از باران

زیر باران شدید، در ماشین، منتظر همسرم هستم. کارم تمام شده اما پولم را کامل نگرفته‌ام. قرارداد جدیدی نبسته‌ام. فعلا بیکارم. در ماشین نشسته‌ام اما همه چی روی هواست. دو ماه پیش، عموی زنم و ده روز قبل، شوهر عمه‌اش از پیش ما رفتند. عروسی ما فعلا برگزار نمی‌شود. نمی‌شود عروسی را کلا برگزار نکرد. پدر مادر آرزو دارند. من برادر ندارم و همسرم خواهر ندارد. بچه‌ی ما عمو و خاله ندارد. پدر و مادرم به هر عروسی که دعوت می‌شدند، مبلغ زیادی را هدیه می‌کردند و همچنان هم می‌کنند. با این امید که در عروسی من آن را پس بگیرند. آیا کسی بعد از چند سال یا چند ماه تورم را درست درنظر می‌گیرد؟ در کل کار بیهوده‌ای‌ است. دایی من هشت فرزند داشت. مادر در عروسی هر کدام از فرزندانِ دایی هدیه داد ولی دایی در عروسی خواهرم یا جشن عقد من نسبت هشت و دو را رعایت نکرد. خودم تا جایی که امکان دارد در عروسی‌ها هدیه نمی‌دهم. از پول دادن خوشم نمی‌آید. از هدیه و عروسی هم خوشم نمی‌آید. از عزا هم بدم می‌آید. مراسمات عزا طاقت‌فرساست. دوست ندارم پدر و مادرم را از دست بدهم. چون باید مثل یک شمع در مراسم‌ها آب شوم. دلم می‌خواهد هر روز یک روز عادی باشد که صبح زود از خواب بیدار شوم و صبحانه با نان گرم بخورم. مثل یک کارمند وظیفه‌شناس از خانه بیرون بروم ولی موقع ناهار برگردم خانه. بعد از یک چرت کوتاه زندگی اصلی‌ام را آغاز کنم. زندگی من همانا تماشای فیلم و جهان و خواندن کتاب و بیل زدن باغچه‌ی کوچک حیاط است. عصر اگر تنور ندارم، زود به نانوایی بروم تا عصرانه‌ی سبکی بخورم. در این زندگی رویایی و خیالی، غیرعادی‌ترین کارم رفتن به استخر و کوه و مسافرت است. اما در دنیای واقعی، من یک پیمانکار هستم که کارش کساد است. معدود کارهایش را تمام کرده و پولش را نگرفته. دنبال پروژه‌های جدید است اما آنها آرین روبن هستند و من محسن بنگر. بعضی صبح‌ها که از خواب بیدار می‌شوم نمی‌دانم کجا بروم. اگر پیمانکار پولداری بودم با کمال آرامش در خانه می‌ماندم اما در حال حاضر چنین تصمیمی تبعات دارد. شاید اگر با پولی که دارم یک خانه اجاره می‌کردم، راحت‌تر بودم اما ما هنوز عروسی نگرفته‌ایم. عمو و شوهرعمه‌ی زنم رهسپار دیار باقی شدند. واقعا وقتی کسی از دنیا می‌رود به کجا می‌رود؟ جواب این سوال همیشه برای من مهم بوده. اسم ماجرا را از شعر «ندانمت که چو این ماجرا تمام کنی  از این سرای کهن راهی کجام کنی» انتخاب کردم. من از این که مرگ همه چیز را برای من تمام کند ترسی ندارم ولی واقعا فکر می‌کنم دنیای دیگری هم هست.

زیر باران نشسته‌ام و منتظر همسرم هستم. البته در داخل اتوموبیل. بعضی از عابران چتر ندارند و خیس می‌شوند. زنان و دانش‌آموزان بیشتر خیس هستند. در ماشین را قفل کرده‌ام. می‌ترسم بچه‌های پررو در صندوق را باز کنند. چیزی در صندوق نیست که مهم باشد. یک جعبه انار ملس و یک آچار بیست‌وهفت. کمی جلوتر از ماشین یک چاله‌ی آب هست که هر دو دقیقه، یک نفر از دانش‌آموزان سعی می‌کند بغل‌دستی خود را در آن بایندازد. خسته شدم و صندلی را خواباندم. چشمم می‌خورد به سقف ماشین که سعی کردم چند روز پیش با اسپری مخصوص تمیزش کنم. به طور کامل موفق نشدم. سقف دارای طرح‌های مختلفی شده. انگار هنرمندی با رنگ سفید روی بوم سیاه نقاشی کشیده باشد. انگار گرگ‌های سفید در دشتی تاریک و هولناک کمین کرده باشند. موسیقی فیلم مرد مرده را گوش می‌کنم. آقای نوبادی دارد برای مرد مرده سخن می‌گوید. کار فوق‌العاده‌ای است. اما خیلی آن را گوش کرده‌ام. آلبوم زخم شده و مرا هم زخمی می‌کند. کاش ظبطی با امکانات بهتر بخرم.

باران تقریبا قطع شده. خیلی‌ها کنار من پارک می‌کنند، به بانک می‌روند و دوباره سوار ماشین‌شان می‌شوند و به سراغ همسرشان در خانه می‌روند. زیر کابل‌های برق فشار قوی هستیم. اینجا ساختمانی نیست و خلوت است. راحت جای پارک پیدا می‌شود. شهرداری اینجا درخت کاشته است. کاش جاهای دیگری هم فشار قوی می‌گذشت تا شهرداری درخت می‌کاشت. شهر اصلا سرسبز نیست. زمان دانشگاه، هر وقت از شاهرود به ساری برمی‌گشتم متوجه می‌شدم چقدر شاهرود با این که به اندازه‌ی ساری پرآب نیست از او سرسبزتر است.

بیشتر دانش‌آموزان چاق هستند و آن که لاغر است خیلی لاغر است. یعنی خانواده‌ها اگر بتوانند بچه را چاق کنند، می‌کنند مگر آن که بچه مشکل سوخت‌وساز داشته باشد. آدم‌ها از کنارم می‌گذرند اما من کسی را نمی‌بینم. قطره‌های باران روی شیشه را پوشانده ولی برف‌پاک‌کن نمی‌زنم. شکل قطره‌ها را دوست دارم. قطره‌ها سُر می‌خورند و با هم جمع می‌شوند اما وانگهی دریا نمی‌شوند. خشک‌سالی باعث شده کسی از باران ناراحت نشود. حتی ما پیمانکارانِ خطوطِ بیرونیِ شرکت گاز. من که از تعطیلی کارگاه‌های دیگران وقتی خودم بیکار هستم، خوشحال می‌شوم. دیگر کسی مثل گذشته از باران غافلگیر نمی‌شود. هواشناسی نقطه به نقطه را از اینترنت می‌شود گرفت تا مجبور نباشی پول کارگر و ماشین‌آلات بیکار را در یک روز بارانی بپردازی.

از روبرو انگار همسرم دارد نزدیک می‌شود. برف‌پاک‌کن می‌زنم و عینک را به چشم می‌گذارم تا بهتر آن دختر را ببینم. اما همسرم، با پشتِ انگشتِ چهارمِ دستِ راستِ خود به شیشه‌ی سمتِ راننده می‌زند. نه. آن دختر روبرویی همسرم نبود.

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s