خلوص

شرکت گاز هم خود را تکان می‎دهد. نیروهای خدمات داشتند کمدها را جابجا می‎کردند. مثل مورچه همه جا بودند ولی استرس داشتند. انگار به شب عملیات نزدیک می‎شدند. پیمانکارها سر راه مورچه‎ها قرار داشتند و هیچ توجهی هم به آنها نمی‎کردند. شاید چون طلبکار بودند خود را تکان نمی‎دادند. میثم هم پیمانکار بود. تنها کسی است که از من جوان‎تر است. روز اول روی    صندلی نشسته بود و گریه می‎کرد. از کار و پروژه و ناظرها می‎ترسید. من شانه‎هایش را گرفتم و به او روحیه دادم. راه و چاه را نشانش دادم. گفتم هر وقت دلش گرفت می‎تواند از این سرویس بهداشتی طبقه‎ی اول که مخصوص خودم است استفاده کند. اگر کسی راهش نداد بگوید از دوستان حافظ است. میثم از آن روز تا الان یازده کیلو چاق‎تر شده. جواب سلام مرا به زور داد چون وقت نداشت. من هم وقتی متوجه شدم که او برنده‎ی یک پیمان چهل‎وهفت میلیون دلاری شده رفتم کفش‎هایم را برق انداختم. خوشبختانه قسمت قهوه‎ای دستگاه خلوت‎تر از قسمت مشکی است. رفتم به سمت سلمانی.

با هفتاد درصد آسیبی که به ریه‎ام وارد شد، سلمانی را ترک کردم. با سری خراب. هیچ وقت به سلمانی دیگری نرفتم تا ببینم سرم را بهتر اصلاح می‎کند یا نه. چون یک‎سوم نرخ مصوب صنف خیلی مناسب و منصفانه است. فقط ادکلنی که شاگردش به زور به من می‎پاشد غیرقابل تحمل است. آدم‎های متمول‎تر از من هم به این سلمانی می‎آیند بنابراین اتهام خساست به من وارد نیست. متاسفانه اطرافیانم علیه من جبهه گرفته‎اند. این در حالی‎ست که رفتم با نیمی از سرمایه‎ام کفش کوه خریدم. موقع خرید فروشنده به من تعظیم می‎کرد و دیگر حاضران در فروشگاه با من عکس  می‎گرفتند. در برنامه‎ی کوهنوردی هم همه به من احترام می‎گذاشتند. بعد از چهل‎وپنج روز به کوه رفته بودم. موقع صعود پایم داشت درد می‎گرفت. فکر می‎کردم به خاطر نویی کفش است ولی آقای هین گفت بند کفشم را زیاد سفت بسته‎ام. موقع پایین آمدن باید سفت بست نه وقت صعود. این عادت سفت بستن به خاطر این بود که در برنامه‎های قبلی با کفش کار کارخانه شرکت می‎کردم که همیشه می‎بایست آن را سفت بست. عادت کرده بودم بند تمام کفش‎هایم را محکم ببندم. در بازار،  وقت خرید، چند بار ایستادم تا بند کفشم را محکم‎تر کنم ولی همسرم فکر می‎کرد حوصله‎ام سررفته یا قیمت‎ها به قلبم فشار وارد کرده. دفعه‎ی بعد، برای این که باوری به این نادرستی را اصلاح کنم کفش بدون بند خود را که در قشم خریده‎ام پوشیدم و هیچ وقت در مراسم خرید خلل ایجاد نکردم. جز یک بار که در یک پاساژ با یک کامیون ده تنی برخورد کردم و بیهوش شدم. وقت خرید دلم برای مغازه‎های خالی و فروشگاه‎های خلوت سوخت. اگر امسال ازدواج نمی‎کردم همین قدر فروش را هم نداشتند.

پدر همسرم دو روز پس از عقد برای ما ماشین خرید و مرا بنده‎ی خودش کرد. یک خانه در کوه، یک خانه در شهر و یک خانه در نزدیکی دریا داشت. باید برای همه‎ی این خانه‎ها و برای خانه‎ی خودمان    لباس می‎خریدیم. شورت‎های قدیمی‎ام متوجه شدند دوره‎شان گذشته و نسل جدید دارند جای آنها را می‎گیرند. علاوه بر شورت، مسواک، جوراب، حوله، کرم ضدآفتاب، کرم ضدجوش و فلان. البته بعضی چیزها را نمی‎شد هشت تا خرید. مثل کفش و پیراهن و شلوار. بنابراین صندوق عقب یک بوتیک سیار بود. (است).

با این که خسیس نیستم ولی همه در مورد من دچار اشتباه شده‎اند. اولین نفر خواهرم. نمی‎توانم از خودم دفاع کنم. تصمیم دارم حالا که به این صفت معروف شدم کار خودم را بکنم. می‎خواهم زیر بار خرید کت و شلوار نروم. چون یکی دارم. شش سال قبل خریدم. الان خیلی تنگ شده. می‎خواهم وزنم را کم کنم. مدتهاست سه رقمی هستم. همیشه نودویک کیلو بودم. باید ده کیلو وزن کم کنم. اما با غذاهای سر سفره نمی‎شود وزن کم کرد. تنها موفقیت من این بود که وزنم افزایش پیدا نکرد. شبیه آمار تصادفات جاده‎ها که با این همه خودرویی که وارد شبکه حمل و نقل می‎شود سال به سال کمی کمتر می‎شود.

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s