انسان تنها در شالیزار و برنامه‌های رادیو

هوا گرم است. مرطوب و آفتابی است. روبروی من دشتی سبز دامن گسترده است. من کیستم؟  تولستوی یا سروش حبیبی؟ کاری ندارم اما خدایی روبرویم شالیزار است. و جز سبزی چیز دیگری نیست. در آن دوردست این سبزی به آبی آسمان می‌رسد. سایه‌ها کوتاه‌اند. هیچ‌کس کنارم نیست. آن دورها هم کسی نیست. صد متر جلوتر موتور پمپ روشن است. آب را از جوی به شالیزار می‌ریزد. این دومین کشت است. ده سال قبل فقط یک بار در سال برنج کاشته می‌شد اما الان باید دو بار این کار را بکنیم. می‌شود دوباره نشاء کرد یا دست روی دست گذاشت تا باران ساقه‌های قطع شده را آبیاری کند تا سبز شوند. اگر باران نیاید باید خودتان این کار را بکنید. اگر دوباره نشاء کنیم دردسر بیشتری داریم. آب بیشتری نیاز است. و البته محصول بیشتری هم بدست می‌آوریم.

خوابم می‌آید. روی زمین نشسته‌ام. روی ماشین را با پارچه و پتو پوشانده‌ام. آفتاب باعث می‌شود داخل ماشین مثل کوره‌ی آجرپزی شود. هیچ سایه‌ای در این شالیزارها نیست تا به آن پناه بیاورم برای همین ماشین را زیر پارچه‌های کهنه و پتوی دوران سربازی مدفون کرده‌ام و خودم هم به سایه‌ی ماشین پناه برده‌ام. گاردم مثل پلیس‌ سریال‌های ایرانی است وقتی ماشین پلیس را سنگر می‌کنند و با جنایتکاران تبادل آتش می‌کنند. اما هیچ جنایتکاری در این دشت که چند سال قبل تسطیح اراضی شده وجود ندارد. باید با خودم بجنگم.

وقتی با خودم می‌جنگیدم زمان از دستم رفت. ساعت چهار عصر، برنامه‌ی لذت یادگیری را از دست دادم. صحبت‌های کارشناس و دکتر برنامه در مورد کنکور را از دست دادم. دکتر خیلی شبیه فرش‌فروش‌های قدیمی بازار حرف می‌زند. ایشان تمام روش‌های قبولی و موفقیت در کنکور را از زمان حضرت آدم تا الان زیر سوال می‌برد. اما به هیچ عنوان نمی‌گوید به موسسه‌ی ما بیایید. حتی یک بار گفت «ما هر کسی را راه نمی‌دهیم. ممکن است داوطلبی را قبول نکنیم و به او بگوییم ما نمی‌توانیم به تو کمکی کنیم.» مسئولیت خطیر تبلیغ برای موسسه به عهده‌ی خانم مجری رادیو جوان است. کار مجری قابل قبول است. بعد از برنامه‌ی لذت یادگیری نوبت به یک برنامه‌ی تبلیغی دیگر می‌رسد. رادیو همراه که معمولا حسن اسماعیل‌پور آن را اجرا می‌کند. متاسفانه حسن این برنامه را مثل برنامه‌ی صبحگاهی جوان ایرانی سلام با انرژی غیرضروری اجرا می‌کند. البته آن زمان که صبح‌های زود به رویان می‌رفتم واقعا طرفدار برنامه‌ی جوان ایرانی سلام بودم و روزهایی که حسن اسماعیل‌پور اجرا می‌کرد خیلی خوشحال‌تر بودم. اما واقعا آن میزان از انرژی در این برنامه رادیو همراه ضرورت ندارد. شاید آنقدر در نقش مجری پرانرژی فرو رفته که حتی در زندگی شخصی هم اینگونه حرف می‌زند. یک درجه‌دار هم در دوران سربازی بود که همیشه مثل عادل فردوسی‌پور حرف می‌زد و لهجه‌اش در بازپرسی از متهم یا خواندن نماز فرق نمی‌کرد. به اجرای حسن عادت کرده‌ام و حتی ایستگاه رادیو را عوض نمی‌کنم. جایزه‌ی این پیگیری در ساعت شانزده و چهل و شش دقیقه رخ می‌دهد. جایی که حسن صنوبری و مهدی استاداحمد گفتگویی با یکی از حاضران ساختمان بازار موبایل ایران ترتیب می‌دهند. شاید چند دقیقه بیشتر نباشد اما همین گفتگوی کوتاه چند دقیقه‌ای سرشار از نکته و لطیفه است که شاید در تمام خاورمیانه فقط من متوجه آن باشم. برای همین تعجب می‌کنم چطور آنها در رادیو هستند و کسی آنها را اخراج نمی‌کند. یعنی بقیه هم می‌دانند آنها چقدر خوبند؟ ساعت پنج شد. درست ساعت پنج عصر باید رادیو را خاموش کرد و گرنه سیاوش عقدایی و تیم کاوشگر، انسان را نابود می‌کنند. برنامه‌ی نه صبح آنها که کاوشگر باشد را گاهی گوش می‌کنم اما واقعا عصرها غیرقابل تحمل‌اند. آنها سعی می‌کنند هر طور شده انسان را شیرفهم کنند و نمی‌دانند که فرد سی‌ویک ساله مثل چدن شده و شِکل دیگری به خود نمی‌گیرد. فقط وقتی که حرارت ببیند و ذوب شود و در قالب دیگری ریخته شود، شَکل دیگری می‌گیرد. آه انسان.

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s