عمو صابر

مرا می‌بیند ولی دیگر از من درخواستی ندارد. می‌داند سرم شلوغ است. وقت ندارم. بیکارم اما هیچ فرصتی برای کمک به او ندارم. مدتی پیش وضع فرق می‌کرد. تا مرا می‌دید همیشه قرار می‌گذاشت تا به امرالله درس بدهم. امرالله پدربزرگم نیست. پسرعموی من است. البته اسم پدربزرگ هم امرالله بود که سی‌وچهار سال قبل از دنیا رفت. عمویم دوست داشت اسم پدرش را روی پسرش بگذارد. اما با امرالله نمی‌شود در این دوره و زمانه زندگی کرد. این بود که اسم دیگری برایش انتخاب کردند. مجتبی. امرالله وارد شناسنامه شد ولی همه مجتبی صدایش می‌کردند. مجتبی بچه‌ی بی‌استعدادی نیست. فقط درس نمی‌خواند. تمام وقت پای تلویزیون و فوتبال است. سریال کره‌ای خیلی دوست دارد. عمو دوست دارد پسرش درس بخواند و کاره‌ای شود تا دیگر مجبور نباشد کشاورزی کند. عمو فکر می‌کند مجتبی کارمند و سپس خوشبخت می‌شود. در حالی که خودش همین الان خوشبخت است بدون این که کارمند باشد. عمو شغلش چیست؟ شالیزار و باغ دارد. زمینش زیاد نیست اما خرج او را می‌دهد. او کلیددار مسجد است و پخش اذان به عهده‌ی اوست. از همین راه خود را بیمه کرده. جانباز است و برای همین مقرری اندکی دارد. همه‌ی اینها بعلاوه‌ی یارانه باعث می‌شود عمو از عهده‌ی مخارج برآید و تقریبا تمام سال کار خاصی نکند. حتی برای باغ و زمین هم کارگر می‌گیرد. بعضی وقتها مجبور می‌شود کار کند اما کار کشاورزی هر چه قدر هم سخت باشد فصلی‌ست. سبک زندگی عمو در خواب و تن‌آسایی خلاصه می‌شود. پخش اذان صبح سخت‌ترین کار اوست. بعد از نماز صبح می‌خوابد. روزی پنج وعده غذا می‌خورد. البته پرخور نیست. خانه‌اش در باغ است. به خاطر داروهایی که مصرف می‌کند خیلی آرام است. و باز به خاطر دارو همیشه لبخند به لب دارد. پاییز و زمستان مشتری مداوم استخر است. جمعه‌ها همیشه در نماز جمعه حاضر است و بعد از نماز در اغذیه یک ساندویچ با نوشابه می‌خورد. کربلا رفته ولی هنوز به مکه نرفته و سه سال قبل ثبت‌نام کرده. هر چند سال یک بار، سری به برادر روحانی‌اش در مشهد می‌زند. از سومین همسرش راضی است. یک پسر از او دارد. عمو البته همیشه اینگونه نبود.

وقتی بچه بودم، عمو همیشه نگران و مضطرب بود. همیشه فراری بود. از بیمارستان فرار می‌کرد. بدگمان بود. با نیمی از مردم دشمن بود. از پدرم می‌ترسید. اینها همه اثرات جنگ بود. از اثرات حضور داوطلبانه در جبهه‌های نبرد حق علیه باطل بود. با برادر و دو پسرعمویش در جبهه حضور داشت. یکی از پسرعموهایش شهید شد. کنار او. آنها پیش هم بودند. دوست هم بودند. عمو که حتی هجده ساله هم نبود آسیب دید. وقتی بچه بودم فکر می‌کردم عمویم موجی شده. مثل ابوالفضل پورعرب در مردی شبیه باران؟ اسم فیلم یادم نیست. چند سال بعد متوجه شدم مشکل عمو یک مشکل روحی‌ست. دچار افسردگی شده. پسری که پدرش را در کودکی از دست داده و از محبت مادرش برخوردار نمی‌شده، حالا رفته جنگ و دوستش در میان دستانش شهید شده. روستای ما همین یک شهید را دارد. روستای شهیدپروری نداریم. نمی‌دانم چرا باید اول شهر یا روستا به شهیدپروری آن محل اشاره کرد. چرا باید به تعداد زیاد شهدا افتخار کرد؟ چرا مقام شهید بالاست و چرا اصلا باید به این مقام رسید؟ اگر سربازان آرزوی شهادت داشتند آیا فرمانده‌ها باید هر چه زودتر آنها را به آرزویشان می‌رسانند؟ من که این همه بی‌احساس هستم در بازی اِسترانگ هُلد وقتی سربازانم را از دست می‌دهم خیلی ناراحت می‌شوم. دوباره بازی را از جایی که سیو کرده بودم لود می‌کنم تا این بار با تلفات کمتری به قلعه نفوذ کنم. اما رزمندگان ایران در دفاع مقدس مثل برگ خران، قطرات باران، مثل برف در زمستان روی زمین می‌افتادند. در هشت سال جنگ مرزهای دو کشور زیاد عوض نمی‌شد. نهایتا خرمشهر به دست عراقی‌ها افتاد و ایران توانست تا نزدیکی بصره پیش برود. یعنی یک جنگ فرسایشی و با تلفات بسیار زیاد. در جنگ جهانی دوم این همه کشور در عرض شش سال دست به دست شد، نسل‌کشی سازمان یافته اتفاق افتاد و حتی از بمب اتم استفاده شد، اگر درست اقدام نمی‌کردند شاید الان هیچ آلمانی و هیچ روسی در دنیا باقی نمانده بود.

عمو بعد از جنگ دچار مشکل شد. از خانه فراری بود. چند بار در بیمارستان بستری شد. دو ازدواج اولش به طلاق ختم شد. بی‌قرار بود. در خیابان به دخترها تذکر حجابی می‌داد. پدرم که برادر بزرگ‌تر بود از دست او و دردسرهایی که تولید می‌کرد خسته شده بود. از هزینه‌ی مراسم‌های عروسی‌اش خسته شده بود. عاقبت در سومین ازدواج بود که به آرامش رسید. خیلی زود پدر شد. یک از مشکلات بقیه با عمو این بود که داروهایش را درست مصرف نمی‌کرد. شکایت می‌کرد که دارو توانایی فکر کردن را از او می‌گیرد و همیشه خواب است. بعد از ازدواج دیگر از داروها ننالید و تا به الان درست و به موقع مصرف می‌کند.

وقتی بچه بودم عمو را خیلی دوست داشتم. همیشه با هم بودیم. غیر از وقتهایی که حالش بد می‌شد. هر چه بزرگتر می‌شدم بیشتر از او فاصله گرفتم. طبیعی بود. کمتر همدیگر را می‌دیدیم. دانشگاهم در یک شهر دیگر بود. یک روز داشت از دوست شهیدش برایم صحبت می‌کرد. عمو اعترافات جالبی می‌کرد. می‌گفت ما هیچ وقت نجنگیدیم. مدتی آموزش دیدیم و بعد از آن روزها پشت سنگر منتظر بودیم. منتظر عملیاتی که شکل نمی‌گرفت. جبهه‌ها دچار رکود بود. تا این که یک روز مورد حمله‌ی هوایی قرار گرفتیم و پسرعمو شهید شد و من مجروح. شهید هیچ وقت کلاه آهنی سرش نمی‌گذاشت. چون هوا گرم بود. ترکش به سرش خورد.

پس با این حساب کسی رو نکشتین؟

عمو بدون این که حالت و حسش عوض شود گفت نه. اما بعد اضافه کرد که شهید به سمت یک عراقی که بدون سلاح داشت فرار می‌کرد تیراندازی کرد و او را کشت. عمو گفت کارش درست نبود. گفتم شاید جاسوس بوده. عمو خندید و گفت جاسوس کجا بود؟

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

6 پاسخ برای عمو صابر

  1. سینا :گفت

    kheili khub bud….

  2. حاجی :گفت

    سلام حافظ دلم برات تنگ شده

  3. حاجی :گفت

    چندتا حاجی داشتی؟ توی ایالت قم در ایالات متحده ی قم

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s