حافظ ز آه و ناله امانم نمی‌دهد

یک پیرمرد بیمار گلفروش از چه کسی بیشتر از همه بدش می‌آید؟ از راننده‌های بی‌توجه؟ از خرده بورژواهای متفرعن؟ یا از یک نوجوان گلفروش؟ سر چهارراه، پشت چراغ قرمز به نوجوان لاغر و زرنگی که در سی ثانیه تمام ماشین‌ها را دور می‌زد، با حسرت نگاه می‌کرد و زیر لب غرغر می‌کرد. یکی از پاهایش قطع بود. شاید معتاد بود یا بیماری قند داشت. چند شب است گلفروش‌ها خیلی زیاد شده‌اند. همه محدوده‌ی خاص خودشان دارند و چشم دیدن یکدیگر را ندارند. دشمن کسی است که وارد محدوده‌ی انسان می‌شود و با او رقابت می‌کند. خوزه مورینیو شاید نسبت به بشار اسد هیچ حسی ندارد یا اصلا او را نمی‌شناسد اما آرسن ونگر را دشمن شماره‌ی یک خود می‌داند. فرگوسن هم تا وقتی بازنشسته نشد از ونگر تعریف نکرد. اما حتی در کتاب خود هم با بنیتز دشمنی داشت. شاید دوست نداشت لیورپول قهرمان اروپا شود و تحمل دستاورد بنیتز برایش غیرممکن بود. شهریار و ابی هم وقتی از استاد نمره‌ می‌خواستند، دشمنِ هم می‌شدند. اما هر دو رقیب قدرتمندی مثل قباخلو داشتند. قباخلو همسر نداشته‌اش را به کام مرگ می‌فرستاد و پدر و مادرش را از هم جدا می‌کرد. اشک اساتید را درمی‌آورد تا نمره‌ی قبولی را بگیرد. چند ثانیه مانده بود تا چراغ سبز شود با خودم فکر می‌کردم دشمن من چه کسی است اما هیچ اسمی به ذهنم نیامد. چون من در هیچ زمینه‌ای نیستم. هیچ رقیبی ندارم. من فقط این گوشه‌ی دنیا دارم برای خودم هر شب می‌دوم و کاری به کار کسی ندارم. شکر و قند و شیرینی را حذف کردم. رژیم غذایی‌ام سالم و تقریبا ارگانیک است. بیشتر مواد اولیه را از خانه‌ی مادرم و مادر همسرم از روستا می‌آوریم. در یک ماه گذشته چهار کیلو کم کردم و ورزیده‌تر شدم. دنبال یک شغل مناسب می‌گردم و هر وقت در دفتر یا کارخانه‌ای دارم فرم پر می‌کنم، اگر جوانِ جویای کارِ دیگری آمد با او دشمنی نمی‌کنم و حتی اگر خودکار نداشته باشد، یکی به او قرض می‌دهم. با پیمانکارهای شرکت گاز هم دشمنی ندارم. حتی با این که آرزو می‌کنم بعضی‌ از ناظران و مهندسان به زیر کامیون حمل چوب بروند اما باز هم نفرتی از کسی ندارم. بله من این جوری‌ام. انسانی با ذهن باز، با قلبی مهربان، دوستدار محیط زیست و بی‌آزار برای طبیعت. اما خدا هیچوقت پاداشم را نداده است. سال‌هاست که نیکی می‌کنم و آن را در دجله می‌اندازم اما ایزد نه در بیابان و نه در جنگل و سبزه‌زار بازم نمی‌دهد. و بخت از دهان دوست نشانم نمی‌دهد. و متاسفانه دولت خبر ز راز نهانم نمی‌دهد. خدا هم چهل میلیارد مرا نمی‌دهد.

چند ساعت قبل از این که پشت چراغ قرمز به گلفروش‌ها نگاه کنم، مادر و زن‌عموی همسرم مهمان ما بودند. ساعت چهارده جلسه‌‌ دعوت بودند و از روستا به شهر آمدند تا در این جلسه شرکت کنند. نکته‌ی مثبت این جلسه‌ها آش رشته و حلوا است. عصر، نیم ساعتی خانه‌ی ما نشستند و بعد از نکات مثبت و نگاه بازرسانه‌ی زن‌عمو به وسایل خانه آنها را به روستا رساندیم. قرار است فردا یک ردیف توت‌فرنگی بکارند. چند روز دیگر دمای هوا شش درجه زیر صفر می‌شود و شاید توت‌فرنگی‌ها خراب شوند. خوب زندگی همین است. نمی‌شود از ترس مرگ مُرد. زندگی کردن کار سختی است. مخصوصا وقتی پول نداری یا زمین‌لرزه شهر را نابود کند. مخصوصا وقتی داعش به شهر شما حمله کند. هفته‌ای سه بار خواب می‌بینم که دارم از دست مهاجمان سیاه‌پوش می‌گریزم. چند ماه قبل خواب‌هایم کابوس بود اما یکی دو هفته‌ی اخیر دارم برای مبارزه آماده می‌شوم. دیشب خواب دیدم دارم از یک انبار سلاح‌های مختلف را انتخاب می‌کنم تا با مهاجمان بجنگیم. یک کلاشنیکف برداشتم با یک کلت رولور. اما مثل همیشه در خواب نمی‌توانی کاری را که دلت می‌خواهد انجام دهی. قوانین حسابی عوض می‌شوند و هیچ چیز سر جایش قرار نمی‌گیرد. برای همین بهترین و تاثیرگذارترین خواب‌هایم وقتی‌ست که همه چیز مثل دنیای واقعی باشد.

وقتی چراغ سبز شد، گلفروش نوجوان و گلفروش پیر کنار رفتند تا ماشین‌ها با شتاب هزار کیلومتر بر مجذور ثانیه شروع به حرکت کنند. نمی‌دانم این همه عجله و سرعت برای چیست؟ آقای راننده! آن جا یعنی پنجاه متر جلوتر باز هم ترافیک است. واقعا فکر نکن جاده‌ها و ماشین‌های اطراف را باید مورد تجاوز قرار دهی. ولی کسی به این حرف‌ها توجه نمی‌کند. ساعت نزدیک بیست‌ویک بود که درست به موقع به استخر رسیدم. یک ساعت قبل، نزدیکِ استخر بودم اما متوجه شدم بلیط را فراموش کردم. دوباره به خانه برگشتم و بلیط را گرفتم. می‌خواستم قبل از استخر سی‌وشش دقیقه بدوم اما با این فراموشی، دویدن از برنامه حذف شد. مهم نبود. چون از برنامه‌ی ورزشی خودم جلوتر بودم.

بعد از دویست سال به استخر می‌رفتم. بلیطش رایگان به دستم رسیده بود و برای همین جرات کردم به استخر بیایم. قیمت بلیط صدوپنجاه‌هزار ریال بود. بلیط رایگان مرا به استخر اداره راه کشانده بود وگرنه همیشه به استخر دانشگاه آزاد می‌رفتم. استخر اداره راه برای دومین بار میزبان من بود. دفعه‌ی قبل چهار سال پیش بود. زمانی که در کارخانه‌ کار می‌کردم. چهار سال قبل وقتی وارد استخر شدم بیشتر مواقع خواب بودم چون شب قبلش در کارخانه نخوابیده بودم. شیفت شب اصلا نمی‌خوابیدم اما همکاران محترم همیشه خواب بودند.  پارسال که می‌خواستم به کارخانه برگردم سرهنگ حراست صلاحیت مرا تایید نکرد. دلم می‌خواست بگویم همه در کارخانه‌ی شما تا صبح چرت می‌زنند و فقط چهار نفر از صد نفر همیشه بیدار هستند که یکی از آنها منم. اما نتوانستم کسی را بفروشم و آقای سرهنگ هم همراهش زنگ خورد و شروع کرد به صحبت کردن و با دست اشاره کرد که بروم. این آدم قبلا معاون اداره‌ی آگاهی تهران هم بود. خوش به حال خلافکارها و بدا به حال بی‌گناهان، با این قدرت تشخیصی که آقای سرهنگ داشت. از سرهنگ کینه‌ای به دل نگرفتم اما آرزو کردم به زیر لیفتراک یا پالت‌های ام‌دی‌اف برود.

کفشم را دادم و کلید را گرفتم. کلید فلزی بود. می‌توانست دیجیتال باشد. اما بعضی استخرها نمی‌خواهند پیشرفت کنند. می‌توانند استخر را از حالت ساعتی دربیاورند و ورود و خروج را آزاد اعلام کنند اما فکر می‌کنند با این کار کلاه سرشان می‌رود. هیچ وقت نتوانستم به صورت طولانی شنا کنم حوصله‌ام سر می‌رود. زود خسته می‌شوم. نفس کشیدن برایم سخت است. در یک کلمه شنا را به صورت کامل بلد نیستم. هیچ کاری را به طور کامل بلد نیستم. فقط بلدم بدوم. این ماه عالی بودم. البته سال‌ها قبل هم بارها یک ماه دویدم و رها کردم چون دندانم درد می‌گرفت. دکتر می‌گفت طبیعی‌ست. بعضی‌ها اینطوری هستند. اما امسال بعد از یک ماه دردی ندارم. فکر کنم دیگر عصبی برایم باقی نمانده است. در استخر متوجه شدم، کسانی که آمدند نود درصدشان کارمندان دولت هستند که بلیط ارزان گیرشان آمده است. قیاقه‌ی کارمندان نشان می‌دهد که کارمند هستند اما در استخر شما از شکل و فرم باسن آنها هم متوجه این امر می‌شوید. چند دقیقه شنا کردم و آمدم قسمت کم‌عمق استخر تا عرض استخر را مثل پیرمردها و آنهایی که قلبشان را عمل کرده‌اند، راه بروم. سه نفر شبیه هم به دیوار تکیه داده بودند و حرف می‌زدند. یکی از آنها کلاه‌گیس و عینک داشت و سرش هنوز خیس نشده بود. مثل بودا آرام بود و انگار قصد نداشت از نافش به بالا خیس شود. پنجاه ساله بود و احتمالا معاون آقای رئیس بود. در اداره‌ی ثبت کار می‌کرد. برادرش موهای روشن‌تر و کم‌پشت‌تری نسبت به کلاه‌گیس او داشت. پنجاه‌وچهار ساله بود اما از برادرش سرحال‌تر بود. احتمالا مسئول امور انشعابات اداره‌ی آب و فاضلاب شهرستان ساری بود. و پسرش هم که بیشتر از پدر و عمو حرف می‌زد دستیار مسئول بایگانی اداره‌ی اوقاف بود. قیافه‌ی هر سه نفر شبیه هم بود. سرشان از نیمرخ به شکل نامطبوعی مربع بود. یعنی یک پخ تمام عیار. با آن که صورت چاقی داشتند چشم‌شان گود رفته بود. آنقدر گود رفته بود که مثل دون کورلئونه نوری به چشم‌شان نمی‌خورد. اما همه می‌دانیم که آنها مثل پدرخوانده جذاب نبودند و برعکس وادارت می‌کردند که هر چه زودتر به سونای خشک بروی.

یک دقیقه‌ی اول در سونا خشک تنها بودم اما کم‌کم سر و کله‌ی یک عده جوان جویای نام پیدا شد که معلوم بود یکی دو سال است به بدنسازی می‌روند. همین که نشستند شروع کردند به خندیدن و حرف زدن. همدیگر را مسخره می‌کردند و خوب من هم گوش می‌کردم چون بعضی از حرف‌هایشان خنده‌دار بود. سه نفر دیگر که به زحمت بیست ساله بودند بعد از مدتی آمدند و در سمت دیگر نشستند. یکی موهای بلندی مثل جک در تایتانیک داشت. اما سیاه بود. نفر وسط همین که نشست گفت امشب اصلا به درد نمی‌خورد. گرم نیست. سونا انصافا گرم بود و من داشتم از حال می‌رفتم اما این آقا می‌گفت نه گرم نیست. نمی‌دانم چرا در سونا دو جمله بیشتر از همه شنیده می‌شود:

جمله‌ی اول: بازار خرابه.

جمله‌ی دوم: امشب سونا گرم نیست.

بدنسازها به جز یک نفر همه رفتند. جوان بیست ساله که وسط نشسته بود و از گرم نبودن سونا گله می‌کرد گفت «بعضی‌ها چقدر ادعای بدن دارند.» دوستانش به اشاره به او فهماندند که هنوز یکی از آنها بیرون نرفته است. انصافا بدنساز باقیمانده متوجه کنایه طرف شده بود و برگشت ممتد نگاهش کرد. بیست ساله حسابی ترسید و خفه شد. «جوان عزیز! چرا سعی می‌کنی در مورد همه چیز با صدای بلند حرف بزنی؟ مجبوری؟ سونا گرم نیست؟ ساعت شنی را می‌بینی؟ باید پانزده دقیقه بنشینی. اگر مثل من پانزده دقیقه باشی می‌فهمی که گرمای مناسبی دارد. شما که سه دقیقه‌ی بعد بیرون می‌روی در مورد دما حرف نزن. شما که دور رانت از دور مچ بدنساز کوچک‌تر است چرا در مورد بدنشان حرف می‌زنی؟ اگر مجبورت می‌کرد عصاره‌ی اکالیپتوس را بخوری چه می‌کردی؟»  دلم می‌خواست این حرف‌ها را بزنم اما دلم نیامد. از این جور آدم‌ها زیاد دیدم و آخرش هم سرشان را بابت غرور بیجا و پرگویی از دست می‌دهند.

نه تنها سونا خشک گرم بود بلکه جکوزی و سونا بخار هم داغ بود به طوری که من از حال رفتم و چند دقیقه طول کشید تا بتوانم لباسم را بپوشم. وقتی از استخر به خانه برمی‌گشتم همه جا داشتند حلیم می‌پختند. با خود فکر می‌کردم بهترین قسمت محرم همین حلیم است.

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s