زندگی مراد

بعد از نصب تلگرام ویندوز، دوستان از تمام نقاط کشور یا دنیا برایم پیام فرستادند. دوستانی از دوران مهدکودک که البته هیچ وقت مهد نرفتم تا همین دوران سال قبل. «مشتی تا الان کجا بودی؟» هیچ جا. همین جا، در پیاده‌روهای شهر با دوچرخه داشتم گریه می‌کردم. در خوابگاه دانشگاه به ستاره‌ها نگاه می‌کردم. کنار خوابگاهِ بیرون دانشگاه. منتظر علامت بودم. با نوری که از هزار متری می‌رسید. منتظر بودم مرا ببیند. همین جا، کنار ساحل رو به دریا، داشتم حرکت موج‌ها را نگاه می‌کردم. به آبیِ دریا خیره می‌شدم. مردم را می‌دیدم. به رنگ طلاییِ گیسوانشان، به لباس سفیدشان نگاه می‌کردم. همین جا روی پله‌ی کلانتری، در سکوت کوهستان به کوه‌ها نگاه می‌کردم. به برف‌های سپید، به نوری که از هزار فرسنگی می‌رسید توجه می‌کردم. داشتم حفاری می‌کردم. لوله‌های گاز را در کانال دفن می‌کردم. در هر مراسم تدفین، قطره‌ی اشکی از من روی خاک می‌افتاد. هیچ جا نبودم. از صبح تا شب به حرکت تخته‌ها نگاه می‌کردم. تخته‌ها باید صاف می‌بود. همین. در فکرم گل‌های دشت بود و خودم تا زانو در گلِ شالیزار. هاها. دوست دارم قشنگ حرف بزنم. حرف‌های قشنگ بزنم. برای همین آمدم تلگرام. می‌خواهم گروه خودم را داشته باشم. فامیل خودم. دوستان خودم. می‌خواهم فضا را عوض کنم. فقط نمی‌دانم وقتی حوصله‌ی سایه‌ی خودم را هم ندارم برای چه آمدم اینجا. شاید آمده بودم که مراد محمدی پیدایم کند. مراد محمدی که بود؟ دوست دوران دبیرستان؟ نه. من در دبیرستان دوستی نداشتم. عاقل بودم و به خاطر همین تنها بودم. اما در دانشگاه و بعد از آن عقلم را از دست دادم. به مرور تنهایی‌ام کمتر شد. اجتماعی‌تر شدم. شادتر شدم و آخرش به اینجا رسیدم. مراد محمدی فکر می‌کرد با من رفیق است. می‌تواند با من دردل کند. می‌تواند حرف بزند و من گوش کنم. در برابر هزار کلمه‌ی او فقط یک کلمه بگویم. «من خیلی ناراحتم. زندگی‌ام پوچ و بیهوده است. نمی‌خواهم این‌گونه باشم. نمی‌خواهم اینگونه زندگی کنم. می‌خواهم موثر باشم. می‌خواهم این دنیا توشه‌ی آخرتم باشد. در روز قیامت سربلند باشم. روی پل صراط پایم نلغزد. رویم سیاه نباشد. نامه‌ی اعمالم را در دست راستم بگیرم. نمی‌توانم عادت ناپسندی را کنار بگذارم. تو خودارضایی می‌کنی؟» نه. مراد حرف‌های مرا باور می‌کرد. با من از عشق سخن می‌گفت. عشق به سرور و سالار شهیدان. عشق به شهادت. دوست داشت از خودش خالی شود. نی شود تا در او بدمند. همچو نی از جدایی‌ها شکایت داشت. ساعت‌ها با من حرف می‌زند. من چاه بودم و او امیرالمومنین. من شمس بودم و او مولوی. او بارسلونا بود و من لاماسیا. شاید ربطی نداشت. شاید تشبیه خوبی نبود. صحبت‌های مراد محمدی در سال سوم با عشقی زمینی ادامه پیدا کرد. عشق به موجودی با موهایی بلند و سیاه. عشق به انسانی با قدی بلند و کمری باریک. رنگ چشمانش سیاه اما درخشان. پوستی سبزه اما پیشانی‌اش بزرگ. صدایش را کسی نشنیده اما حتما مهربان است. با یک جمله می‌تواند دلت را بلرزاند. می‌تواند گرمت کند. شور زندگی ببخشد و ادامه‌ی حیات را ممکن سازد. او کسی است که دلت می‌خواهد خودت را فدای او کنی. زندگی‌ات را وقف او کنی. آقای مراد محمدی! چنین کسی واقعی است؟ با هم رفتیم دیوان حافظ با کاغذ گلاسه خریدیم. می‌خواست به او تقدیمش کند. حافظ شعرهای قشنگی گفته است. هر کسی خودش را در شعرهایش پیدا می‌کند. مراد، نماز شام غریبان چو گریه آغازم، می‌خواند و می‌خواست از جهان ره و رسم سفر براندازد. من، آزموده‌ بودم در این شهر بخت خویش. آدم فکر می‌کند اگر شهرش را عوض کند، اگر کارش را عوض کند، اگر دوستانش را عوض کند، دنیا بهتر می‌شود. شاید برای همین دانشگاهم را در خارج از استان انتخاب می‌کردم. از شهرم رفتم. مراد محمدی مجاز نشد. از نظر او، من جای خوبی قبول شده بودم. برای او، من خدا بودم. اما دیگر به من دسترسی نداشت. پنج سال بعد از دانشگاه موبایل خریدم. خدایی بودم که بنده‌ام را به حال خودش گذاشته بودم. پنج سال پیامی یا پیامبری برایش نفرستادم. بعد از این که موبایل گرفتم هم خبری از مراد محمدی نشد. شاید شماره‌ی مرا از جایی گرفته بود اما نتوانست یا نخواست تماس بگیرد. در گوشه‌ای مرا ذخیره کرد و بعد از هفت سال دیگر، به کمک تلگرام به من دسترسی پیدا کرد. مراد محمدی بلافاصله تماس گرفت. قرار گذاشت. قبل از ظهر با ماشین رفتم سر قرار. مرادِ همیشه لاغر را با آن قد بلندش، با آن شانه‌های پهنش، با ریش انبوه و سیاهش شناختم. آمد و در ماشین نشست. روبوسی در ماشین سخت است.

«سلام آقا حافظ. خیلی خوشحال شدم. دلم برایت تنگ شده بود. کلی حرف دارم. ولی نمی‌دانم چه بگویم یا از کجا شروع کنم. یادت هست من سال اول قبول نشدم؟ سال بعد هم قبول نشدم. سال بعد در حالی که آخرین فرصت قبل از خدمتم بود، کاردانی شبانه برق کهگیلویه و بویر احمد قبول شدم. بعد از دانشگاه، وقتی مدرکم را گرفتم، نشستم دوباره برای کنکور خواندم. این بار پزشکی. خیلی کار سختی بود. ناامید نشدم. جنگیدم و مبارزه کردم اما سال اول قبول نشدم. برای سال بعد نشستم جدی و محکم خواندم. از همیشه لاغرتر شده بودم. پای چشمانم حسابی گود رفته بود. اما سرشار از انگیزه بودم. خیلی دوست داشتم دانشگاه قبول شوم. متاسفانه نزدیکی‌های کنکور فهمیدم مشکل خدمت دارم. ضربه‌ی سختی خوردم. آدمی نیستم که دو کار را همزمان انجام دهم. نمی‌توانستم هم سرباز باشم، هم داوطلب شایسته‌ی کنکور پزشکی. هیچوقت فراموش نمی‌کنم چقدر ناامید شدم. از پادگان رفتم سرجلسه‌ی کنکور. قبول نشدم. می‌دانستم قبول نمی‌شوم. سربازی‌ام که تمام شد ازدواج کردم. با همانی که شاید یادت باشد. با هم رفتیم برایش هدیه خریدم. سیزده سال قبل بود. انگار همین سیزده سال قبل بود! من هم مثل توام. یادت هست با بهایی‌ها بحث می‌کردیم؟ من دیگر آنها را نمی‌بینم. می‌خواهم باز هم بحث کنم. من آن موقع سواد کافی نداشتم. الان دارم. حس می‌کنم الان خیلی راحت‌تر می‌توانم آنها را زیر سوال ببرم. بعد از ازدواج رفتم سر کار. شغل سختی دارم. حقوقش مناسب نیست. دو تا پسر دارم. یکی چند ساله و دیگری چند ماهه. راستش از ازدواجم راضی نیستم. فکر نمی‌کردم کار به اینجا برسد. اول فکر می‌کردم اگر دویست میلیون داشتم مشکلی نداشتم ولی الان می‌فهمم پول چاره‌ی مشکلات نیست. ازدواج مثل انتخاب میوه است. فرض کن در یک مهمانی رسمی و سنگین از بین میوه‌ها سیب را انتخاب می‌کنی. چون از انار و خرمالو می‌ترسی. می‌ترسی خودت یا لباست را کثیف کنی. بعد می‌بینی سیب پنبه‌ای است. چاره‌ای نداری باید همه‌ی آن را بخوری. در حالی که لذتی نمی‌بری. اما اگر انار یا خرمالو را انتخاب کنی نمی‌توانی درست آنها را بخوری. خراب می‌کنی. می‌بینی؟ این‌جا هم شکست می‌خوری. حالا اگر پرتقال را انتخاب کنی؟ مشکل اینجاست که پرتقال بین میوه‌ها نیست. یعنی هیچ زنی مثل پرتقال یا نارنگی یا خیار وجود ندارد. هیچ جای غر زدن هم نیست. چون خودت مگر کی هستی؟ خودت یعنی خودم را می‌گویم. یعنی آقای مراد محمدی چه کسی است؟ هیچکس. کسی که به بزرگ‌ترین آرزویش نرسیده. نتوانست درس بخواند و موفق شود. پول ندارد. قیافه ندارد. دندانش درد می‌کند. صورتش لاغر است و مجبور است برای پوشاندن این ضعف ریش بگذارد. شاید بهتر بود اصلا به مهمانی نمی‌آمدم و حالا که آمدم میوه نمی‌خوردم. کاش فقط چایی می‌خوردم.»

مراد به گوش راستم آسیب جدی وارد کرد. با او خداحافظی کردم. وقتی رفتم خانه تلگرامم را چک کردم.

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

2 پاسخ برای زندگی مراد

  1. مسعود :گفت

    عااااالی

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s