چهارشنبه‌سوری بدون حادثه

24

این جا نشسته‌ام و منتظر هستم ببینم چه اتفاقی می‌افتد. مثل یک فرمانده با سربازهای خسته، چشم‌ به راه نیروهای دشمن هستم. قرار ندارم. وقت ندارم کتاب بخوانم یا فیلم ببینم. برای هیچ کاری فرصت ندارم حتی وقتی شغلی ندارم. دو سال قبل از کارخانه استعفا دادم تا فرصت کافی برای زندگی داشته باشم اما نشد و شکست خوردم. خواستم برگردم اما آنها گفتند نمی‌توانی دوباره برگردی. از چند نفر خواستم که برای من شغلی پیدا کنند. وضعیت ناامیدکننده‌ای است. دو هفته‌ی قبل می‌خواستم خودم را از طبقه‌ی آخر شرکت گاز پرت کنم پایین اما الان حالم خوب است. فکر می‌کنم می‌توانم زندگی‌ام را جمع کنم و مشکلات را پشت سر بگذارم. اوج اندوه را پشت سرگذاشتم و به یک حالت متعادلی رسیده‌ام. به آینده امیدوارم. اما حتی در اوج خوشحالی به یاد روزهای سخت گذشته می‌افتم. با خودم می‌گویم این حس خوب زود از بین می‌رود. شاید اختلال دوقطبی دارم و خودم خبر ندارم. به روانپزشک‌ها اعتماد ندارم. آنها کسانی هستند که می‌خواستند دندانپزشک یا داروساز شوند ولی رتبه‌ی مناسبی نداشتند. به نظر من همه‌ی آنها گاو هستند. خودم بهتر از همه می‌توانم به خودم کمک کنم. هر وقت پول داشته باشم و یک شغل مناسب، دیگر مشکلی ندارم. مدتی‌ست که گرفتار شالیزار هستم. اکثرا تنها در شالیزار مشغول هستم. با بیل و زنبیل کار می‌کنم. با چکمه در گِل‌ها راه می‌روم و گاهی اوقات پدرم همکارم می‌شود. پدرم را دوست دارم اما نمی‌توانم با او معاشرت کنم. هر وقت به من زنگ می‌زند، هر وقت صدایم می‌زند، هر وقت بوق می‌زند، استرس می‌گیرم. به عقیده‌ی من همه‌ی انسان‌هایی که از والدین خود مستقل نشدند همین مشکل را دارند. در گِل‌های شالیزار فقط به پولی که ندارم فکر می‌کنم. نمی‌دانم مشکلاتم را چگونه حل کنم. شاید اگر کارگاه آهک‌پزی ورشکسته نمی‌شد می‌توانستم خودم را جمع کنم. دو هفته قبل برای آخرین بار به شرکت گاز رفتم. کار خاصی نداشتم. مثل اسبِ ابراهیم اشتر که بدون فرمان به نینوا می‌رفت، همیشه سر از شرکت گاز استان درمی‌آورم. از بلندگو قرآن پخش می‌شد. روی صندلی انتظار نشسته بودم. منتظر بودم تا پروژه‌ی خوبی پیدا شود و آن را روی هوا بزنم. اما پروژ‌ه‌ها بر روی نخل بودند و دست من کوتاه بود. شرکت گاز خلوت بود. آن جوش و خروش سال‌های گذشته را نداشت. همه‌ی گاز‌ها، قبلا گرفته شده است. برای ضعفا جای لیس زدن باقی نمانده است. بعد از اتمام تلاوت آیاتی چند از کلام الله مجید، امام راحل با صدایی محزون، جملاتی نامفهوم بیان کرد. اذان شروع شد. درهای اتاق‌ها باز شد و کارمندان بیرون آمدند. بعضی‌ها شلوار خود را بالا می‌کشیدند و بعضی خود را کش می‌دادند. به سراغ ناهار و نماز رفتند. یک زمانی سرم شلوغ بود و سخت دنبال امضاهای مختلف بودم. آن موقع خیلی نگران ساعت ناهار و نماز بودم. مشتاق بودم هر چه زودتر از این مراسم‌ها برگردند. الان برایم فرقی نمی‌کند. حتی دلم می‌خواهد همه موقع نماز به آرزوی خود برسند و از این جهان مادی رهسپار دیار دیگری شوند. امیدوار بودم کسی به اتاق خود برنگردد. یا اگر برگشتند، شب دچار گازگرفتگی بشوند و اگر با منواکسیدکربن جواب نگرفتند، در راه اداره با تریلی‌های مخصوص حمل چوب برخورد کنند. از خانه تا شرکت گاز را پیاده آمدم. دلم نمی‌خواهد در آلوده کردن محیط زیست سهم داشته باشم. می‌خواهم ماشین را کنار بگذارم. کمتر مصرف کنم. کمتر زباله تولید کنم و چهار نفر را هم به این کار تشویق کنم. کار بیشتری از من برنمی‌آید. همین که وجدانم راضی باشد کافی‌ست. آدم تنبل و منفعلی‎ام اما می‌دانم که از خیلی‌ها بهتر هستم. از علی دایی خیلی بهترم. او یک وارد کننده‌ی پوشاک و لباس‌های مارک‌دار است. همیشه خود را آدم زحمت‌کش و کارآفرین معرفی می‌کند. در مصاحبه اعلام می‌کند تا نیمه‌شب سر کار است و فرصت مطالعه ندارد. تنها حرکت غیراقتصادی او شرکت در مراسم سرور و سالار شهیدان در اردبیل است. اما همه می‌دانند که من از او بهتر هستم. من انسان کم‌مصرفی هستم. به سهم خودم دیگران را هم به این کار تشویق می‌کنم. دلم نمی‌خواست سعی کنم روی دیگران تاثیر بگذارم اما بلاخره نباید گذاشت کسی قایق را سوراخ کند حتی اگر آن قسمت از قایق زیر کونش باشد. به خاطر همین رای دادم. البته از این عمل حماسه درست نکردم و قضیه را ناموسی نکردم. کلا حماسه چیز خوبی نیست. حماسه فقط در فیلم و سریال‌های تاریخی جالب است. اما بعضی‌ها خیلی حال و حوصله دارند و در زندگی نیازی به استراحت و تنهایی ندارند. یکی همین آقای پسرعمو. چند ماه قبل، پسرعمویم مهمان ما بود. هر دو سال، یک بار همدیگر را می‌بینیم. در مشهد زندگی می‌کند. پدرش روحانی‌ست. یک روحانی فقیر و باتقوا. پسرعمویم خیلی حرف می‌زند. اگر در دامش بیافتی کارت تمام است. باید شنونده‌ی جملات بی‌وقفه‌اش باشی که به آرامی بر زبان می‌آورد. حوصله‌ی آدم سرمی‌رود. انگار فیلمی از تئو آنجلوپولوس بدون موسیقی متن النی کاریندرو در حال پخش باشد. من از روش پدرم استفاده می‌کنم و جان سالم بدر می‌برم. نمی‌گذارم گرم شود. پدرم خودش حرف می‌زند و به حرف کسی گوش نمی‌کند. اجازه صحبت کردن نمی‌دهد. من مثل پدرم نیست. حوصله‌ی حرف زدن ندارم. سوال‌هایی می‌پرسم که جوابش کوتاه باشد یا به هم ربطی نداشته باشند. معمولا جواب می‌دهد. ناهارمان را خورده بودیم و داخل اتاق نشسته بودیم. هوای بیرون سرد بود. خانم‌ها در اتاق دیگری بودند. پسرعمو داشت پسرش را خواب می‌کرد. با این که پنج سال از من کوچک‌تر است پدر شده و من هنوز پدر نشدم. من هم دلم می‌خواهد اگر فرزندی داشته باشم پسر باشد. دوست ندارم دخترم بدون اجازه‌ی من شوهر کند و مطمئنم نمی‌توانم بیست سال بعد با تصمیمش مخالفت کنم. بیست سال بعد خیلی چیزها عوض می‌شود. پسرعمو بحث سیاسی می‌کرد. داشت دولت را زیر سوال می‌برد. فکر می‌کرد من طرفدار دولت هستم. من همه را زیر سوال می‌بردم. داشتم از دستش فرار می‌کردم. گفت اصلا تو به چه چیزی اعتقاد داری؟ گفتم نروژ. پسرعمویم خلع سلاح شد. نمی‌دانست به چه چیزی حمله کند. اواسط صحبت پشیمان شدم که بحث را شروع کردم. من حوصله‌ی بحث کردن ندارم. اما همیشه دارم حرف می‌زنم و اظهارنظر می‌کنم. دوست ندارم نظر کسی را عوض کنم. دلم می‌خواهد برای خودم زندگی کنم و دیگران هم کاری به کار من نداشته باشند. همه از تنهایی می‌ترسند. به نظر من باید به آن احترام گذاشت. تنهایی روح انسان را شایسته‌ی عروج از این دنیای فانی می‌کند. ای انسان! چرا درک نمی‌کنی؟

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

1 پاسخ برای چهارشنبه‌سوری بدون حادثه

  1. sina :گفت

    mesle hamishe ali

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s