مرگ به علت زندگی

این عنوان را دوست دارم. شاید جایی دیده باشم اما الان یادم نیست. دلم می‌خواهد فکر کنم خودم آن را نوشتم شاید هم واقعا همین درست باشد. به هر صورت مهم نیست. دلم گرفته است و حال خوشی ندارم. حوصله‌ی کسی را ندارم. شرایط زندگی به کامم نیست. ناامیدم. اندوهگینم و فکر می‌کنم فردا از امروز بدتر است. دلخوشی‌‌هایم کم است و به خاطر این که از دستشان ندهم مضطرب و نگرانم. هیچ چیزی نیست که حالم را خوب کند. از این که کاری بلد نیستم دلم می‌خواهم با ماشین به پشت سد سقوط کنم. حوصله‌ی دیدن کسی را ندارم اما باید از هزار نفر نظرسنجی کنم. «آیا با محصولات سمیه آشنا هستید؟ بله؟ تا حالا از شربت سکنجبینش استفاده کردید؟» باید کاغذها را پر کنم. همزمان باید گاز آقای احمدی را وصل کنم اما پروژه دچار مشکلاتی هست که حتی تولستوی هم نمی‌تواند شرح ماجرا را بدهد. باید به آقای کاف قیمت بدهم در حالی که نمی‌دانم دارم چه کار می‌کنم. آیا برنده می‌شوم؟ کارخانه بهارستان هم بعد از این که سه روز رایگان و آزمایشی از من استفاده کرد دیگر تماس نمی‌گیرد. دلم می‌خواهد با بیست لیتر بنزین خودم را بسوزانم اما محل‌هایی که باید در آن بسوزم زیاد است. اداره‌ی مالیات یا شرکت گاز؟ پیش خانم دال یا کارخانه‌ی بهارستان؟ باید کاغذهای نظرسنجی را پر کنم. دیشب از مغازه‌داری سوال کردم آیا تمایل دارد در نظرسنجی شرکت کند؟ بیکار بود و انگشتِ دماغی‌اش را زیر صندلی پاک می‌کرد. گفت نه دارم فیلم می‌بینم. سرم را برگرداندم به سمت تلویزیون. جومونگ داشت با اسب به سمت دشمن می‌رفت. هوا ابری است. فصل کشاورزی تمام شده و من زیاد پدرم را نمی‌بینم اما همین که تماس می‌گیرد تمام بدنم پر از مواد شیمیایی خطرناک می‌شود. دلم می‌خواست یک نیتروژن از نیتروژن‌های هوا باشم. دلم می‌خواست نگهبان پیر انبار شرکت گاز باشم. زندگی متاسفانه بیشتر ملال و غم و اندوه و بیهودگی است. هر وقت شادم و حالم خوش است، نگرانم و تردید دارم که آیا واقعا خوبم؟ خواب نمی‌بینم؟ اما هر وقت افسرده هستم می‌دانم که حقیقت دارد و از آن گریزی نیست. افسردگی نیاز به کویر لوت دارد. نیاز به صحرای آفریقا دارد. باید هم‌نشین آقای وایت در کلبه‌اش در آلاسکا بود اما همه می‌دانیم که او سالهاست مرده و دیگر برنمی‌گردد. شاید فقط النی کاریندرو مرهمی باشد. اگر همین امروز در دنیا از هر هزار نفر یک نفر زنده می‌ماند ما به چه مشاغلی نیاز نداشتیم؟ نیازی به اداره مالیات و شرکت گاز و نظرسنجی نبود. کشاورزی همچنان ادامه پیدا می‌کرد. شغل خوبی است. می‌شود پول بدست آورد و تنها بود. اما من از کشاورزی‌ام لذتی نمی‌برم. چون زمین زیادی ندارم. درآمدی ندارم. اگر بلای آسمانی نازل می‌شد و از هر هزار نفر فقط یک نفر زنده می‌ماند شاید انسان‌های باقی‌مانده باز هم سر چیزهایی مثل همسر و امنیت با هم مبارزه می‌کردند. نمی‌دانم چه اتفاقی می‌افتاد. احتمالا وضع بدتر می‌شد اما علاقه‌ای به زندگی در امروز هم ندارم و دلم می‌خواهد سرم را به دیوار بزنم. همسایه دارد دکور خانه‌اش را عوض می‌کند. صدای چکش و دریل می‌آید. تلاش همیشگی انسان. یافتن دلیلی برای زندگی.

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

2 پاسخ برای مرگ به علت زندگی

  1. ناشناس :گفت

    سلام. معمولا هر روز به وبلاگ شما سر میزنم. به نظر من، زمانی که اندوهگین هستید متن های فوق العاده ای می نویسید که حس های عمیقی رو در آدم بیدار میکنه.(البته همه نوشته هاتون خوبند)
    قدرت نوشتن شما برای امثال من مثل یه جور تسکینه.
    این یکی که عالی بود.
    لطفا به نوشتن ادامه بدید.
    مرسی.

    • hv :گفت

      مرسی خیلی ممنون که هر روز سر میزنی. کم کم داشتم فکر می کردم این جا تنهام

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s