آن روز

صبح زود بیدار شدم. می‌خواستم بدون خوردن صبحانه از خانه بزنم بیرون اما همسرم مثل پلنگ بیدار شد و برایم صبحانه آماده کرد. یک لیوان شیر داغ با نان و عسل و گردو. نان را از داخل یخچال درآورد و آن را گرم کرد. آن روز نان نخریدم. البته همیشه صبح زود به نانوایی می‌روم و با پنج‌هزار ریال یک عدد نان می‌خرم. همین کار را عصرها هم تکرار می‌کنم. برای ما، یک عدد نان، چه برای صبحانه و چه برای شام، زیاد است. نان‌های اضافه را جمع می‌کنیم و برای پدر و مادر می‌بریم. آنها نانِ خشک را در آب خیس می‌کنند و بعد با سبوسِ برنج به مرغ‌ها و خروس‌ها می‌دهند. پدرم به طور اختصاصی برای مرغ‌ها گندم می‌ریزد تا آنها هر روز تخم بگذارند. تقریبا هفته‌ای یک بار از آقای ضامنی شیر می‌خرم. آقای ضامنی پیرمردی است که به همراه همسرش در نزدیکی روستای ما زندگی می‌کند. شیری که از آنها می‌خریم انگار با اورانیوم غنی می‌شود. هر وقت می‌خورم سرم گیج می‌رود و تعادلم را از دست می‌دهم. ماستی که از این شیر درست می‌کنیم سون‌تین است. گاوِ آقا و خانم ضامنی کم شیر می‌دهد چون دُر، ولی از اندکش، کاسه‌ی سرشیر شود پُر. گاوشان خیلی آقا و دوست‌داشتنی است. صبحانه‌ام را خوردم. صبحانه‌ای که با عشق درست شده بود. خداحافظی کردم و به دنبال یک لقمه‌ی حلال به راه افتادم. در پارکینگ، ماشینم را دیدم که از تمیزی برق می‌زد. حس خوبی داشتم. کلی برای تمیزی ماشین زحمت کشیده بودم. یک روز قبل، در خانه‌ی روستایی پدر و مادرِ همسرم آن را شسته بودم. برای تمیز کردنش آب زیادی مصرف نکردم. انسان کم‌مصرفی هستم. طرفدار محیط زیست هستم. به طبیعت احترام می‌گذارم. آب رادیاتور را نگاه کردم. هر روز صبح این کار را انجام می‌دهم تا ناگهان واشر سرسیلندر ماشین نسوزد. البته این عادت را پدرم در من نهادینه کرده وگرنه خودم اعتقادی ندارم. به نظر من، واشر سرسیلندرِ ما انسان‌های محروم جامعه همیشه می‌سوزد. این جمله را من نگفتم بلکه آقای بیهقی در کتاب مهم خود نوشته و آقای جوینی در کتاب جهانگشا به آن اشاره کرده است. وقتی با ماشین از پارکینگ آمدم بیرون هوا روشن شده بود. دیگر فایده نداشت. از نظر پدرم روزی را صبح زود تقسیم می‌کنند. هر شکستِ انسان در زندگی به خاطر دیر از خواب بیدار شدن است. هنوز پدرم به صبح زود اعتقاد دارد اما همان طور که می‌دانید، نتایج یک نظرسنجی در پاییز سال نودویک نشان داد که هفتادوسه درصد افرادی که صبح زود بیدار می‌شوند، وضع مالی خوبی ندارند و حتی در زندگی شخصی هم آدم بدبختی هستند که مجبورند صبح زود بیدار شوند. من از صبح زود بدم نمی‌آید. دوست دارم قبل از طلوع خورشید بیدار باشم. دوست دارم طلوع خورشید را از ساحل، در کوهستان، روی شن‌های کویر ببینم. من عاشق طلوعم. به شرطی که مجبور نباشم.

روبروی شرکت گاز ایستادم تا مهندس رازقی بیرون بیاید. از انتظار بدم نمی‌آمد. داشتم رادیو گوش می‌کردم. رادیو جوان، برنامه‌ی کاوشگر. برنامه‌ای علمی و اقتصادی که هر روز در مورد یک موضوع خاص صحبت می‌کند. یک روز در مورد صادرات غیرنفتی، یک روز در مورد چنگیزخان، در مورد کیفیت خودروهای داخلی و مثلا آن روز در مورد اژدهای کومودو. آقای رازقی بلاخره آمد و با هم به سمت پروژه حرکت کردیم. «پروژه» خیلی بزرگ نبود. صدوپنجاه متر بود. حفاری و لوله‌گذاری‌اش، یک روز طول کشید. یک روز. اما همه می‌دانیم که چهل روز تاییدِ آزمایش‌ها طول می‌کشد. باید کاغذها را از اداره گاز شهرستان به شرکت گاز استان ببرم. و برعکس. باید ناظران و مهندسان را به محل شبکه‌گذاری ببرم و این اعمال را سی بار تکرار کنم. آقای رازقی اصلا حرف نمی‌زد. یعنی در پروژه‌های قبلی هم حرف نمی‌زد. دفعه‌ی قبلی مربوط به سه سال قبل بود که دویست‌هزار ریال به او پول ناهار دادم. آن صبح هم باید به او صبحانه می‌دادم. یا صبحانه یا پول نقد. داشت رادیو گوش می‌کرد. از شنیدن ویژگی‌های این حیوان تعجب می‌کرد. با این که آدم رشوه‌خوار و تنبلی بود ولی هنوز تعجب می‌کرد. من مدت‌هاست که تعجب نمی‌کنم. حتی اگر خورشید تاریک شود یا نورش آبی شود. اگر موبایلی با قابلیت داشتنِ دوش حمام اختراع شود یا حکومت نروژ، جمهوری اسلامی شود. دیگر از هیچ چیز شگفت‌زده نمی‌شوم. آخرین بار وقتی بود که شکیرا با پیکه ازدواج کرد. وقتی کاوشگر تمام شد، آقای رازقی شروع کرد به صحبت کردن. در مورد حقوق کمش حرف می‌زد. با چهارده سال سابقه‌ی کار هنوز نیروی قراردادی بود. سیزده میلیون ریال حقوق می‌گرفت. اما همکارش که رسمی بود، به اندازه‌ی حقوق او، اضافه‌کار می‌گرفت. و البته هر دو یک کار را انجام می‌دهند. علاف هستند. تصور کنید: من با سی سال سن، با پژوی 405 دوگانه‌سوز، آقای رازقی را با چهل سال سن و چهارده سال سابقه‌‌ی کار، باید ببرم به محل پروژه تا اندازه‌ی فشار هوای داخل لوله را بخواند و او را دوباره به شرکت برگردانم. چند هزار نفر در یک شرکت و بیست اداره، مشغول اداره کردن امور گاز یک استان هستند. هر رئیسی یک منشی دارد، در هر طبقه دبیرخانه‌ای هست که اکثر کارمندهای دبیرخانه، کارگردان، داستان‌نویس یا فیلسوف هستند و از بودن در آنجا رنج می‌برند. خودشان را از هر کسی بالاتر می‌دانند و شب‌ها به خاطر این که با ما انسان‌های بی‌شعور در یک اتاق قرار می‌گیرند، با اسید خود را می‌شویند.

به رازقی صبحانه دادم. در قهوه‌خانه واقعا معلوم بود که سطح من از او بسیار بالاتر است ولی رازقی به این موضوع اهمیت نمی‌داد. او آب‌گوشت و کوبیده می‌خورد و من نیمرو را انتخاب کردم. کوبیده را با پیاز می‌خورد. من هم پیاز می‌خوردم اما بسیار کمتر از او. من کتاب دن‌ کیشوت و جنگ و صلح را خوانده بودم و او تنها کتاب غیر درسی‌اش وصایای امام (ره) بود. با این حال من باید به او احترام می‌گذاشتم و او می‌توانست مرا اذیت کند. می‌توانست آزمایش را تایید نکند. البته من هم آدم خری بودم و همیشه دوست داشتم یک نفر را به خاطر اذیت کردن و رشوه گرفتن به حراست اداره ببرم. سروانتس نویسنده‌ی دن کیشوت در رمانش کسانی را که پیاز و سیر می‌خوردند مسخره می‌کرد و به آنها می‌گفت دهاتی. من هم یک دهاتی بودم. پدر و مادر در روستا زندگی می‌کنند اما من فعلا در شهر زندگی می‌کنم و می‌خواهم بعد از عروسی، خانه‌ای در شهر رهن کنم. پدر و مادر همسرم در روستا زندگی می‌کنند اما خانه‌ای هم در شهر دارند که فعلا ما آنجا هستیم و مراقب گلها هستیم که از بی‌آبی خشک نشوند. من و همسرم، هیچ‌کدام شهر را دوست نداریم. نمی‌دانم چه چیزی باعث می‌شود که مدام از آرزوها و خواسته‌های خود، دورتر شوم. نمی‌دانم چرا من که جوابِ تمام مشکلات کشور را می‌دانم، نمی‌توانم به خودم کمکی کنم. تا پایان آن روز داشتم در مورد زندگی فکر می‌کردم.

23

خانه‌ی امید

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s