اگر گریزم کجا بمانم؟

هوا گرم است. رطوبت زیاد است. هوا اگر خودم تنها باشم اذیتم نمی‌کند. وقتی خودم تنها روی ماسه‌های دریا باشم. دریا فقط دریای خودم باشد. دریای لاریم. چند کیلومتر با آن فاصله دارم. امسال یک یا دو بار به دریا رفتم. یازده سال قبل هر روز در دریا بودیم. آن موقع‌ها بهتر بود؟ نه. زندگی همیشه همین است. همیشه افسرده و ناراحتم و زندگی یک فریب ساده و کوچک هم نیست. حوصله‌ی کسی را ندارم. و بقیه هم حوصله‌ی مرا ندارند. شش سال قبل وقتی در ساحل دریا با پوتین و لباس سربازی قدم می‌زدم و مواظب ماشین‌های پارکینگ بودم، خیلی بی‌حوصله بودم. با این که داشتم نگهبانی می‌دادم حس پوچی‌ می‌کردم. فکر می‌کردم چه کار بی‌خودی دارم انجام می‌دهم. در یکی از غروب‌های خنک، یکی از زن و بچه‌اش جدا شد و آمد سمت من. «می‌دونم خیلی بهت سخت می‌گذره ولی بعد روزایی می‌رسه که می‌گی یاد دوران سربازی بخیر» بعد ایستاد کنارم و کلی حرف زد. یک روز هم دیدم پنجره‌ی سمندی باز است و چند کیف هم داخل ماشین است. شماره‌ی ماشین را به اطلاعات ساحل دادم تا صاحبش را خبر کند. خودم هم رفتم کنار ماشین مواظبش شدم. بعد از ده دقیقه یک مرد با شلوار سفید آمد و نگاهی به ماشین انداخت و خندید. گفت ماشین مومن را دزد نمی‌زند. یادم نمی‌آید. شاید تشکر هم نکرد. اصفهانی بود. مذهبی به نظر می‌رسید. ریش داشت. شکم داشت. اگر تشکر هم می‌کرد فرقی نداشت. بیشتر ماشین‌ها برای دخترانی بود که قصد داشتند آفتاب بگیرند. این‌ها با عینک دودی و شلوار روشن گشاد، مرا از ملال لبریز می‌کردند. حوصله‌ی دیدنشان را نداشتم. فرمانده‌ی کلانتری، محلِ گشتِ پیاده‌ی مرا از پارکینگ برد به پشت محوطه‌ای که زن‌ها شنا می‌کردند. باید مواظب بودم مردی یا فرد مزاحمی به آنجا نزدیک نشود. من مجرد بودم اما فرمانده بیشتر از متاهلین به من اعتماد داشت. شاید فکر می‌کرد از من بخاری بلند نمی‌شود. من همیشه خسته بودم. گاهی دلم برای دوستانی که امروز اصلا آنها را نمی‌بینم تنگ می‌شد. با خودم ترانه زمزمه می‌کردم. «از خونه‌تون بیان بیرون آی آدمای خوشبخت  //  منو تماشا بکنین به من میگن سیه‌بخت» به کوه‌ها نگاه می‌کردم. فقط دلم می‌خواست بروم در کوه خدمت کنم. یک پادگان آنجا بود که بسیار دور و سرد بود. دلم می‌خواست آنجا باشم. آنجا خبری از بازرسی و فرمانده و مردم نبود. روزهای اول طرح دریا معاون کلانتری با بلندگوی ماشین گشت سرم داد کشید. داشتم کتاب ناتور دشت را می‌خواندم. یک ظهر بسیار گرم بود. لباس سربازی در تنم مثل پتو بود. پاهایم در پوتین مثل سیب‌زمینی پخته شده بود. مسخ بودم. فوری کتاب را کنار گذاشتم و به حرف معاون گوش کردم. مشغول حراست از دریا شدم. با خودم فکر می‌کردم بلاخره یکی باید کار درست را انجام دهد. یا کارش را درست انجام دهد. وقتی ماه رمضان شد، مامور بودیم که کسی تظاهر به روزه‌خواری نکند. کارمان را درست انجام دادیم. به نحو احسن. به ملت می‌گفتم من مامورم و معذور. ابتذال شر از اینجا شروع می‌شود؟ نمی‌دانم. فقط می‌دانم که رفته رفته بهتر شدم. اوایل یک ماشین بودیم بعدا کمی انسان شدیم. اثرات دوران آموزشی بود. در دوران آموزشی که دو ماه طول می‌کشد، اول از همه موهایت را می‌تراشند، لباست را عوض می‌کنند بعد اسمت می‌شود شماره و به جای نام پدر باید نام گروهان را بگویی. شاید گفتن نام پدر برای معرفی از یک قاعده‌ی منسوخ تاریخی بیاید اما گروهان و گردان قطعا برای از بین بردن فردیت به وجود آمده‌اند. می‌توانم درک کنم که برای امنیت شهر و کشور داشتن ارتش و نیروی نظامی لازم باشد اما قطعا خیلی زیاده‌روی شده‌است. بعد از جنگ جهانی اول، آلمان و فرانسه دوباره با هم جنگیدند اما بعد از اتحادیه‌ی اروپا با هم نجنگیدند. (و شاید دیگر هرگز نجنگند.)

شش سال از روزی که آن مرد از خانواده‌اش جدا شد و به سمت من آمد می‌گذرد. آیا الان می‌گویم یادش بخیر؟ نه. هر چند امروز هم باید از صبح تا شب نگهبان موتور آب باشم. یا از شب تا صبح، فرقی نمی‌کند دزدان همیشه بیدارند. این یک روز خوب من است. روز بد می‌تواند سر و کله زدن با دوازده خانواده در روز برای گرفتن آمارشان باشد. استراتژی‌ام برای آینده برنده شدن در قرعه‌کشی‌ها است اما متوجه شدم نمی‌توانم برنده شوم اگر در آنها شرکت نکنم. بنابراین در یک مسابقه شرکت کردم و منتظرم برنده شوم. اول فکر می‌کردم جایزه‌ی مسابقه نیم میلیارد تومان باشد اما پانصد میلیون ریال است. خوب همین هم برای شروع بد نیست.

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s