نیل یانگ پیر

شب‌ها در کیوسک نگهبانی کتاب می‌خواندم. نمی‌شد کتاب نخواند. سرباز دیگری که همزمان با من آمده بود دیوانه شد و رفت. مجبور شدم کتاب بخوانم. دور تا دور ما کوه بود و زمستان‌ها همیشه برف بود. هیچ شکایتی اتفاق نمی‌افتاد. خیلی وقت‌ها سه سرباز بودیم و یک پلیس. افسر نگهبان همیشه تلویزیون نگاه می‌کرد و چایی می‌خورد. سربازها با موبایل‌هایی که مثلا از چشم کادری‌ها پنهان کرده بودند با دوست دخترشان حرف می‌زدند. یک روز آفتابی در حالی که برف‌ها داشتند آب می‌شدند رفتم در کتابخانه‌ی شهر عضو شدم. محل خدمتم شهر بود. شهرداری داشت. آتش‌نشانی داشت. آتش‌فشان داشت. خیابان داشت ولی میدان نداشت. شهر به اندازه‌ی روستای ما جمعیت داشت. ولی سه نانوایی و پنج مسجد داشت. اینها برای فصل تابستان بود. تابستان جمعیت چند برابر می‌شد. زمستان فقط برف بود و کوه و چند سگ که وقتی از نانوایی برمی‌گشتم پشت من حرکت می‌کردند. کتابخانه غیر از من عضو دیگری نداشت یا دست‌کم من ندیدم. کتابخانه‌ی بزرگی بود. اولین کتابی که گرفتم «در رویای بابل» بود. همان روز کتاب را خواندم و شب در کیوسک نگهبانی به تاریکی روبرو خیره شدم. فردا کتاب را پس دادم و بزرگترین کتاب ممکن را گرفتم. «سرگذشت تام جونز کودک سرراهی» با این کتاب خدمت خیلی خوب می‌گذشت. شب‌ها با چراغ قوه و بخاری نفتی و صندلی و برف و اسلحه کتاب می‌خواندم و روزها در بیرون کلانتری به کوه‌ها نگاه می‌کردم. دو ساعت نگهبان بودیم و چهار یا شش ساعت استراحت می‌کردیم. البته در زمان استراحت هم کارهای خارج از برنامه پیش می‌آمد. ابلاغ نامه، رفتن به دادگاه، گشت زدن و غیره. برای این کارها بین سربازها دعوا بود. هر کاری بهتر از نگهبانی بود. وقتی به ادبیات روسیه رسیدم دیگر یک نگهبان تمام وقت بودم. فقط نگهبانی را انتخاب می‌کردم. قبل از این، هر وقت نگهبان بیدارم می‌کردم زیر لب فحش ناموسی به او می‌دادم ولی وقتی داشتم «جنایت و مکافات» می‌خواندم ساعت بعدی نگهبانی را هم پست می‌دادم و سرباز صبح متوجه می‌شد یک آدم نادان به جای او نگهبانی داده است. افسر نگهبان هم مشکلی نداشت چون خوشحال بود که شب‌ها یک نفر هست که نمی‌خوابد. کم‌کم به این نتیجه رسیدم که باید نویسنده باشم. آن موقع یک وبلاگ در بلاگفا داشتم که به تازگی بسته شده بود. تازه ماجرای وردپرس را باز کرده بودم.

فکر کنم سال هشتادوهشت بود که شروع کردم به خواندن در اینترنت. تا قبل از آن برای من، اینترنت در یاهو و فیسبوک خلاصه شده بود. اما ماجراهای انتخابات باعث شد خبر بخوانم و گاهی در این خواندن‌ها سر از وبلاگ‌ها در می‌آوردم. بیشتر هم وبلاگ افراد سیاسی و معروف. یک وبلاگ باز کردم به نام «آیین چراغ» و سعی کردم رژیم را سرنگون کنم. البته هیچ کار خاصی جز نوشتن چند تا شعر قدیمی و ابراز تاسف انجام ندادم. بعد از مدتی هم اسمش را عوض کردم و گذاشتم «ماجرا». خواننده‌ها همه از دوستانم بودند که خودم به آنها آدرس داده بودم. اما یک اشتباه ساده باعث شد بلاگفا وبلاگم را ببند. آمدم به وردپرس. سرعت نت در روستای ما خیلی کم بود و من هم چیزی از تنظیمات وردپرس بلد نبودم. الان هم بلد نیستم. دوستم برایم وبلاگ باز کرد و اکثر اوقات من نوشته‌هایم را برایش میل می‌کردم و او در وبلاگ می‌گذاشت. حتی گاهی سفارش عکس هم می‌دادم یا عکس می‌گرفتم و او در ابتدای نوشته قرار می‌داد. دیگر دوستان سابق هم به وبلاگ من نمی‌آمدند. با دوستم هم نمی‌دانم سر چی بحثم شد و مجبور شدم خودم مطالبم را منتشر کنم. در هر ماه دو یا سه بازدید از وبلاگ انجام می‌شد ولی باز نوشتن برایم مهم بود. سعی می‌کردم آنها را بهتر کنم. خدمت تمام شد و فرصت کتاب خواندن نبود. گرفتار کار شرکت و کارخانه شدم. الان که به نوشته‌های دوران کارخانه نگاه می‌کنم باز هم غصه می‌خورم و فکر می‌کنم شب باید به کارخانه بروم.

یک روز به این نتیجه رسیدم که باید استعفا بدهم. دیگر مطمئن شدم که دیگر در آنجا نخواهم ماند. همکارم به زور مرا به سفر مشهد برد. در مسافرخانه‌ی مشهد همکارم خوابیده بود و من دلم می‌خواست بنویسم ولی کاغذ و خودکار نداشتم. یک ذره در موبایل غیرلمسی تایپ کردم ولی انگشتان دستم درد گرفت. هدفون را برداشتم و ساعت سه شب به سمت حرم رفتم. مغازه‌های اطراف حرم باز بود. در یک جگرکی پنج سیخ جگر خوردم و در حرم راک معترض گوش کردم. تصمیم گرفتم وقتی برگشتم ماجرای سفر را بنویسم ولی دیدم هیچ چیزی نیست که بنویسم و من هم سعی کردم هیچی را توضیح بدهم. تابستان امسال در خارج از شهر سر کار بودم و پایان فصل با من قطع همکاری کردند. یعنی اخراج شدم. در همان لحظه می‌دانستم که باید به بندرعباس بروم و می‌دانستم وقتی برمی‌گردم باید شرح مسافرت را بنویسم. حتی می‌دانستم چه باید بنویسم. وقتی از کارخانه استعفا دادم و کار شرکت تقریبا تمام شد. وقتی کار کشاورزی تمام شد و بیماری پدر خوب شد و از کار جدیدم هم اخراج شدم توانستم به آرزوی قدیمی‌ام برسم و هر هفته به کوه بروم. همیشه جمعه شب‌ها تا شنبه به این فکر می‌کردم که چگونه شرح این برنامه را بنویسم.

وبلاگ برای من یعنی این که هیچیِ زندگی‌ام را با خالی‌بندی بزرگ کنم و سعی کنم حس تولستوی را داشته باشم. از وقتی هم که آرشیو خرس را خواندم دارم ادای خرس را درمی‌آورم. مهم نیست که هدف درستی هست یا نه. مهم نیست چقدر دارم دست و پا می‌زنم. خودم از نوشتن لذت می‌برم. حتی دیگر علاقه‌ی سابق به داستان نوشتن را هم ندارم. اگر سه یا چهار صفحه تایپ کنم فکر می‌کنم «جنگ و صلح» خودم را نوشتم. اتفاقات بزرگ زندگی را هم نمی‌توانم در وبلاگ بیاورم. باید بعد از سال‌ها به آن نگاه کنم و شرح بدهم. گاهی وقت‌ها این «سال‌ها» ممکن است به اندازه‌ی یک ماه باشد و گاهی هرگز نمی‌رسد.

خیلی هم ممنون که مرا به این بازی دعوت کردی.

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

11 پاسخ برای نیل یانگ پیر

  1. سین :گفت

    من وب لوگ تو را از بلوگر خرس پیدا کردم. خیلی نوشته هات را دوست داشتم وحالا کمی کمتر دوست دارم. میخواستم این را در یک کامنت قبلی بگویم. و حالا میگویم.
    1- از زمانی که تقلید » خرس » را میکنی ، جذابیت و خلوص حس و زبان وب لوگ ات افت کرده البته برای من.
    2- اگر زبان و حسیات خودت را مثل سابق داشته باشی ، بیشتر خاص و متفاوت میمانی.
    3- تقلید از خرس در نوشته هایت مشخص است.و این پوئن مثبت برای نوشته ات نیست.
    4- خوشحالم که دلیلی برای نوشتن داری. بنویس اما نه با سبک تقلیدی.

    • hafezvahedi :گفت

      تقلید از خرس عمدی نیست. آرشیوش رو در مدت کوتاهی خوندم و ناخودآگاه روی من تاثیر داشت. یه مقدار هم موضوعات شبیه به هم داشتیم. استعفا و سرکار نرفتن.

  2. ناشناس :گفت

    سلام منم از همونجا پیدات کردم و لحن خرسی هم چیزی بود که باعث شد وبلاگت بیشتر از وبلاگهای دیگه ای که خرس معرفی کرده بود توجه ام رو جلب کنه. به نظرم بیشتر از اینکه یه سبک باشه این طور نوشتن یه مرضه یا یه جور ویروس که فقط کسایی می تونن بهش مبتلا بشن که دی ان ای شون این قابلیت رو داشته باشه! خلاصه اینکه خدا قسمت ما هم کنه! و دمت گرم!

    • hafezvahedi :گفت

      من طرفدار وبلاگ خرس هستم و غیر از اون زیاد وبلاگ نميخونم
      در مورد تقلید هم باید بگم مثلا سفرهای بندر عباس و مشهد )سفر اول( رو وقتی
      نوشتم که خرس رو نخوندم بودم
      با این حال زیاد به نوع نوشتن خودم فکر نمی کنم. اگه جور دیگه ای بنویسم برام
      لذتی نداره.
      بیانیه م تموم شد!

  3. ناشناس :گفت

    منم از طریق خرس پیدات کردم…حالا من به نظرم اینجوری نیست که شبیه خرس بنویسی…سبک نوشتنتون شبیه همه ولی خود نوشته ها که نه…خرس اکثرن از ذهنیتش مینویسه ولی نوشته های شما مکان و زمان و ادمای مختلف داره…والا از بس فقط وبلاگای خارج نشینا فعاله، طول کشید تا تونستم عادت کنم و بپذیرم که وقتی میگی روستای ما منظورت واقعن روستاست و در ایرانه و نه داهاتای اروپا مثلن :)) اینقد که نوشته های وبلاگا انتزاعی شده و زمان و مکان معلوم نیست توش
    من نوشته هاتو دوست دارم..تازه وبلاگتو پیدا کردم و نثرت گیراست و خیال میکردم که سالهاست مینویسی و متعجب بودم از خودم که چرا تا حالا کشفت نکردم

  4. میترا :گفت

    ای بابا..اسم نزاشتم واسه کامنتم چرا

  5. آیسا :گفت

    بله که هیچ چیز مسخره تر از این نیست که توی کامنت یه قسمت نوشته رو بنویسی از نو ولی خوب خیلی قشنگه که « جنگ و صلح » خودتو نوشتی .

  6. :گفت

    کپی خرس هم که باشه کپی خوبه
    من از خرس پیدات نکردم

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s