یک سونای طولانی

مثل همیشه بدترین کمد نصیب من می‌شود. نمی‌دانم چرا پیرمرد شماره‌های بدی به من می‌دهد. نمی‌دانم چه مشکلی با من دارد. با دو متر قد، با عضلات ورزیده، با شکم چند تکه باید خم شوم و وسایلم را داخل کمد بگذارم. آویزان کردن کاپشن و شلوار در کمد به صورت خم، کار بسیار سختی است. باید شماره‌ی فرد بگیرم. کمدهای فرد در ارتفاع مناسبی هستند. قبل از استخر دوش نمی‌گیرم. می‌خواهم خشک وارد سونا شوم. موهایم را می‌شویم. هفته‌ی پیش یکی به من گفت موی خشک در سونای خشک خراب می‌شود. هیچ دلیل علمی برای حرفش ارائه نکرد. تا زمانی که نظریه‌ی جایگزین دیگری پیدا نکردم به حرفش گوش می‌کنم. با موهای خیس، با تن خشک و برهنه و با حوله‌ای در دست وارد سونا می‌شوم.

سونا به ترکیب خود دست نزده بود. همان تاکتیک با همان افراد. پدرم در مرکز قرار داشت. رفتم روی نیمکت ذخیره‌ها نشستم. از این که تغییری ایجاد کنم ناامید شده‌ام. همه کار خودشان را می‌کنند. دلم می‌خواست همه سکوت را رعایت می‌کردند و خشک و با حوله وارد سونا می‌شدند. دلم می‌خواست اگر هم کسی می‌خواست سکوت را بشکند صدای خوبی داشته باشد و بخواند. سعی کردم با رفتارم الگوی مناسبی برای بقیه باشم ولی هیچ کس به من توجه نمی‌کرد. حتی پدر خود من بدتر از همه. داشت در مورد فلان هزار میلیارد تومان حرف می‌زد. یک عده ساکت بودند و بقیه در بحث شرکت می‌کردند. یک چهره‌ی آشنا مسیر بحث را عوض کرد. قبلا او را در استخر دیده بودم و با هم حرف زده بودیم. کمی از زندگیش را برایم تعریف کرده بود. ده سال قبل، دخترش سرطان گرفت و او تمام زندگیش را خرج کرد ولی تاثیری نداشت. دخترش را از دست داد. ناگهان فهمید هیچی ندارد. و کلی بدهی بالا آورده. او ناامید نشد و مشکلاتش را حل کرد. در آن بحث می‌خواست بگوید که هیچ وقت امیدت را از دست نده. به صورت تکنیکی توضیح نداد چگونه. من هم سوالی نکردم. شبیه کشتی‌گیرها بود و اگر فوتبالیست می‌شد در گوش چپ بازی می‌کرد. انرژی فوق‌العاده‌ای داشت و با قاطعیت خود همه را مجبور به سکوت کرد.

با حوله عرقم را خشک می‌کردم. بقیه با دست عرقشان را به کف سونا می‌ریختند و ریختنش را تماشا می‌کردند. بحث از «فلان هزار میلیارد تومان» به «هر عیب که هست از مسلمانی ماست» رسیده بود. گوش چپ با قرآن مثال می‌زد. ترجمه‌ی ‌آیه‌ها را چنان محکم و پرطنین می‌خواند که همه تحت تاثیر قرار گرفته بودند. انگار ابوذر و میثم و فلان داشتند پیام وحی را می‌شنیدند.

گوش چپ همه را ضربه فنی کرده بود. تقریبا همه ساکت شده بودند. همه با هم سر تا پا گوش بودیم. حرف‍هایش برای افراد سونا تکراری نبود. در هیچ تلویزیون و مسجدی گفته نشده‎ بود. چیزی هم نبود که کسی جرات انکار آن را داشته باشد. گرما داشت همه‎ی ما را از پای در می‎آورد. داشتیم ایمان می‎آوردیم که پدر فضا را با «حالا من یه پرانتز باز کنم» عوض کرد. اگر گوش چپ دکتر شریعتی بود، پدر معلوم نبود چه بود و این کار را برای مستمعین سخت‎تر کرد. اعتقاد پدرم بستگی مستقیم به حساب بانکی و میزان پیشرفت پروژه دارد. گوش چپ میان حرف‎های پدرم می‎خواست نکته‎ای بگوید ولی پدرم نمی‎گذاشت.  گوش چپ ناامید نشد. در معدود سکوت‎هایی که پدرم داشت می‎خواست نفوذ کند. دنبال فرصت مناسب بود. یک جا فرصت پیدا کرد ولی پدرم با دست جلوی حرف زدنش را گرفت و رو کرد به سمت بغل دستی خود و  دست او را لمس کرد. از او برای مثال زدن کمک گرفت. گفت «همین شما» و دستش را روی شانه‎ی مرد جوان، ورزیده و سفید قرار داد.

خوشبختانه کسی از نسبت ما خبر نداشت. زیرا با هم به استخر نیامده بودیم. من و پدر همسرم با ماشین من و پدر با ماشین خودش در زمان‎های متفاوت به استخر آمده بودیم و در لحظه‎ی ورود هر چقدر معطل کردم باز من زودتر به پیرمرد بلیط‌فروش رسیدم و مجبور شدم پول دو بلیط را پرداخت کنم. پدر همسرم از سونا خوشش نمی‎آید. ولی من در اولین مرحله وارد سونا می‎شوم. (بعد از دوش) به حوضچه‎ی آبسرد می‎روم. حوله‎ی عرقی را در پلاستیک می‎گذارم. با کلید مغناطیسی  دستبندم، در کمد را باز می‎کنم. حوله را شوت می‎کنم به انتهای کمد. سپس عینک شنا را برمی‎دارم و یک ساعت شنا می‎کنم. بعد از شنا وارد سونا بخار می‎شوم. آخرین مرحله جکوزی است و دیگر خبری از حمام ترکی نیست. چون از هفته‎ی قبل به یک حمام واقعی تبدیل شده است و مردم با لیف و کیسه چرک را از سطح بدن خود خارج می‎کنند و افتادنش بر کف حمام را تماشا می‎کنند.

   دست پدرم روی ران جوان ورزیده و سفید قرار داشت. حرف‎هایش بی‎انتها می‎نمود. نه صدای خوبی داشت و نه اعتقاد محکمی داشت. اما در کمال شگفتی گوش چپ را شکست داده بود. او توان تحمل شکست را نداشت. کف سونا دراز کشیده بود. ما هم حال خوبی نداشتیم. پدرم گفت «حرف دنیا تموم نمیشه هر کی نمیتونه تحمل کنه بره بیرون. رودربایستی رو بذارین کنار. اول وجود دوم سجود» با این حرف همه به سمت در خروج حمله‎ور شدیم. به غیر از سه نفر که جان خود را از دست داده بودند و ما فکر می‎کردیم به خواب رفته‎اند. روحشان شاد و یادشان گرامی.

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s