سرگذشت معمولی بنجامین

سالها قبل همیشه دلم می‌خواست زمان به عقب برمی‌گشت تا بتوانم زندگی را دوباره بسازم. مسیرش را عوض کنم. گناه کمتری مرتکب شوم. رشته‌ام را عوض کنم. بروم سراغ فیلمسازی و نویسندگی یا ورزش و فوتبال. در هجده سالگی فکر می‌کردم برای همه چیز دیر شده. چون سرگذشت اورسن ولز را خوانده بودم یا مایکل اوون را می‌دیدم که در عنفوان جوانی معروف شده بود. در نتیجه هیچ تلاشی برای رسیدن به قله‌های موفقیت نمی‌کردم. بعد از خدمت و تا همین چند وقت پیش زمان حال برایم مهم شد. مثل بازنشسته‌های بی‌آینده شدم. استعفا دادم و در باشگاه کوهنوردی ثبت نام کردم. خرج‌های غیرضروری را حذف کردم تا نیازی به شغل تمام وقت نداشته باشم. آینده‌ام خلاصه می‌شد در یک هفته‌ی دیگر. نظم زندگی با برنامه‌های یک روزه باشگاه در روزهای جمعه و پخش مستقیم فوتبال در طول هفته شکل می‌گرفت.

الان یک آدم سی ساله‌ی متاهل هستم. نه گذشته و نه زمان حال برای من مهم نیستند. فقط به آینده فکر می‌کنم. شاید تا چند وقت دیگر به محل کار سابقم برگردم و یک کارمند تمام وقت شدم. ایمانی در من به وجود آمده که آینده از آن من است. خودم را در چیزی که آن را می‌خواهم بسازم تصور می‌کنم و مدام لبخند می‌زنم. البته پل‌های پشت سرم را خراب نمی‌کنم. چون اولا حال ندارم. دوما شاید پنج سال بعد برگشتم به زمان ماضی استمراری. شاید هم بعد چهارم فلان.

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

4 پاسخ برای سرگذشت معمولی بنجامین

  1. سین :گفت

    چقدر عالی که به این قضیه رسیدی.داستانهای نیروی حال همیشه بنظرم مسخره بود و هست. حال ،دو دقیقه دیگر متعلق به گذشته میشود و آینده است که جلوی تو ایستاده. و آینده ساختنی است. باید برایش زحمت کشید و از خیلی لذتهای حال صرفنظر کرد. به هر صورت امیدوارم موفق باشی همیشه و خوشحال و از حال هم لذت ببری.

  2. سین :گفت

    نیروی حال نظریه اش رو » اکهارت تله » با یک کتاب به اسم » here and now
    تعریف میکنه. لذت از حال و از همین حرفها . چیزی که وجود دارد حال است. گذشته ، گذشته است و آینده هم که هنوز نیامده پس فکرش را نکن. خلاصه توی ایران و خارج خیلی محبوب شده بود. و مثل » تراپی » ملت میرفتن کورسهای » نیروی حال «. این کتاب در ایران هم با این اسم ترجمه شده. در ایران هم کورسهای مختلف همه جا پر بود.
    بنظر من مزخرف تر از این نظریه دیگر وجود ندارد. و باز هم بنظر من فقط حرفهای اکهارت تله به درد آدمهای بیکار که واقعا قاطی کرده اند و احتیاج به روانپزشک دارند میخوره.نظریه او را بنظر من به شکل فلسفی اش را » خیام » خیلی بهتر تعریف میکنه. و مفهوم عمیق تری هم داره.

    • hv :گفت

      ممنون یه چیزی یاد گرفتیم. خوشحالم که از اون ورطه نجات پیدا کردم

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s