الیمستان

هوا دوباره ابری شد. چند روز باران بارید. سرد شد. دیگر از دیدن باران تعجب می‌کنیم. باران خیلی کم شده. مثل سابق نیست. حکم برف را پیدا کرده. برف طلا شده. طلا هم مدت‌هاست نوسان زیادی نداشته. وقتی سرباز بودم قیمت سکه، در مدتی کوتاه سه برابر شد. هم‌خدمتی ما هزار سکه مهر خانمش کرده بود و هر روز اخبار را به خاطر قیمت طلا و سکه گوش می‌کرد. من ازدواج نکرده بودم. روزی یک بار دوش می‌گرفتم. آب‌گرمکن کلانتری برقی بود و پول برق کلانتری هر ماه زیادتر می‌شد. یک بار کارمند اداره برق آمد و تهدید کرد اگر پول برق را ندهیم دفعه‌ی بعد برق کلانتری را قطع می‌کند. رئیس وقتی شنید خیلی عصبانی شد و دستور داد هر وقت کارمند اداره برق را دیدیم، بازداشتش کنیم. برق ما هیچ وقت قطع نشد. حمام همیشه آماده بود. هیچکس دوست نداشت در روز برفی دوش بگیرد جز من. دوست داشتم صبح زود دوش بگیرم و بعد لباس تمیزم را بپوشم و با پوتین واکس‌زده بروم نان بگیرم. چایی را آماده کنم و صبحانه بخورم. کلانتری در روز برفی خلوت بود. شاید روزی یک نفر می‌آمد سلامی عرض می‌کرد. رئیس در روزهای برفی نمی‌آمد. سه شهر با ما فاصله داشت. گاه چند روز نمی‌آمد. همه راحت بودیم. آرامش حکم‌فرما می‌شد. کادری‌ها هم‌سن و سال ما بودند و گاهی به رسم احترام برای من چایی می‌آوردند. برخورد بد هم پیش می‌آمد که نادیده می‌گرفتم و می‌رفتم یک گوشه برای خودم می‌نشستم و به کوه‌ها و برف‌ها نگاه می‌کردم. رئیس که می‌آمد، جنایتکارها احساس ناامنی می‌کردند. دختر و پسر یا زن و مردِ بدون رابطه‌ی خاص، چند جوان با چند لیتر مشروب. هر وقت بود اینها را بازداشت می‌کرد و برای آنها تشکیل پرونده می‌داد. پرونده‌ی آنها را من به دادگاه می‌بردم. دادگاه روی قله‌ی قاف بود. قاضی آنها را جریمه‌ می‌کرد و ماشین‌شان آزاد می‌شد. دختر و پسر را بدرقه می‌کردم و دوباره یک گوشه برای خودم می‌نشستم و به کوه‌ها و برف‌ها نگاه می‌کردم. دلم می‌خواست کوهنورد باشم.

در پاییز، لباس به هیچ وجه خشک نمی‌شود. بخاری گازی رطوبت را بیشتر می‌کند. شیشه‌ها همیشه خیس هستند. هر دفعه به شیشه‌های عرق کرده می‌رسم اول از این همه رطوبت و نم غصه می‌خورم اما بعد با انگشت روی شیشه می‌نویسم Kill Bill. بعد از این حرکت، مطابق دستورالعمل باید نوشته را پاک کرد و با چشمانی درخشان به آینده نگاه کرد. اما در روبروی چشمان من، آن سوی شیشه، درختان پرتقال، با محصولی کم و مرغ‌ها و بوقلمون‌های چشم به راه غذا وجود دارند. و تا هزار کیلومتر جلوتر کوهی وجود ندارد. چرا از کوه و برف جدا شدم؟ بعد از دو برنامه‌ی اول سال، دیگر در هیچ برنامه‌ای شرکت نکردم. باشگاه هر هفته به یک قله دعوتم می‌کند ولی من نمی‌توانم بروم. آقای شین هر هفته با یک پیام مرا به برنامه دعوت می‌کند ولی من نمی‌خواهم بروم. آقای شین می‌نویسد این هفته گلگشتِ فلان، شما و چند نفر؟ دیگر علاقه‌ای ندارم با آقای شین به کوه بروم. شاید سالی یک بار برای احترام. دو هفته قبل بعد از هشتصد هفته غیبت اسمم را در برنامه‌ی باشگاه نوشتم. آقای هین سرپرست مورد علاقه‌ی من در برنامه حضور داشت اما سرپرست نبود. توی خودش بود و با کسی حرف نمی‌زد. در مینی‌بوس کنار من نشسته بود و در برابر هزار جمله‌ی من فقط لبخند زد. دیگر با او حرف نزدم و خوابیدم. از برخورد آقای هین ناراحت شدم و یاد مشکلاتم افتادم. شاید آدم به کوه می‎آید که از دنیا خلاص شود ولی من بیشتر درون مشکلاتم سقوط کردم. هر وقت بیدار می‎شدم از خودم می‌پرسیدم چرا به جای کوه، در خانه نماندم و روزم را با همسرم سپری نکردم؟ هیچ جوابی نداشتم. جایی برای سرزنش نبود. بیهوده بود. کار دنیا از قدیم بیهوده بوده و الان هم وضع تغییر نکرده است. مفهوم رفاقت از معنی خالی شده و فقط ظاهرش باقی مانده. از صبح تا شب، از شنبه تا جمعه هیچ کس را نمی‌بینم به جز آقای دال، کارمند شرکت گاز که هنوز کون خود را روی صندلی نگذاشته غرغر را شروع می‌کند. به جز افسرهای راهنمایی و رانندگی که آماده‌ی جریمه کردن راننده‌ی آرام و قانونمداری مثل من هستند. دوستان دور به من نزدیک هستند و دوستان نزدیک از من دور هستند. هاها. حوصله‌ی کسی را نداریم. فقط با این موضوع هنوز کنار نیامده‌ایم. هیچ کس حتی کسی که عزیز خود را از دست داده باشد نمی‌تواند مدام عزاداری کند و ناراحت باشد. بلاخره یک موضوع جالبی پیش می‌آید که حواسش را پرت کند. جوکی از گوشه و کنار به گوش می‌رسد یا نوزادی در سکوت عزاداران سیاه‎پوش می‌گوزد.

هیچ چیز از برنامه‌ی دو هفته قبل به یادم نمانده. انگار هشت سال پیش بود. چیزی جز این که برای رسیدن به قله باید از جنگل عبور می‎کردیم. موارد بی‌اهمیت. آن موقع هنوز هوا سرد نشده بود و آفتاب تند بود. گذشتن از جنگلِ خنک با شیب بسیار کم لذت‎بخش بود. قبلا با گروه آقای شین شبانه به این قله رسیدیم و از تاریکی مطلق جنگل گذشتیم. من هدلایت همراهم نبود. در آن برنامه، جنگل به قدری تاریک بود که وقتی برای دستشویی از گروه جدا شدم، دور از هدلایت‎ دیگران، متوجه نمی‎شدم چشمانم باز است یا بسته. سرقدم آقای شین بود و مثل همیشه با سرعت قدم برمی‎داشت به حدی که هزار بار ایستادیم تا نفس تازه کنیم. در صورتی که در برنامه‎ی روزانه‌ی دو هفته پیش اصلا احساس خستگی نکردم. فکر می‎کردم چند ماه دوری از میادین باعث شود از آمادگی دور شوم اما این طور نبود. فوق‎العاده نبودم اما خب ناامیدکننده هم نبودم. بگذریم. در حقیقت قله‎ی زیر سه‎هزار متر که اصلا این حرف‎ها را ندارد. شاید اسمش قله هم نباشد. چند روز پیش یک مستندی دیدم که چند کوهنورد در ارتفاع شش ‎هزار متری داشتند در مورد چگونگی صعود به قله بحث می‎کردند. یکی هم به بقیه می‎گفت خوش به حال شما که دارید صعود می‎کنید.

هر چه در مورد برنامه فکر می‎کنم، کمتر چیزی به ذهنم می‎رسد. روحم در برنامه نبود. جسمم از جنگل گذشت و به قله رسید. بعد دوباره از قله پایین آمد و از جنگل و مه عبور کرد. این برنامه‎ای بود که صرفا به خاطر این که کوله و لباس و کفشی که برای کوهنوردی خریدم، حیف نشود. متاسفانه برنامه‎ی قبلی برای همسرم خوب نبود و او این برنامه همراهم نبود. می‎توانستم هر هفته او را به کوه بیاورم و تعطیلات آخر هفته‎ی ارزانی را رقم بزنم. خانم و آقای رستمی و چند نفر دیگر پرسیدند چرا همسرم نیامده. من اگر جای آنها بودم سوال نمی‎کردم. چون فکر می‎کردم شاید این زوج جوان از هم جدا شده‎اند.

تنها گروه منظم کوهستان ما بودیم. گروه‎های دیگر از دیدن سکوت ما متعجب بودند. دخترهای گروه دیگر اکثرا حجاب نداشتند. با لباس کوهنوردی و موهای بلند شبیه کردهای مبارز شده بودند. از جنگجویان کوهستان گذشتیم. از عشاق جوان گذشتیم. از جنگل و مه و ابر و بوته و هر چه که سر راهمان بود. سرازیری زانوی چپم را داغ می‎کرد. ناتوان شده بودم. سرعت ما دو برابر شد. از برنامه عقب بودیم. هیچ وقت در گروه‎های کوهنوردی برنامه را نمی‎بینید ولی همیشه از آن عقب هستید. با این که آقای کاف سرپرست سختگیری نبود اما باز هم بدون استراحت و با سرعت خود را به مینی‌بوس رساندیم. وقتی مینی‌بوس حرکت کرد و به جاده‌ی اصلی رسیدیم، هشت ساعت در ترافیک جاده روی صندلی تنگ و باریک مینی‌بوس گرفتار شدیم. کنارم جناب سرهنگ نشسته بود که آخرین جنایات منطقه را برای من توضیح می‌داد و با هر ماجرا احساس ناامنی بیشتری می‌کردم. قتل پیرزن و پیرمرد توسط همسایه‌ی معتاد. ربودن و قتل زنی جوان و چند مورد دیگر همگی در شهری که در آن زندگی می‌کنیم.

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

4 پاسخ برای الیمستان

  1. سینا :گفت

    parageraphe avale neveshatat divanam kard…..
    kheili ali bud

  2. مسعود :گفت

    خیلی خوبی! اما کمی! بیشتر باش
    خیلی روون و ساده، طوری که آدم بدون دست انداز دنبال متن رو میگیره
    کلا که اومدم بگم، هروقت بنویسی همچنان میام میخونم !

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s