یک سینمای طولانی

سینما؟ نه. من حوصله نداشتم. حال نداشتم. تازه از شهر آمده بودیم خانه. نمی‌خواستم دوباره برگردم. آدم بیرون نیستم. دلم می‌خواهد همیشه خانه باشم. خیلی کم از خانه بیرون بروم. اگر دست خودم بود به مهمانی نمی‌رفتم. به بازار نمی‌رفتم. از خانه بیرون نمی‌رفتم. کارم به عنوان یک پیمانکار به تلفن و پول نیاز دارد. در این چند ماه به طور متوسط، هر دو هفته یک بار به رویان رفتم. هفته‌ای دو بار به شرکت گاز رفتم. دوست دارم اگر می‌آیم بیرون به استخر بروم. برای کوه باشد. برای سرنگون کردن باشد. می‌خواهم خانه بمانم و به سینما نروم. اما نمی‌توانم مبارزه کنم. توانش را ندارم. آنقدر ضعف در زندگی دارم که مجبورم این امتیازهای ساده را بدهم. شاید شاهی هستم که گلوگاه را سپردم به نیروهای ترک تا در برابر دشمنان خارجی مقاومت کنند. در عوض آنها می‌توانند از زمین‌ها و امتیازات گلوگاه استفاده کنند. بنابراین رفتیم سینما. قرار بود شش نفر دیگر به من و همسرم بپیوندند. خواهرم و همسرش، موسی و همسرش و هوشنگ و قدسیه. باران می‌بارید. شب بود. شهر ترافیک بود. چرا باید پول بدهم و در شهر خانه بخرم؟ حوصله‌ی ترافیک بدون راه حل شهر را ندارم. شاید در تهران با مترو و اتوبوس و اتوبان طبقاتی بتوان ترافیک را کم کرد ولی در ساری تا هفتاد سال دیگر اتفاقی نمی‌افتد. به سینما که رسیدیم تازه متوجه شدم فیلم محمد رسول الله را باید ببینیم. یک سوال دیگر: به قول هومر چرا باید برای فیلمی پول بدهیم که چند وقت دیگر در رسانه‌ی ملی مفتی می‌شود دید؟ قبلا سینما برایم مهم بود. جایی بود که گاهی از خانه می‌آمدم بیرون، یا هر وقت می‌رفتم تهران، به آنجا می‌رفتم تا فیلم ببینم. زمانی بود که مجله‌ی فیلم می‌خریدم. دیگر مجله فیلم نمی‌خرم. فیلم‌های خارجی را روی هارد خارجی می‌بینم. حتی سریال می‌بینم. من دیگر آن آدم سابق نیستم.

زود به سینما رسیدیم. شش نفر دیگر هنوز نرسیده بودند. پانزده دقیقه به نمایش فیلم مانده بود. هشت تا بلیط خریدم و در سالن انتظار منتظر بقیه شدیم. روی دیوار سالن عکس‌های فیلم‌های آینده را دیدم. اسم فیلم‌ها شبیه اسم کتاب‌های فهیمه رحیمی بود. وقتی بچه بودم نزدیک ده کتاب از این نویسنده‌ی فقید خواندم. کتاب‌ها را از زن‌عمویم می‌گرفتم. او غیر از این ده کتاب چیز دیگری نداشت. یک روزنامه‌دیواری مدرسه‌ای هم درست کرده بود که عکس بازیکنان پرسپولیس را به آن چسبانده بود. تابلوی کاغذی را زده بود به دیوار اتاق‌شان. آنها در خانه‌ی پدربزرگ مرحوم فقط یک اتاق مخصوص به خود داشتند و به همراه مادربزرگ و عمه لیلا و عمو صابر که در دو اتاق دیگر زندگی می‌کردند، زندگی تلخ خود را سپری می‌کردند. مادرم هم اوایل ازدواج خود همین وضعیت را داشت. در زمان او، شمار عموها و عمه‌های مجرد بیشتر بود. زندگی در روستا این گونه بود. الان شرایط کمی بهتر شده. به استقلال زوج‌های جوان اهمیت بیشتری می‌دهند. بعدها عمو عبدالله وضعش بهتر شد و خانه‌ای در آن نزدیکی ساخت و صاحب دو فرزند شد. زن‌عمو آمنه دیگر کتابی نخرید و علاقه‌ش به ورزش را از دست داد. عمو را هم دیگر دوست نداشت و بعدا ادعا کرد از اول دوست نداشته. دو بار تا آستانه جدایی پیش رفت ولی عمو راضی نمی‌شد. عمو البته شور و حرارت خاصی هم از خود نشان نمی‌داد. با کمترین انرژی مخالف طلاق بود. پدر آمنه هم از عبدالله حمایت می‌کرد. داستان آمنه و عبدالله تکراری و کسل‌کننده شد و از سر زبان‌ها افتاد. الان دارند کنار هم زندگی می‌کنند. بدون هیچ نشانه‌ای روشن.

از پوستر فیلم‌ها گذشتم. گوشه‌ی سالن در یک قفسه، کتاب‌هایی برای مطالعه عموم بود که جذاب‌ترین آنها اقتصاد در اسلام نوشته‌ی آیت الله بهشتی بود. هنوز بچه‌ها نیامده بودند. بنابراین مشغول خواندن کتاب شدم. کتاب خیلی سنگین بود و من متوجه نمی‌شدم. بچه که بودم فکر می‌کردم به جای این که به مسجد بروم باید کتاب‌های این بزرگواران را بخوانم تا متوجه اسلام واقعی شوم. کتاب جهاد در اسلام نوشته‌ی شهید مطهری را خریدم تا بخوانم ولی در همان روزها شکست عشقی خوردم و زندگی‌ام دستخوش تغییرات شد. از طرفی دیگر پدر و مادر برایم از مسجد شام نمی‌آوردند. شاید می‌خواستند از خانه بیرون بیایم و با کسی آشنا شوم.

وقتی دوستان آمدند، فرصتی برای احوالپرسی نداشتیم. حرف زیادی هم نبود که بزنم. خوبی؟ سلامتی؟ تبریک! با این که می‌توانم ساعت‌ها حرف بزنم اما حرف مشترکی با بقیه ندارم. سینما به تسخیر برادران و خواهران حزب‌الله درآمده بود. وقتی آقای عبدالمطلب اسم کودک را محمد انتخاب کرد همه صلوات فرستادند. فیلم آنقدر خسته‌کننده و باورنکردنی بود که شروع کردم به خوردن پفک. موسی یک خروار خوراکی خریده بود. انتظار زیادی از فیلم نداشتم ولی فکر نمی‌کردم اینقدر بد ساخته شده باشد. تازه متوجه شدم مختارنامه چقدر خوب بود. حداقل جذابیت داشت. توی ذوق نمی‌زد. مجیدی تصمیم گرفت چرخ را دوباره اختراع کند و با خود فکر کرد چرا آن را ذوزنقه نسازم؟ نه آقا. اصلا فیلمت جذاب نبود. تا دقیقه‌ی صدوهشتاد منتظر بودیم فیلمت شروع شود ولی نشد. فیلم فقط یک نکته‌ی جذاب داشت که قبلا نمی‌دانستم. و آن هم تلاش نیروهای موساد و سازمان سیا در حجاز برای ترور پیامبر در زمان کودکی بود. جلوی ما، یکی از برادران حزب‌الله کنار یکی از خواهران حزب‌الله نشسته بود و فیلم را برایش توضیح می‌داد. «این عبدالمطلب است. این ابوطالب است. این…» نمی‌دانست او چه کسی است. تا این که چند دقیقه بعد یکی او را مورد خطاب قرار داد: ابولهب. برادر حزب‌الله ادامه داد «این ابولهب است. این جا کعبه است. آن موقع جای بت‌پرستان بود.» برادر همین طور ادامه می‌داد. محسن تنابنده به شدت نقی بود. حتی وقتی عبری صحبت می‌کرد. دوستان ما با هم صحبت می‌کردند و می‌خندیدند. برادر طاقت نیاورد و برگشت و مودبانه تذکر داد. خودش هم ساکت شد و بقیه‌ی فیلم را رمزگشایی نکرد. فیلم تمام شد. چیپس و پفک هم تمام شد. بیرون از سینما سلفی گرفتیم و شام رفتیم پیتزا خوردیم. پول پیتزا را هم من حساب کردم. فردا خواهرم سهم همه را جمع کرد و به حسابم واریز کرد.

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s