پدرِ لئو

انگار همین دیروز بود. و فکر می‎کنم همین دیروز بود که به مراسم چهلم داییِ مادرِ همسرم رفتیم. ما دو روز قبل از این که ایشان از این جهان غریب راهی کجا شوند به عیادتشان رفتیم. متاسفانه در آن شب بارانی موفق نشدم چهره‎ی ایشان را ببینم ولی دیروز عکس شش در چهار (متر) ایشان را در گوشه‎ی مسجد می‎دیدم. مرحوم به نظر من انسان فروتنی بود. حداقل در ظاهر که این طور بود. مجری مراسم مدام تکرار می‎کرد در مجلس چهلم داییِ مادرِ همسرِ آقا حافظ، بزرگ خاندان فلان هستیم. خود مرحوم هر بار با شنیدن بزرگ خاندان معذب می‎شد یا حداقل از عکس شش در چهار ایشان این طور مشخص بود.

تکیه یا مسجد یا حسینه با سفره‎های یکبار مصرف به ردیف‎ها و ستون‎های مختلف تقسیم شده بود. فقط در محیط تکیه می‎توانستی به دیوار تکیه کنی. محیط مخصوص پیرمردها و آنهایی که خیلی زود آمده بودند بود. بقیه (شامل من) جایی را نداشتند که به آن تکیه بدهند. یک سری ستون هم بود که از هر جهت با من کلی فاصله داشتند. جوراب‎های ردیف جلویی نزدیک حلوا و خرمای من قرار داشتند. خوشبختانه هوا سرد بود و همه کاپشن پوشیده بودند و خط باسن افراد در معرض دید ما قرار نداشتند. فقط یکبار برگشتم به سمت ردیف پشتی که دیدم یکی شبیه خودم دارد همین نکات را در ذهنش مرور می‎کند.

با صبحانه‎ای که خورده بودم حتی جای چای هم نداشتم ولی آنقدر بیکار بودم که علاوه بر آن، حلوا و خرما و کیک یزدی را هم خوردم. یک نگاه به چپ و راستم انداختم. فقط من محتویات بشقابم را خورده بودم. همه در یک حالت حزن و اندوه قرار داشتند. نمی‎توانستم فاز غم بگیرم. متاسفانه قاری قرآن آنقدر فریاد می‎زد که تا دقیقه‎ی هشتادم اصلا متوجه نشدم دارد قرآن تلاوت می‎شود. وقتی کارش تمام شد مجری از حضار خواست برای سلامتی او و نصرت اسلام و مسلمین صلوات ختم کنند. به نظر من اگر این قاری صدر اسلام حضور داشت و مردم را به اسلام دعوت می‎کرد الان مراسم چهلم بزرگ خاندان در یک آتشکده برگزار می‎شد. ظاهرا یک نفر از سیزده فرزند مرحوم دکتر است و یک نفر دیگر مهندس. بقیه‎ی آنها به شغل شریف چوپانی مشغول هستند اما مجری و بقیه‎ی استفاده‎کنندگان از میکروفن روی این دو فرزند تاکید دارند. نقاط قوت برجسته می‎شوند و نقاط ضعف دیده نمی‎شوند. حتی عموی روحانی من هم در مراسم هفتم مادربزرگ نکات مثبتی در مادرش پیدا و بیان می‎کرد. البته وقتی نگاه متعجب مدعوین را دید بی‎خیال شد و به ذکر مصیبت‎ ام ابیها پرداخت. البته من مادربزرگم را خیلی دوست داشتم. او هم مرا دوست داشت و فکر کنم فقط مرا دوست داشت. همیشه با عروس‎هایش مشکل داشت و حتی عیب‎ مادرم را پیش من می‎گفت. در این بدگویی بین عروس و دختر و پسر و دامادش هم فرق نمی‎گذاشت. بستگی به این داشت که مهمان چه کسی باشد. پدربزرگم سی‎ و سه سال زودتر از او از دنیا رفت. یکی از وصایای پدربزرگم این بود که او را در نزدیکی‎اش دفن نکنند. (که نکردیم) مادربزرگم همچنین خیلی خسیس بود و خیرش فقط  به دزدانی می‎رسید که جای پول‎های او را در انبار کاه می‎دانستند. با این همه در روزهای آخر زندگی طولانی‎اش گفت انگشترش را به همسرم خواهد بخشید. از تابستان امسال تا الان نزدیک هفت ماه است که می‎خواهم وصیتش را اجرا کنم ولی زورم به عمه نمی‎رسد.

کم مانده بود برای خواننده دست بزنم. خیلی خوب آواز می‎خواند. خودش انتهای برنامه گفت بیات شور خوانده. خیلی خوب خواند. یک کلاه‎گیس قرمز هم روی سرش گذاشته بود. شاید چهار سال است که موسیقی سنتی گوش نمی‎کنم. در این مدت فقط راک معترض گوش کردم. مثل نیل یانگ و سانتانا و بانو النی کاریندرو و زدبازی و اخیرا آلبوم بز و چوپان همای. (نمی‎دانم چرا در بعضی از قطعات اصوات گوشخراشی از همای خارج می‎شود.) بعد از بیات شور یک جوان برازنده و ورزشکار آمد و ترانه‎ی خاطره‎انگیز «میرن آدما از اونا فقط خاطره‎هاشون به جا میمونه» را خواند. بد نخواند. یک زمانی که اتفاقا دانشجو هم بودم رفتم آلبوم آقای رسول نجفیان را خریدم. ترانه‎های خوبی داشت. من به خاطر «آهوی وحشی در دشت چگونه دودا» آلبوم را خریدم. اصل این شعر که ظاهرا قدیمی‎ترین شعر فارسی در اوزان عربی است برای آقای سغدی است و یک جور دیگر است.

 نمی‎توانستم بدون تکیه‎گاه بنشینم. تمام مفاصلم درد می‎کرد. یادم رفته بود که قبلا چطور می‎نشستم. معمولا در خانه روی مبل می‎نشینم یا پشت میز کامپیوتر با صندلی فلان یا روی فرش دراز می‎کشم و تلویزیون می‎بینم. تنها نشستن روی فرش، وقت غذا خوردن است. سر سفره می‎نشینیم که آن هم اگر تعداد کم باشد از میز ناهارخوری استفاده می‎کنیم. ولی در تکیه حاضر بودم بروم بیرون و روی چمن‎ دراز بکشم. اما از بیرون می‎ترسیدم. با این که هفت سال است ازدواج کرده‎ام اما هر بار هزار نفر با من روبوسی می‎کنند و به من تبریک می‎گویند. مخصوصا از انسان‎های موفق بیرون هراس دارم که از آدم سوال می‎کنند این روزها چه کار می‎کنی؟ هر چه شلوار جین تنگ به من فشار می‎آورد که برو بیرون، عقل دوراندیش می‎گفت که وقت ناهار است همین جای بد را هم از دست می‎دهی. برای این که حرکتی به بدن فلج شده‎ام بدهم حالت نشستنم را عوض می‎کردم و به مرور مثل هر ماده‎ی مخدری بدنم نسبت به این کار واکنش نشان نمی‎داد. مجبور شدم سرعت و شدت حرکاتم را بیشتر کنم. فکر کنم  از دید دوربین فیلم‎بردار مراسم مشغول ورزش کردن بودم. البته همه‎ی ملت داشتند ورزش می‎کردند. فقط کسانی که به دیوار تکیه داده بودند خوشحال و آرام بودند و با یک دست تسبیح و با دست دیگر تخم(های)شان را گرفته بودند. یک جوان هم قاطی همین پیرمردها بود انگار کونش را با یک دو سه به موکت چسبانده بودند. بی‎شعور جایش را به کسی نمی‎داد. حتی پیرمردی روبرویش به او خیره می‎شد ولی جوان او را نادیده می‎گرفت. ما از درد به خود می‎پیچیدیم ولی او مثل بودا در آرامش بود.

نوبت به روحانی رسید و من متاسفانه خوابیدم و خواب می‎دیدم برگشتم کارخانه و دوباره در آنجا مشغول کار هستم و حتی به روی خودم هم نمی‎آورم که از آنجا رفتم چون اهدافی متعالی داشتم. وقتی بیدار شدم فهمیدم من تنها نبودم و همه با نگرانی به هم نگاه می‎کردیم و ادامه‎ی خواب را پی می‎گرفتیم. روحانی هم به دکتر و مهندس بودن دو فرزند از مرحوم بزرگ خاندان اشاره کرد. خیلی مهم است که یک کشاورز بستری را فراهم کند که اولادش دکتر و مهندس بشوند. به نظر من تنها راه موفقیت فرزندان، دادن استقلال به آنهاست. خود من اگر پدرم ولم می‎کرد مجبور بودم دست به کاری بزنم ولی با این وضعیت هیچ نکته‎ی قابل ذکری در من نیست تا در مراسم پدرم (دو هزار سال بعد) آن را بازگو کنند غیر از این که معتاد نشدم. شاید رفتم کتاب نوشتم. کتاب من در مورد مقاومت روسیه در برابر ارتش ناپلئون است و در آن بیش از پانصدوهشتاد شخصیت را با دقت توصیف خواهم کرد. اسم کتابم را هم مشخص کردم. جنگ و صلح.

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

5 پاسخ برای پدرِ لئو

  1. نسیم :گفت

    چقدر خوب می نویسی آخه لئو 🙂

  2. سین :گفت

    من هم اونقدر منتظر میمونم تا کتاب ات چاپ بشه تا این صحنه های بی نظیر رو بخونم. خیلی دوست دارم شرح مفصل کاراکتر مادر بزرگ ات رو بخوانم. راستش از توی همین نوشته ات کلی داستان میشه نوشته. از قاری قرآن گرفته تا صحنه دراز کشیدن حضار بعد از ناهار روی چمن و رویا بافی در مورد زندگی در یک مراسم ختم.

    • hv :گفت

      شما که داری شوخی میکنی ولی اگه یکی بود ویراستاری میکرد حتما کتاب مینوشتم
      البته من هم شوخی کردم 🙂

  3. سین :گفت

    شوخی نمیکنم حافظ جان. این نوشته ات پر بود از صحنه های مختلف ، کاراکتر های مختلف ، و فضا های مختلف. که همگی توی یک متن وب لوگی آمده بود. اگر تو بخواهی میتونی داستانهای مختلف از توی همین متن در بیاوری. و هر داستانی با پرداخت کاراکتر خودش و فضای خودش. و البته زبان مناسب برای آن فضا. کل داستان که بنظرمن اسم مناسب آن میتوانست » رویا پردازی های زندگی در یک مجلس ختم » باشد ، خیلی جالب بود.
    بدون شوخی من منتظر کتاب ات هستم. حالا مجموعه داستان یا رمان. ویراستار هم پیدا میشه .

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s