بایگانی ماهانه: نوامبر 2015

خوشا به حال کلاغا

زانویم درد می‌کند. سرم درد می‌کند. حالت تهوع دارم اما بالا نمی‌آورم. دوستان راهی شدند. یک شب خوابیدند و رفتند. شام، صبحانه و ناهار مهمان ما بودند. بعد از ناهار، پدر از بس با آنها حرف زد که الهی قمشه‌ای … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در Uncategorized | ۱ دیدگاه

از باران

زیر باران شدید، در ماشین، منتظر همسرم هستم. کارم تمام شده اما پولم را کامل نگرفته‌ام. قرارداد جدیدی نبسته‌ام. فعلا بیکارم. در ماشین نشسته‌ام اما همه چی روی هواست. دو ماه پیش، عموی زنم و ده روز قبل، شوهر عمه‌اش … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

یک سینمای طولانی

سینما؟ نه. من حوصله نداشتم. حال نداشتم. تازه از شهر آمده بودیم خانه. نمی‌خواستم دوباره برگردم. آدم بیرون نیستم. دلم می‌خواهد همیشه خانه باشم. خیلی کم از خانه بیرون بروم. اگر دست خودم بود به مهمانی نمی‌رفتم. به بازار نمی‌رفتم. … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید