اسکناس‌های روبرو

بیست سال قبل، در یک مهمانی پدرم در مورد شخصی صحبت می‌کرد که فقط پول برایش مهم بود. می‌گفت او نمازش را رو به قبله نمی‌خواند. قبله‌ی او پول است. پدرم صرفا به بیان این جمله اکتفا نکرد و به صورت عملی نشان داد که: چند تا بسته اسکناس را اینجا می‌گذارد و مُهر را کمی عقب‌تر. بعد شروع می‌کند به نماز خواندن. الله اکبر. در خانه‌ی ما چند تا بسته اسکناس نبود و قندان نقش آنها را بازی کرد. اما مهر به اندازه‌ی کافی وجود داشت. خانه‌ی ما هنوز کامل نشده بود و فقط یک اتاق سی متری داشتیم و در کنارش آشپزخانه‌ای کوچک. چند سال بعد بود که طبقه‌ی بالا ساخته شد و اتاق‌های پایین انبار شدند. من ده سالم بود و با چشمانی مثل چشمانِ گاو، بزرگ به حرف‌های پدرم گوش می‌کردم. مهدی چند سال از من بزرگ‌تر بود و می‌توانست در جمع بزرگان حرف‌هایی بزند. بعد از بیست سال زندگی‌ها عوض شد. مهدی وقتی بیست‌وهفت ساله بود در اثر سرطان مرد. پدرش تریاکی شد. خیلی‌ها از آن موقع به بعد مردند و خیلی‌ها هم به دنیا آمدند. روزها و سال‌ها سپری شدند. به نظر من دنیا از آن موقع بهتر شده. با این که هر روز با عکس‌های دردناک و تلخ از مرگ کودکان و غیرنظامیان سعی می‌کنند خلاف این نظر را ثابت کنند. آن موقع موبایل‌ها دوربین نداشتند و آدم‌ها موبایل نداشتند. و ما در روستا حتی تلفن نداشتیم. بنابراین از مرگ غیرنظامیان و جنایات آل سعود خبر نداشتیم. مهمانی‎ها واقعا سرزده بودند. بارها شده بود که شخص مورد نظر خانه نبود و تیر ما به سنگ می‌خورد. گاهی دو مهمان با هم بر سر صاحب‌خانه خراب می‌شدند. در مورد مهمانی بیست سال قبل، همه چیز را می‌توانم به خاطر بیاورم جز این که آن شخص چه کسی بود؟ پدرم حتما هیچ چیز آن مهمانی را به یاد ندارد. هیچ راهی برای آن که بدانم او چه کسی بود وجود ندارد. مهم هم نیست خیلی‌ها هستند که پول برایشان قبله و خدا است. خود من یکی از این افراد هستم. با این تفاوت که من هیچ بسته‌ی اسکناسی ندارم و در نتیجه سال‌هاست نماز نمی‌خوانم. نمی‌دانم چه شد که پول نقش مهمی در زندگی من پیدا کرد. من آدم پولی‌ای نبودم. در ساحل دریا برای خودم می‌دویدم و زیر نود کیلو وزن داشتم. روی ماسه‌ها به مسائل ریاضی و فلسفی فکر می‌کردم و اعتنایی به اسکندر و نیروی انتظامی و گشت ارشاد نداشتم. موبایل نداشتم. دوست دختر هم نداشتم و برخلاف بقیه با خیال راحت بازی لیورپول را نگاه می‌کردم. سه سال در خوابگاه بودم و بقیه را در خانه‌های دانشجویی گذراندم. با خیال راحت واحدها را می‌افتادم و نگران عمر رفته نبودم. دو ترم را حذف کردم و سه ترم هم مشروط شدم. دانشگاهم با زحمت و خونریزی‌ فراوان تمام شد. برای ارشد ثبت‌نام کردم و نودوهشت هزار تومان کتاب کنکور خریدم. از همان اول معلوم بود که من حریف کنکور نمی‌شوم. مثل شموشک نوشهر بودم. شاید می‌توانستم بروم فینال جام حذفی اما هیچ وقت قهرمان آسیا نمی‌شدم. هنوز نتایج کنکور نیامده بود اما باید می‌رفتم سربازی. می‌دانستم قبول نمی‌شوم. کل کتاب‌های کنکور را پس دادم. با این که نو بودند، آنها را کهنه و دسته دوم حساب کرد. فرمول ساده‌ای داشت. اگر پول می‌گرفتم چهل‌درصد و اگر کتاب انتخاب می‌کردم، شصت‌درصد قیمت کتاب‌ها را برمی‌گرداند. به جای پول، کتاب را انتخاب کردم تا بیشتر سود کنم. یا بیشتر به کتاب‌فروش ضرر بزنم. از این آدم خوشم نمی‌آمد. بازاری بود در حد یک ماهی‌فروش، اما دو تا کتا‌ب‌فروشی در بهترین جاهای شهر داشت که در آنها با نهایت بی‌سلیقگی کتاب می‌فروخت. البته کاملا مسلم بود که او از خرید و فروش و خرید دوباره‌ی من سود کرده بود و کاری از دستم برنمی‌آمد. برای انتقام، آناکارنینا را روی کشکک مفصلش انداختم.

پول برای من خدا شده. مرا در قفس زندانی کرده و رها نمی‌کند. حتی در این روزها که فیلم‌های بی‌ارزش می‌بینم. یک زمان فیلم‌هایی بود که ذهن انسان را پاک می‌کرد. لوح آدمی را ساده می‌کرد. اما دیگر این‌ها اثر گذشته را ندارند. در فیلم لانه‌ی خرگوش، نیکول کیدمن فرزند خود را هشت ماه قبل در یک تصادف از دست داده و هنوز با این حادثه کنار نیامده. یک جای فیلم، در صندوق عقب بنزش را با فشار یک دکمه می‌بندد. شاید چهارده بار این صحنه را دیدم. صندوق با صدای زیبایی بسته می‌شود. اما من هر وقت در صندوق ماشینم را می‌بندم صدای شترق اضافه می‎شنوم. صدای خوبی نیست. موضوع فقط صدا نیست. با ماشینی که من دارم باید همیشه در تعمیرگاه باشم. اما آنها بازدید دوره‎ای دارند. ماشین همیشه اذیتم می‎کند. یک روز لنت، روز دیگر فرمان و روز دیگر واشر سرسیلندر. اگر همه‌ی این مشکلات را حل کنم باز هم صداهای عجیبی می‌شنوم. قطعه‌های ماشین انگار در یک گودال شکنجه می‌شوند. صدای فریادشان به گوشم می‌رسد. دفعه‎ی آخر تعمیرکار خندید و دستی به سبیلش کشید و گفت «داداش ایران خودروئه. چه انتظاراتی داری؟» شاید در دوران جوانی از دیدن نیکول کیدمن آه می‌کشیدم اما دیروز وقتی بنزش را دیدم چنان آهی کشیدم که سینه‌ام سوراخ شد. دو زار اطلاعات فنی هم در مورد بنزش نداشتم. صرفا به خاطر فرایند بسته شدن درِ صندوق عقب ماشینش آه کشیدم. اما مغزم وقتی سوراخ شد که خانه‌اش را در فیلم دیدم. اتاق دویدن، اتاق ماشین لباس شویی. چهار پنجره در یک اتاق. آشپزخانه‌ی فلان.

از کی پول برایم مهم شده؟ شاید سالها پیش. آن شب که دندانم درد می‌کرد و بعد از هشت روز استفاده‌ی بی‌فایده از خمیردندان و نمک به دندانپزشکی رفتم. دکتر با خونسردی گفت این درد به خاطر خرابی هشت دندان است و تا همه‌ی آنها تعمیر نشوند، ساکت نمی‌شود. دکتر باسن خود را از صندلی بلند کرد و روبروی تخته سفید با رسم شکل، توضیح داد که این درد‌ها هر کدام به صورت موازی به مغز می‌روند و هر کدام خوب شود درد دیگری هنوز هست که اذیتت کند. شاید برای اولین بار بود که فهمیدم چقدر پول ندارم. در کودکی و جوانی همیشه از خرج و هزینه فراری بودم. تفریحاتم ارزان و رایگان بود. نیازهایم با توجه به پول درون کیفِ پولم که از چرم شترمرغ ساخته شده، تعریف می‌شد. در زندگی من تهدید، همیشه به فرصت تبدیل می‌شد. به جز وقتی که سگ‌ها دنبالم می‌کردند. در هیچ یک از مراحل زندگی نیاز به پول نداشتم. همیشه آرزوهای دیگری داشتم. در کودکی دلم می‌خواست غول چراغ جادو داشتم و در نوجوانی دلم می‌خواست زمان در کنترل من بود تا برگردم به گذشته تا دیگر مرتکب گناه نشوم. اما الان فقط دلم می‌خواهد چهل میلیارد نقد پول داشته باشم. پول نقد. به صورت اسکناس. داشتن این همه پول در بانک خطرناک است. بعلاوه دلم می‌خواهد این پول فقط برای خودم باشد و هیچ کس حتی خانواده‌ام از محل اسکناس‌ها خبر نداشته باشند. دلم می‌خواهد هر وقت مشاور املاک نادان گفت «مهندس! با این پولی که شما برای خانه درنظر گرفتی از این بهتر گیرت نمیاد.» بسته‌های اسکناس را به صورت ضربدری وارد دهانش کنم.

شاید وقتی شروع کردم به کوهنوردی پول برایم مهم شد. کفش کوهنوردی قیمتش حد بالا نداشت. کوله‌ی کوهنوردی هم همین طور. چون به برنامه‌ی یک روزه علاقه داشتم فقط برای کفش هزینه کردم و کوله‌پشتی و لباس را معمولی انتخاب کردم. وقتی بعد از ده برنامه، یک صبح جمعه با کفش جدیدم به کوه رفتم همه به من احترام می‌گذاشتند و دخترهای گروه می‌خواستند به من شماره بدهند. اما من دیگر ازدواج کرده بودم و نمی‎توانستم آن شماره‎ها را قبول کنم. رفته بودم کوه که از دست انسان معاصر فرار کنم اما مارک‎ها و برندها در دل طبیعت و در آن ارتفاع هم مزاحمت ایجاد می‎کردند.

پول برایم مهم شده. شاید از اول مهم بود و من درست متوجه نبودم. به هر صورت الان عکس‎ فوتبالیست‎ها و هنرپیشه‎ها را از روی دیوار اتاقم برداشتم. پوستر فیلم‎ها، عکس روشنفکر‎ها را هم برداشتم. مناظر طبیعت و کوه‎های فلان را هم برداشتم. (خالی بندی در مورد مساحت اتاق) به جای آنها فقط یک عکس از تراول پنجاه‎هزار تومانی چسبانده‎ام و دو روز است که قصد دارم دوباره نماز بخوانم. به خودم قول دادم تا سه سال آینده خانه و ماشین و حساب بانکی‎ام را از این رو به آن رو کنم. تا آن موقع هم دیگر به اینجا نمی‎آیم.

خداحافظ تا سال نودوهفت.

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

4 پاسخ برای اسکناس‌های روبرو

  1. سینا :گفت

    بسته‌های اسکناس را به صورت ضربدری وارد دهانش کنم.

    bokon to matahdesh dash 🙂 man bad az khundane in tike neveshtat ghane nashodam fahgat tu halghesh bere

    mesle hamishe ali bud
    be nazare man in ghazieh ke poul barat mohem shode be khatere jave jamee ham hast

  2. سین :گفت

    کاملا باهات موافقم که: گذشته ، شکنجه آور بود و حالا بهتر از گذشته است. گذشته سطح دانش و آگاهی و پیشرفت علم و تکنولوزی مثل امروز نبود. در نتیجه سطح رفاه ، سلامتی و بهداشت ، و همینطور توقع آدمها از زندگی کمتر بود. اما برای رسیدن به این رفاه پول لازم است.
    برای من هم پول اهمیت پیدا کرده و مفهوم آن را میفهمم. پول نه بخاطر ، پز دادن یا شخص مهمی شدن ، فقط برای اینکه سطح زندگی ات را از دوره پارینه سنگی کمی بالاتر بکشی. سوار ماشینی بشی که عذابت نده و پیاده رفتن را ترجیح ندهی. دندانت را قبل از گندیده گی کامل بتوانی نجات بدهی. من هم بعضی اوقات رنج میکشم که پول کافی برای » حداقل های این زمان » را ندارم. و گاهی زندگی و مشکلاتم شبیه مشکلات هزار سال پیش است. و شدیدا افسرده و گاهی خشمگین میشم از دست خودم. واقعا چاره اینکه تو به دنبال زمان و عقب سر آن ندوی ، و متعلق به این زمان باشی ، فقط پول است. شاید جو زمان این شده. اما از طرفی واقعیت هم همینه.
    ضمنا نوشته خوبی بود. و از تلاشهایت برای بیرون آمدن از » دوره پارینه سنگی » بنویس.

  3. hv :گفت

    مثل این که باور نمیکنین من تا سال 97 اینجا نمیام!

  4. سین :گفت

    شما کار خوبی نمیکنی که نمیایی. باید مراحل بیرون آمدن از نکبت فقر را برایمان بنویسی. و مثل نیکول کیدمن الهام بخش ما واماندگان بشوی. شاید ما هم تکانی بخوریم و اینقدر نق نزنیم که این خانه نمور کهنه باید ترک شود. واقعا همتی کنیم و برویم. ما به تلنگر های شما برای حرکت نیاز داریم. مدتهاست که چشممان باز شده . اما خانه نمور کهنه همچنان روحمان را میجود.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s