رستاخیز

تنهام. کسی کنارم نیست. به مسافرت رفته‌اند. برای عروسی، برای خرید، برای تفریح، شهر را ترک کردند. می‌توانم از فرصت استفاده کنم، بروم و برنگردم. می‌توانم همراه پرنده‌ها پرواز ‌کنم. کنار ماهی‌ها شنا کنم. مثل گاوها از دشت عبور کنم. یا مثل کرم خاکی بروم زیر خاک. رادیو می‌گفت کرم خاکی بیست سال عمر می‌کند. بعد از بیست سال تبدیل به خاک می‌شود. حتما خیلی زود خاک می‌شود. چون تا به حال کرم مرده در زیر خاک ندیدم. هر وقت باغچه را بیل می‌زنم کرم‌های مضطرب بیرون می‌آیند و می‌خواهند دوباره به خاک برگردند. اما مرغ‌ها اجازه‌ی این کار را نمی‌دهند. آنها کرم‌ها را می‌خورند و ما مرغ‌ها را و شاید قسمتی از جنازه‌ی ما نصیب کرم‌ها شد. فردا که از این دیر کهن درگذریم شاید به سرعت با هفت‌هزار سالگان همسفر نشدیم. شاید مراسم تشییع خود را به دقت ببینیم. از گریه‌ی عزیزان متاثر شویم. از دورویی وارثان عصبانی شویم. احتمالا از تابوت سواری لذت ببریم. در پایان تاریکی قبر را حس کنیم. شاهد متلاشی شدن جسد خود باشیم. شاهد تخم‌ریزی حشرات باشیم.

تنهام. می‌توانم صدای موزیک را زیاد کنم. اما نه. جدیدا از چیزی خوشم نمی‌آید. می‌توانم فیلم ببینم. نمی‌توانم از بین هزاران گزینه یکی را انتخاب کنم. معمولا هر وقت می‌خواهم فیلم ببینم سرگیجه می‌گیرم. بعد از دو ساعت همشهری کین را انتخاب کردم و اصلا خوشم نیامد. اما می‌توان درک کرد که چرا فیلم مهمی در تاریخ سینماست. شاهکاری بود که به مرور زمان قدرتش را از دست داد. این جور وقت‌ها انسان به کوروساوا و کوبریک حسادت می‌کند وقتی می‌بیند فیلم‌هایشان اصلا کهنه نمی‌شوند. من هم اصلا کهنه نمی‌شوم. همیشه تازه‌ام. چون استفاده نمی‌شوم.

تنهام ولی از تنهایی نمی‌ترسم. فقط از تاریکی و جن و انسان‌های فضایی و دزدها و آدم‌کش‌ها می‌ترسم. اما از خودِ تنهایی نمی‌ترسم. خیلی راحت با خودم روبرو می‌شوم. اما بعضی‌ها هستند که هیچ وقت دوست ندارند تنها باشند. اتفاقا با دل و جرات هستند اما نمی‌خواهند ساعتی تنها باشند. مثلا دایی من. کسی است که آخرین بار، بیست سال قبل، آن هم هنگامی که در پادگان چهل‌دختر سرباز بود، تنها بود. همیشه مهمان و میزبان است. راستش درک نمی‌کنم چرا بازنشسته‌ها (آنهایی که مشکل مالی ندارند) مایوس و افسرده می‌شوند. یا درک نمی‌کنم چرا این همه به فرزندان خود وابسته‌اند. مادرم می‌گوید خودت که بچه‌دار شدی می‌فهمی. فکر می‌کنم حق با مادرم است. از من سوال کنید می‌گویم هیچ وقت نباید گذشت زمان و تجربه را دست‌کم گرفت. زمان چنان فکر آدم را عوض می‌کند که معلم پرورشی مدرسه نمی‌کند. زمان به طرح و برنامه و قیافه و شکم انسان یورش می‌برد و درست مثل چنگیزخان در هیچ نبردی شکست نمی‌خورد. زمان مثل فرگوسن در دقایق تلف‌شده هم گل می‌زند.

تنهام و دارم می‌نویسم. چیزی در ذهنم نیست. چشم‌هایم به سیاه و سفید نوشته خیره‌اند که دست‌هایم چه می‌نویسند. دیروز یکی در سونای استخر می‌گفت در قیامت همه‌ی اجزای بدن به حرف می‌آیند و علیه گناهکار شهادت می‌دهند. «همه‌ی اجزا؟» یک پیرمرد این سوال را پرسید و همه خندیدند. تصویر به سخن درآمدن آن عضو مورد نظر پیرمرد در دادگاه الهی، در روز معاد، می‌تواند هر گناهکار بدبختی را بخنداند و کارش را بدتر کند.

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

2 پاسخ برای رستاخیز

  1. مسعود :گفت

    اقای ما، فرگوسن! در ادبیاتت به عنوان یک دشمن قوی نفوذ کرده، متوجهی که؟!

    • hv :گفت

      آره متوجهم! من همیشه میخواستم ذلتش رو ببینم اما با این که چند بار باختهای خوبی داد ولی نشد. با قهرمانی تموم کرد و بعد از اون هم منچستر افت کرد. دیگه بدتر

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s