فرصتی نیست

«همسرم با چشمانی باز خوابیده و من با چشمانی بسته بیدارم. خواب ندارم. خوابم می‌آید اما از پنجره‌ی سمت چپ اتاقم که دیگر به آن احساس تعلق نمی‌کنم، باید مواظب موتور آب کنار شالیزار باشم. بیست‌ویک سال قبل عین همین موتور به سرقت رفت و ما از آن زمان به بعد همیشه مواظبیم. سارقان موتور آب در حالی که منتظر غفلت ما هستند، می‌میرند و ما هم یک روز در حال مراقبت از دنیا می‌رویم. پدر و مادر به کاشان رفته‌اند. باید مواظب پرندگان خانه هم باشم. دیروز یک جوجه بوقلمون پرید داخل سطل آب و خفه شد. در آن سطل آب چیزی نبود. همه چیزهایی که می‌خواست برایش مهیا بودند. جمعه مراسم داریم. من داماد هستم. هنوز بعضی چیزها ردیف نشده. نگران نیستم. فقط منتظر چنین موقعیت‌هایی هستم تا بتوانم بنویسم یا جنگ‌های صلیبی بازی کنم. الان دو سال است که بازی نمی‌کنم. چند روز پیش وقتی در شالیزار بودم و احساس یاس می‌کردم، فکر کردم دو ساعت بازی کنم تا به حالت عادی‌ام برگردم. در بازی، برخلاف زندگی واقعی می‌توان همه چیز را کنترل کرد. می‌توان سربازها را از این قسمت برد آن طرف و جیره‌ی مردم را نصف کرد. می‌شود ستمگر بود یا مهربان. پنجره را باز کردم تا هوای تازه به اتاق بیاید. اما سر و صدای ماشین‌هایی که از جاده رد می‌شوند باعث سردرد می‌شوند. ما در باغ زندگی می‌کنیم. خانه‌ی ما هفتاد متر از جاده فاصله دارد ولی باز هم صدا اذیت می‌کند. من عاشق سکوت هستم. دلم می‌خواهد در سکوت به درختان و پرندگان نگاه کنم ولی متاسفانه حتی وقتی ماشینی نیست، از خانه‌ی همسایه‌ی روبرو صدای دستگاه بلوک‌زنی می‌آید. در شش ماه اول سال کارگر کارگاه بلوک‌زنی صبح زود به سر کار می‌آید تا در هوای خنک کار کند. نمی‌دانم چطوز مجوز گرفته‌اند. برای مدتها فکر می‌کردم مجوز ندارند ولی همسایه رفته مجوز را روی بنر شش در چهار متر چاپ کرده تا آلودگی بصری هم ایجاد کرده باشد.»

این متنی بود که یک هفته پیش نوشتم اما نتوانستم آن را تمام کنم. فکر کنم رفتم داخل موتور نفت ریختم و به مرغ‌ها غذا دادم و رفتیم خرید. در حال حاضر از مراسم ما چند روزی گذشته. خیلی دلم می‌خواهد بنویسم ولی فرصت نوشتن ندارم. با این که بیکار هستم. وقتی بیکار هستی همه از آدم کار می‌کشند. پدرم مرا به شالیزار می‌برد، عمو مجبورم می‌کند معلم خصوصی پسرش باشم. همسرم مرا به بازار می‌برد. اداره‌ی مالیات مرا به فاک فنا می‌دهد. حتی باشگاه کوهنوردی هم آدم را مجبور می‌کند که در کلاس‌های فلان شرکت کند. کوهپیمایی، بقا در طبیعت و هواشناسی. که نتوانستم در دو جلسه‌ی آخر باشم تا شهریه‌ی کلاسم بسوزد.

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s