موفقیت

امسال یک کشاورز نصفه بودم. چون زمین زیادی ندارم. کمی به پدرم کمک کردم و کمی در زمین خودم کار کردم. گرازها به محصول من حمله کردند و آسیب زدند. من هم طرفدار محیط زیست هستم و کاری به کارشان نداشتم. البته اسلحه‌ای هم نداشتم و زمینم هم از خانه‌ام دور است و نمی‌توانستم نگهبانی بدهم. پس بهتر دیدم که مثل بودا در آرامش باشم و دعا کنم که بی‌خیال اینجا شوند. اما آنها بی‌خیال نشدند و هر روز کمی در شالیزار گردش می‌کردند و خوشه‌ها را له می‌کردند. محصول را برداشت کردیم و همانجا کنار زمین آن را فروختم. خریدار چک را نوشت و به سرعت دور شد. وقتی هنوز گرد و خاک ناشی از حرکت نیسان در جاده روی هوا بود، مبلغ چک را به دلار تبدیل کردم و با بعضی از قیمت‌ها مقایسه کردم و متوجه شدم دنیا جای خیلی بزرگی است. من یک دانه شن در ساحل دریای مازندران هستم که روی آن یک پوست هندوانه‌ی آرژانتینی افتاده است. بعضی وقت‌ها یک راننده نیسان هوس می‌کند از روی هندوانه رد شود تا توجه یک داف کلاسیک را به خود جلب کند. اما حقوق و درآمد من به ریال هم تاسف‌انگیز است. هیچ وقت این همه احساس شکست نداشتم. تازه حس شکست درست نیست. آدم می‌تواند در فینال جام جهانی ببازد ولی این اسمش شکست نیست. آن موقع نائب قهرمان جهان می‌شود. کلی هم برای اشک‌ها کلیپ و شعر ساخته می‌شود. می‌شود در نیمه‌نهایی کاپیتان تیمی باشی که هفت گل در خانه از تیم حریف خورده باشد و امید یک کشور به خاطر این نتیجه نابود شود. اما خب هنوز دوازده میلیون یورو در سال درآمد دارید و می‌توانید در تعطیلات، زیر تابش عمودی آفتاب افسرده باشید. بله من شکست نخوردم. اصلا مرا در بازی‌ای راه ندادند.

من استعفا دادم و در کارگاه و معدنی سرمایه‌گذاری کردم که ورشکست شد. بعد از آن در شرکت و شالیزار کار کردم و خیلی روزها هم بیکار بودم. خیلی منفعل بودم. یک روز هم یکی دست مرا برداشت و وارد کار آمار کرد. در این کار باید آمار بگیرم. باید صفحه‌های نظرسنجی را پر کنم. باید از مدیران خسته‌ی کارگاه‌های متروک آمار بگیرم. و هر روز منتظرم که یک پیرمرد ثروتمند مرا وارث ثروت خود قرار دهد. یا یک بشکه‌ی بزرگ دلار پیدا کنم. اما هر چه بیشتر می‌گردم باک بنزینم خالی‌تر می‌شود و ناگهان هنگام رانندگی خوابم می‌برد و زیر کامیون‌های حمل چوب می‌روم. در این سفر هر روز خواننده‌ها و نوازنده‌های زیادی همراهم می‌آیند ولی هیچ کس مناسب حال من نیست. می‌توانم خودم را از ماشین پرت کنم بیرون اما در ترافیک، درِ ماشین باز نمی‌شود. ‌اگر سقف ماشینم باز می‌شد، می‌توانستم خودم را از آن به بیرون پرت کنم و تا ساحل دریا بدوم. نزدیک دریا لباس‌ها را درمی‌آوردم و می‌زدم به دریا. نگران مدارک و لباس‌هایم هم نبودم. اما ماشین من این امکانات را ندارد و اگر داشت احتمالا نیازی به این فرار عارفانه نداشتم.

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s