظهر پنج‌شنبه به سمت خانه حرکت می‌کنم. بیست هزار تومان به حساب آقای هین واریز می‌کنم و چهار رقم آخر کارتم را به خانم آتشی از طریق پیامک ارسال می‌کنم. بعد وسایلم را جمع می‌کنم تا جمعه صبح در باشگاه حاضر باشم. آن هاتاوی از من می‌پرسد آیا در برنامه‌ی سه روزه‌ی هفته‌ی بعد شرکت می‌کنی؟ نه خانم. من نمی‌توانم مرخصی بگیرم. مخصوصا هفته‌ی بعد که سرم خیلی شلوغ است.

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

4 پاسخ برای آرزوها

  1. ناشناس :گفت

    اینو ببین خیلی باحاله :)))))

  2. Ahmad :گفت

    سلام. دو روزی است که وبلاک تان را میخوانم و خیلی خوشم آمده. اولا سبک نوشتنش را خیلی خوشم آمد، ولی مهم تر از آن حالتیست که به راست یا به دروغ از خودتان توصیف کرده اید؛ حالت انفعال که از قضا من هم مدت زیادیست به آن دچارم ولی من آنرا رخوت نام داده بودم. من یک سالی میشود که به این معضل دچار شده ام، و جالبست که منهم دلم میخواهد سکس پک داشته باشم، اما صبح ها خودم را بخواب میزنم. خیلی کوشش کرده ام که نان شب را نخورم اما نشده. من هم دلم میخواهد که آدم فعالتری بشوم اما نمیشود که نمیشود.امیدوارم که اگر راه حلی بخاطر شما رسید ذریعه یک مطلب بنویسید.

    • hafezvahedi :گفت

      نمیدونم چرا فکر کردی من راه حل دارم. برای رفع رخوتت اومدی سراغ رخوتناک ترین آدم خاورمیانه. اما برای سیکس پک باید بری باشگاه بدنسازی. همچنین در نظر باش بیشتر وقتها بدون دارو و آمپول نمیشه بهش دست پیدا کرد

  3. Sina :گفت

    manam ye chand mai daram badan sazi kar mikonam
    avalesh manam eshghe sixpack budam alan dge midunam ke six pacck ye chizie vase mosabeghat
    hamin ke adam bazu ha gardan va sine haye fittnes dashte bashe kafie vase sexi budan. niazi be six pack nist. taze una ro ham bayad adam kenare bashtgah protoin vey bokhore.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s