نامه

سلام عزیزم. تو رفتی و من در خانه تنها نشسته‌ام تا تو بیایی و با هم به خانه‌ی خاله برویم. هر دو کمی هیجان داریم. چون فکر می‌کنیم مهمانی خوبی خواهد بود و خاله غذاهای خوشمزه‌ای خواهد پخت. اما من تصمیم دارم امشب بسیار کم غذا بخورم. سی‌ویک ساله‌ام و سیزده سال است که می‌خواهم روی فرم بیایم اما نمی‌توانم. خودم هم خسته شده‌ام. دلم می‌خواهد امشب رژیم و ورزش را شروع کنم. چند دقیقه قبل، لخت شدم و رفتم روی ترازو. صدودوکیلو بودم. و با متر خیاطیِ تو، دورِ شکمم را اندازه گرفتم. صدودو سانتی‌متر بود. خوب این برای من خیلی زیاد است. باید هشتادوهفت کیلو باشم. باید ورزش کنم. باید مصرف قند و شیرینی‌ام را کم کنم. درست امروز عصر چهارشنبه باید یک حافظِ دیگر باشم. این‌ها را اینجا نوشتم که فراموش نکنم. خوب من غیر از این جا جای دیگری ندارم. این جا می‌توانم هر کاری دلم بخواهد بکنم ولی درجاهای دیگر نمی‌توانم. می‌توانم پادشاه باشم. در دنیای واقعی دستم بسته است، چون حسابم خیلی خالی است. فردا دومین روز کار جدید من است. هنوز نیروی آزمایشی هستم. طبق قانون کار حقوق می‌گیرم. الان نشستم حساب کردم دیدم خیلی کم و ناچیز است. با این حقوق سال‌ها طول می‌کشد تا بدهی‌ام را به تو پرداخت کنم و هزار سال دیگر طول می‌کشد تا یک زندگی رویایی برای خودمان بسازم. فکر می‌کنی ناامید شدم؟ نه. برعکس الان خیلی انگیزه دارم و کاملا به آینده امیدوارم و چند روش را هم در ذهنم دارم که شاید بتوانم با سرعت بیشتری به آنچه می‌خواهم برسم. این روش‌ها را هم از من سوال نکن چون خودم هم هنوز نمی‌دانم چه هستند.

شش سال قبل من آدم دیگری بودم. عوض شدم و این فقط به خاطر تو نبود. البته ما انسان‌ها همیشه در حال عوض شدن هستیم. غیر از مسعود کیمیایی و چند نفر دیگر چه کسی تغییر نکرده ‌است؟ شش سال قبل پول برایم مهم نبود. مخصوصا هنگامی که زمستان بود. برف می‌بارید. دو ساعت نگهبانی می‌دادم و چهار ساعت استراحت می‌کردم. البته روز‌ها چند کار کوچک هم داشتیم. مثل نظافت و نامه‌رسانی، گشت و دادگاه. و من جای همه می‌ایستادم تا از کلانتری کوچک بیرون نروم. سربازها از این که من به جای آنها نگهبان می‌شدم خوشحال بودند. با این حال کادری‌ها به من اعتقاد بیشتری داشتند و معمولا پرونده‌ها را من به دادگاه می‌بردم. یک بار ساعت چهار تا شش صبح نگهبان بودم. معمولا وقت نگهبانی رمان می‌خواندم. آن روز هم باید جنایت و مکافات می‌خواندم. اما آن صبح برفی آنقدر زیبا بود که کتاب را بستم و در تاریکی به کوه‌ها نگاه کردم. به تنها خیابانِ شهرِ کوچک و کوهستانی نگاه می‌کردم. خیلی زیبا بود. دو ساعت برای تماشای آن منظره کم بود. به خصوص که همه جا ساکت بود و سفید. وقتی ساعت شش شد نگهبان بعدی را بیدار کردم. می‌توانستم تا هشت بخوابم. اما نخوابیدم. به جایش رفتم دوش گرفتم. آبگرمکن برقی بود. نمی‌دانم چرا اما برقی بودن آبگرمکن حس بهتری به استحمام من می‌داد. آب آنجا هم در حد آب معدنی بود. آبِ خالی بدون صابون و شامپو هم بدن آدم را تمیز می‌کرد. بعد از حمام لباسِ تمیزم  را پوشیدم و رفتم نانوایی. دوست داشتم صبح زود بروم نان بگیرم. دیشب برف باریده بود و می‌خواستم با پوتین روی برف راه بروم. شاید بیشتر صبح‌های آن زمستان اینگونه گذشت اما من سرما نخوردم. نان گرفتن وظیفه‌ی من نبود. صبحانه درست کردن وظیفه‌ی من نبود. اما من عاشق این کار بودم. و در این کار موفق بودم. شاید به نظرت کار کوچکی بود اما من این کار را درست انجام می‌دادم. لذت می‌بردم. بنابراین الان به همین خاطر امیدوارم که در زندگی‌ام موفق شوم. چون واقعا عاشق این زندگی هستم. برای همین این حرف‌ها را نوشتم و این خاطره را به این مطلب پیوند زدم. نمی‌دانم چه نتیجه‌ای باید بگیرم اما شاید اصلا تغییر نکردم. هنوز هم همان آدم هستم.

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

2 پاسخ برای نامه

  1. sina :گفت

    che positive!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s