دو روز در مغولستان

روز اول. بازی تیم ملی را با بیژن دیدم. با خودم عهد کردم دیگر فوتبال‌ها را تنها نبینم. درست مثل خارجی‌ها. تجربه‌ی خوبی است. به این نتیجه رسیدم که جزییات زندگی‌ام را عوض کنم. این جوری شاید به یک جایی برسم. خاله خانه نبود. بیژن یک باغدار است. اکثر اوقات خانه است. عصرها ورزش می‌کند و یک پسر دارد. بیشتر از این نمی‌توانم در مورد زندگی بیژن بنویسم. چیز دیگری وجود ندارد. با این که زندگی‌اش باید خالی به نظر برسد ولی اینگونه نیست. چون من مثل سگ به زندگی او حسادت می‌کنم. بیژن برای من چایی و پرتقال آورد. خانه هم کمی سرد بود. بازی تیم ملی هم استرس منتقل می‌کرد. همه‌ی اینها باعث شد به دستشویی بروم. وقتی در پشتی خانه را باز کردم آفتاب به صورتم خورد. یک آفتاب هم از استخر کوچکی که بیژن در آن ماهی پرورش می‌داد به صورتم تابید. وقت آن بود که زار زار گریه کنم.

استخر؟ بیژن داشت وسوسه می‌کرد. خیلی دلم می‌خواست به استخر بروم ولی باید می‌رفتم زیر درخت‌های باغ را شخم می‌زدم. پدرم با قیچی باغبانی به جان درخت‌ها افتاده بود و شاخه‌های خشک و مزاحم را می‌برید. گفتم کارم چی؟ بیژن اصرار کرد. گفت شاید فردا مُردیم. چرا نباید خوش باشیم؟ این سوالی‌ست که همیشه از خودم می‌پرسم. دوست دارم با اسحاق بروم افغانستان و از آن جا بروم تاجیکستان. تاجیکستان چند تا قله‌ی بالای پنج‌هزار متر دارد. چرا این کار را نمی‌کنم؟ چرا؟ فردای امروز می‌روم شرکت گاز و اداره‌ی مالیات. چند تا نامه و سند را برای آقای داودی می‌فرستم. در راه یک تریلی با راننده‌ای خسته، با بار صنوبر، با موسیقی‌ محسن یگانه از رویم رد می‌شود. متاسفانه راننده‌ها از هایده و جواد یساری عبور کرده‌اند.

بیژن زحمت راضی کردن پدرم را کشید. رگ خواب باجناقش را بلد است. من هم دوست دارم با باجناقم به استخر بروم ولی نمی‌توانم. چند دقیقه از ساعت سه گذشته بود. از شدت هیجان داشتم می‌مردم. دلم می‌خواست از پارکینگ استخر لباسم را دربیاورم تا وقتم تلف نشود. بیژن بلیط خودش را حساب کرد و پدر هم بلیط مرا. اما ده‌هزار ریال کمتر داد. پدرم سابقا از کتاب‌فروشی و ترمینال هم تخفیف گرفته بود. دوست دارد کمتر پول بدهد. دو سه نفر دیگر هم همزمان داشتند پول می‌دادند، کلید می‌گرفتند یا کفش خود را می‌دادند. یکی 500 تومانی قراضه داد به راننده‌ی استخر. پیرمرد می‌گفت پول خراب است و طرف قبول نمی‌کرد. بحثشان داشت جدی می‌شد. یک مسئول جوانتر استخر آمد و پول را از پیرمرد گرفت و پاره کرد. گفت بلاخره این دور باطل یک جا باید تمام شود. گفتم چرا این کار را کردی؟ می‌توانستی آن را به بانک ملی مرکزی بدهی و اسکناس جدید بگیری. گفت برای 500؟ خواستم بگویم نه گاو خدا. صبر کن پول‌های کهنه‌ت زیاد شود بعدا اگر مسیرت به بانک مرکزی افتاد برو. اما وقت استخرم داشت تلف می‌شد. کلید را از پیرمرد گرفتم تا به رختکن بروم. متصدی جوان گفت هزار بدهکاری.

کلیدهای جدید شبیه چیزی است که در کیش دیدم. قبلا اصلا کلید نداشتیم. یکی بود که برای ما کمد باز می‌کرد. اما با این کلیدهای جدید کار من خیلی راحت شده. می‌توانم عینک شنا را فعلا برندارم و با حوله‌ام بروم سونا خشک. بعد دوباره برگردم و حوله را گذاشته و با عینک بروم شنا. در سونا خشک، باز یک عده نشسته‌ بودند و داشتند می‌گفتند «بازار الان خرابه» و بعد از این جمله دستی به صورت یا کمر خود می‌کشیدند و عرق را جمع می‌کردند و شر شر ریختنش را بر کف سونا تماشا می‌کردند. اصلا تصویر خوبی نبود. همه چاق و کچل و زشت بودند. همه نشان عمل به قلب‌شان داشتند. عزم من جزم بود. دلم می‌خواست مملکت را درست کنم و تصمیم داشتم از استخر این کار را شروع کنم. آسیب‌پذیرترین نقطه‌ی استخر هم سونا خشک بود. سرفه کردم و رو به همه گفتم «ببینید این که دست منه حوله‌ی شخصیه. من دو تا حوله میارم. توی سونا باید خشک باشید و عرق خودتون را با حوله خشک کنید. سونا جای ورزش هم نیست. آخه این جا اکسیژن هست که داری مثل کانگرو میپری؟ در ضمن تو! چرا مایو رو روی شورتت میپوشی؟ شورت رو باید دربیاری چون بهداشتی نیست. قبل از این که بیای استخر باید تمیز باشی. این درست نیست که توی تعمیرگاهت، از اگزوز ماشین بری تو و از کاربرات بیای بیرون و بعد بگی میام استخر تمیز میشم. با توام. به خدا توی خارج که شما الان داشتین بحثش رو میکردین این چیزار رو رعایت میکنن.» همه بعد از یازده ثانیه سکوت ادامه‌ی حرفشان را پی گرفتند. می‌دانم مشکلم کجاست. من شکم شش‌تکه ندارم. اگر داشتم همه به حرفم گوش می‌کردند. در بازار باید دهنه داشته باشی و نبش. در فامیل باید شغل داشته باشی و مدرک. در پارکینگ باید لکسوز. در کوه گری‌اسپورت و در استخر شکم شش‌تکه. تا وقتی شکم شش‌تکه نداشته باشم مملکت اصلاح نخواهد شد.

جدیدا حمام ترکی به استخر اضافه کرده‌اند. نمی‌دانم ویژگی حمام ترکی بودن چیست. بیژن و پدر را در آنجا ماساژ دادم. ساعت چهار شده بود. با خودم عهد کردم تا پنج شنا کنم. یک ساعت تمام. خوشبختانه استخر خلوت بود. نمی‌دانم چرا ذهنم شنا را دوست دارد ولی بدنم لذت نمی‌برد. مثل دویدن نیست. دویدن در تابستان، کنار ساحل، با تی‌شرت سبز گشاد که پشتش به انگلیسی نوشته بود «به پایین نگاه نکن» لذت خاصی برایم داشت. شاید چون موقع شنا عرق نمی‌کنم لذت نمی‌برم. هادی همیشه دو سه ساعت در دریا شنا می‌کرد. می‌رفت و بدن زردش نقطه می‌شد. بعد از مدتی نقطه‌اش ناپدید می‌شد. من هم خورشید در حال غروب را نگاه می‌کردم. بعد با لندرور برمی‌گشتیم خانه. لندرور الان گوشه‌ی باغ افتاده و هر از گاهی برایش خریداری پیدا می‌شود اما با پدر به تفاهم نمی‌رسند. آنها می‌گویند یک میلیون و پدر می‌گوید چهار. یک زمان از بس به لندرور عادت کرده بودم وقتی سوار ماشین رضا شدم داشتم دنده و فرمان را از جا درمی‌آوردم. باورم نمی‌شد ماشین می‌تواند این همه نرم و قابل کنترل باشد. هادی و رضا الان چند هزار کیلومتر از من فاصله دارند و مشغول تولید مثل هستند.

ساعت چهار و بیست دقیقه. می‌توانم ادامه دهم ولی حوصله‌م سر رفته. باید به سونا بخار بروم. هیچ وقت طرز استفاده‌ی صحیح از امکانات استخر را نفهمیدم. فقط می‌دانم که جکوزی باید آخرین مرحله باشد که می‌تواند باور اشتباهی باشد. در سونا بخار سگ صاحبش را نمی‌شناسد. دستم را جلوتر از خودم می‌گیرم و دنبال جای خالی می‌گردم. همیشه این ترس وجود دارد که دست، کار دست من دهد. بعد از کلی معلق زدن فهمیدم تنها هستم. این من بودم که صاحبم را نمی‌شناختم. بلافاصله بعد از تنهایی، خواستم مایو را درآورم و روی سرم بچرخانم. گفتم شاید از شیشه‌ بتوانند من را ببینند. بهترین کار این بود که دراز بکشم. چند تا پارچ آب سرد روی جای خالی می‌ریزم. «فکر می‌کنی با آب تمیز میشه؟ میکروبها فقط جون میگیرن. هاها» تنها نبودم. یکی آن گوشه با مردمک گشاد داشت نگاهم می‌کرد. «هاها. نه خواستم اگه خودارضاییِ کسی ریخته، تمیز بشه. هاها»

فقط مانده بود جکوزی. بیژن مدتها بود در جکوزی پای مصدوم خود را جلوی فشار آب گرفته بود. پدر داشت با دوست‌هایش حرف می‌زد. جکوزی زیاد داغ نبود. این چیزها برای ما مهم نبود. ما تا آخرین ثانیه‌ها در استخر می‌مانیم تا با لقد پرتمان کنند بیرون. بیژن هر دفعه آخر وقت استخر می‌گفت باید کاشی‌ها را از جایش دربیاوریم. فکر کنم برای این که ملت را بیرون کنند جکوزی را داغ کردند. ولی ما ماندیم. آنقدر ماندیم که از حال رفتیم و وقتی داشتیم بیرون می‌رفتیم دندان‌مان روی کاشی‌های استخر کشیده می‌شد.

تقریبا موقع شام رسیدیم خانه. اما می‌دانستم که شام نداریم. چون من موقع ناهار از مادرم خواسته بودم این همه غذا درست نکند چون من نمی‌توانم نخورم. مادر گفت شام درست نمی‌کنم. وقتی رسیدم خانه مثل شوچنکو در لندن پشیمان بودم. می‌خواستم زودتر بخوابم یا زودتر بمیرم که حس گرسنگی‌ اذیتم نکند. می‌توانستم لامپ روشن را گاز بزنم تا بمیرم. می‌توانستم چند دقیقه صبر کنم تا خودبه‌خود از گرسنگی بمیرم. خوشبختانه خاله‌ی کوچک و بیژن مهمان ما بودند و مادر شام درست کرده بود.

روز دوم. خاله‌ی بزرگ به خانه‌ی ما آمد. چهارده روز بود که می‌خواست به خانه‌ی ما بیاید. ولی سفر پدر و مادرم خیلی طول کشید. پدرم یک لشکرکشی بزرگ به سمت جنوب کشور داشت. کسی نمی‌دانست خاله چه می‌خواهد به مادرم بگوید. یا من نمی‌دانستم. بوی خیر نمی‌شنیدم از آن اوضاع؟ همیشه بدترین حالت را متصور هستم. در هر صورت من به کوه فردا فکر می‌کردم. رفتم اتاق پایین و وسایلم را نگاه کردم. لباس، باتوم، دستکش و کلاه و بقیه‌ی موارد. انگار لباس جنگ من بود. انگار فردا نبرد مرگ و زندگی من بود. انگار فردا می‌خواستیم از شهرمان دفاع کنیم. وطن‌پرست نیستم ولی حس خوبی‌ست دفاع. فکر می‌کنم از مرگ نمی‌ترسم. یک شب وقتی داشتم می‌رفتم بخوابم رئیس کلانتری زنگ زد و گفت احتمالا دزدها در بانک هستند. شهر محل خدمتم خیلی کوچک بود و فقط یک بانک داشت. کلانتری ما هم کوچک بود و فقط چهار تا سرباز داشت. افسر دو تا کلت برداشت و من و یک سرباز دیگر آرام آرام به سمت بانک حرکت کردیم. دو سرباز داخل کلانتری حالت تدافعی به خود گرفتند تا غافلگیر نشوند. نصفه‌شب بود. نمی‌دانم چرا فکر می‌کردم تیراندازی شدیدی رخ خواهد داد. آماده‌ی تیراندازی بودم. سرباز کناری من در سیستان خدمت کرده بود و با تیراندازی غریبه نبود. البته چیز خاصی نبود. احتمالا گربه سنسور را تحریک کرده بود. آن شب حس خوبی داشتم. از مرگ نترسیدم.

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

4 پاسخ برای دو روز در مغولستان

  1. Sina :گفت

    ‹آقای داودی›
    ‹متاسفانه راننده‌ها از هایده و جواد یساری عبور کرده‌اند.›
    ‹من هم دوست دارم با باجناقم به استخر بروم›

    asheghe in jomalat shodam

  2. sina :گفت

    na serfan az in ke ye shakhse bi rabte be kole majara ro yeho esmesho avordi
    mituni benvisi ‹un yaru› ya karmande felan ja ya har chize dige ama esmesho neveshti ke be nazram kheili banamake

  3. نسیم :گفت

    حافظ چرا نمی نویسی؟

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s