یک سفر درونی

دیر بیدار شدم. از همان لحظه که چشمانم را باز کردم معلوم بود صبح زود نیست. غمگین شدم اما باید به دستشویی می‌رفتم. فرصتی برای غصه خوردن نبود. دوست ندارم بعد از طلوع آفتاب بیدار شوم. اگر چه کاری ندارم و بیکارم. دیگر به کوه نمی‌روم. زمستان هم فصل مزرعه نیست. می‌خواهم آمادگی‌ام را حفظ کنم. مثل یک سرباز کره‌ی شمالی در مرز مشترک که باید حواسش جمع باشد هر چند جنگی صورت نمی‌گیرد. شاید این سرباز نداند که شصت و پنج سال قبل آن جا جهنم بود. احتمالا در تاریخ آنجا نوشته شده که آمریکا به آنها حمله کرده و آنها از کشورشان دفاع کرده‌اند. واقعا در ذهن یک سرباز آمریکایی که در نبرد کره حضور داشت چه می‌گذشت؟ فکر نمی‌کرد چرا الان این همه از خانه دور است؟ صبحِ زود نبود اما اینقدر هم دیر نبود تا همسرم بیدار باشد. حلیم را گرم کردم و در آن عسل ریختم. شیر را گرم کردم و با شکر سرخِ بهنمیر شیرینش کردم. یک نگاه به میز غذاخوری انداختم. صبحانه‌ی خوبی بود. از شیر و گندم و عسل خوشم می‌آید. این‌ها بعد از هزاران سال خود را حفظ کرده‌اند. از سعدی هم مشهورترند و احتمالا دغدغه‌ای برای حفظ محبوبیت خود ندارند. تلویزیون را روشن کردم. چون با تلویزیون روشن صبحانه می‌خورم. خیلی به تلویزیون وابسته‌ام اما واقعا حالم از دیدن شبکه‌هایش بد می‌شود. هیچ برنامه‌ای نیست که دوستش داشته باشم اما باز هم قدرت خاموش کردنش را ندارم. هر بار با شنیدن «سر خط خبرها» محتویات معده‌ام را روی فرش می‌ریزم. اما حتی سمتِ خدا و گزارش‌های حاجیلو را از دست نمی‌دهم. کاسه و لیوان صبحانه‌ام را نَشُسته رها کردم. وسایلم را جمع کردم. کیفم را پشتِ در گذاشتم. مسواک زدم و از همسرم خداحافظی کردم.

ماشین را از پارکینگ بیرون آوردم. همین که فرمان را چرخاندم صدایی از ماشین بلند شد اما آه از نهاد من بلند نشد. به این صداها عادت دارم. نمی‌توانم صداها را شکست دهم. صداها هم نمی‌توانند مانع ادامه‌ی حرکت من شوند. صداها کره‌‌جنوبی‌اند و من کره‌شمالی. مکانیک‌ها چیزی تشخیص نمی‌دهند. آنها به صورت کلی فاقد تشخیص و شعورند. فقط لنت ترمز و تسمه تایم عوض می‌کنند و دوست دارند واشر سر سیلندر ماشین بسوزد تا آنها آن را تعمیر کنند. از ماشین خوشم نمی‌آید. دوست ندارم رانندگی کنم مگر فورد داشته باشم در جاده‌های نیومکزیکو یا تگزاس. البته در آنجا فکر می‌کنم با دیدن آن همه اسلحه در کوی و برزن، حس بدی داشته باشم. پس در نهایت باید برگردم شاهرود زندگی کنم. شاهرود برای رانندگی خیلی مناسب است. انسان می‌تواند هر وقت دلش گرفت به خرقان برود. اما اینجا یعنی شهر من چی؟ خراب. جاده‌هایش پر از ترافیک و چاله. روستاهایش بد نیست اما انسان برای ادامه‌ی حیات نیاز دارد که به سطح شهر بیاید و خوب مشکلات از همین لحظه آغاز می‌شود. خیابان پر از ترافیک، اتوبوس نیست، پیاده‌روها کثیف و گِل. البته شهرداری پیاده‌روها را دارد درست می‌کند اما هر پنجاه متر یک ساختمان دارد ساخته می‌شود که کل مسیر را مسدود کرده و برای تنوع یک آجر از طبقه‌ی هفتم سقوط می‌کند و از توری محافظ رد می‌شود چون این توری‌ها معمولا پاره‌اند. برای این که بدبین نباشم باید بگویم پارک ملل ساری بسیار خوب و آرامش‌بخش است اما آن هم از محله‌ی ما فاصله دارد. در مازندران از شرق تا غرب هیچ شهری کمربندی ندارد. اگر آمل را در نظر نگیریم، خلاص شدن از شهرها هنگام مسافرت بی‌فایده است. زانوی چپم در ترافیک درد می‌گیرد. وقتی سرباز بودم، در صف اول رژه بودم. همیشه لباس‌هایم تمیز بود. کفش‌هایم واکس‌خورده و بسیار مرتب و منظم بودم. فقط کلاه روی سرم بسیار خنده‌دار بود. کلاه کوچک بود. اسلحه مثل ناموس ما بود. باید بگویم ژ3 ناموسِ سنگین و پر سروصدایی بود. در یک ظهر بسیار گرم که تنم زیر لباس سربازی داشت می‌سوخت فرمانده‌ی کمال‌گرای گروهان داشت تنبیه‌مان می‌کرد. از رژه‌ی صبح بسیار ناراضی بود. همان جا بود که پای چپم آسیب دید. وقتی به جای پنجه، پاشنه‌ی پا فرود آمد و آه از نهادم بلند شد. اما به روی خودم نیاوردم و به حرکتم ادامه دادم. بعد از پنج سال زانوی چپم وقت کوهنوردی و کار و رانندگی درد می‌گیرد.

گاهی بدون دلیل از خانه می‌روم بیرون و این عذاب بزرگی‌ست. چرا وقتی کاری ندارم باید از خانه خارج شوم؟ از خانه ماندن لذت بسیار می‌برم. دوست دارم وقتم را در خانه تلف کنم. اما از تلفن می‌ترسم. اگر پشت تلفن بپرسند کجایی و من خانه باشم دوست دارم خودم را از پنجره پرت کنم بیرون. وقتی بیرون باشم با خیال راحت می‌گویم بیرونم و از این بابت مشکلی ندارم. همه‌ی ما در در روز بیرونیم و این عادی‌ست. به نظرم نودویک درصد انسان‌ها همین طور الکی آن بیرون هستند و خوب بعضی‌ها پول می‌گیرند و بعضی‌ها پول نمی‌گیرند. چند هفته قبل یک پژو 206 که بسیار آرام حرکت می‌کرد نظرم را جلب کرد. چون پوستِ نارنگی از شیشه‌ی سمت راننده بیرون ریخته می‌شد. جلوی من بود. اول فکر کردم یک خانواده‌ی چهار نفره هستند که از مشهد آمده‌اند. مرد چهل‌وسه ساله است. زن چهل ساله است. یک دختر و یک پسر محصل دارند. زن احتمالا مقنعه دارد و دختر هم همین طور. اما پلاک ماشین برای ساری بود. وقتی از او سبقت می‌گرفتم دیدم یکی همسن و سال خودم است که ریش کوتاهی دارد و لباسش هم بسیار شیک و تمیز اما کارمندی بود. احتمالا در قسمت بایگانی اداره‌ی اوقاف کار می‌کرد. او هم مثل من کار خاصی انجام نمی‌دهد اما او سرِ ماه حقوقش را می‌گیرد و من پولی ندارم. ماشین او مثل ساعت کار می‌کند اما ماشین من مثل لباس‌شویی. شلوار او تمیز و مرتب است اما شلوار من زانو انداخته. من مثل همه‌ی پیمانکارهای متوسط خاورمیانه شده‌ام. کفش‌هایم گِل است و جلوبندی ماشین خراب است و قسط‌هایم عقب افتاده است.

اما آن روز اتفاقا کار داشتم. باید به جویبار شهر دلیران و دلاوران می‌رفتم. باید آمار می‌گرفتم. من مامور آمار نیروی کار هستم. از هشتادوچهار خانواده در هفت نقطه‌ی جویبار در مورد شغل افراد سوال می‌پرسم. قبلا تلفنی از هفتاد خانواده سوال کرده بودم اما دوازده خانواده باقی مانده بودند. ده خانواده تلفن را جواب نمی‌دادند، یکی تلفن نداشت و یک نفر هم از من کارت می‌خواست. البته حق داشت من باید کارتم را نشان بدهم اما در دلم به او فحش دادم. باید حضوری این کار را انجام دهم. آمار باید دقیق باشد. اما خوب از کار قبلی سه ماه گذشته است و پول نگرفته‌ام و این موضوع کمی اذیتم می‌کند. روی رفتار و وجدان کاری‌ام تاثیر می‌گذارد. اکثر خانواده‌ها همانی هستند که فصل قبل مورد سوال قرار گرفتند و من اطلاعات آنها را روی دفتر داشتم و در این فصل همان‌ها را وارد کرده‌ام. فقط تماس گرفتم پرسیدم زنده‌اید؟ کسی به دنیا نیامد؟ اگر کشاورز بود فصل قبل شاغل بود اما الان در گزینه‌ی «بیکاری‌ست که مطمئن است یک روز به شغل خود برمی‌گردد» قرار می‌گیرد. آمار بیکاری خراب می‌شود؟ فکر نمی‌کنم بیکاری برای کسی مهم باشد. اگر کسی یک ساعت در هفته به سرپرست خانواده کمک کند و حتی پولی نگیرد شاغل محسوب می‌شود. اگر کسی شلوار سرپرست را نگه دارد تا سرپرست کمربندش را مرتب کند، شاغل محسوب می‌شود. مهم این است که مجموع نگه داشتن شلوار در هفته یک ساعت بشود. با این حساب من ابرشاغل قرنِ بیست‌ویکم در خاورمیانه و حتی خاور دور هستم اما همسرم بهتر از هر کسی می‌داند که من شاغل نیستم. اما از نظر این آمار کشاورز، پیمانکار، آمارگیر و باغدار هستم. از طرف دیگر ملت وقتی مرا می‌بینند فکر می‌کنند که مامور مخصوص حاکم بزرگ هستم و می‌گویند «هیچی نداریم. بیکاریم. خانه نداریم. دخترمان دمِ بخت است و پسرمان تا یازده صبح می‌خوابد. چرا بیدار شود؟ برود داخل خیابان معتاد شود؟ مگر برایش ورزشگاه درست کرده‌اید؟ مگر به او شغل دادید؟» سوال‌های آمار معمولا تا سوراخ‌های انسان را شامل می‌شود و این برای ملت که همیشه به همه چیز مشکوک هستند خوشایند نیست. حتی یکی بود که تاریخ تولد افراد خانواده را اشتباه می‌داد. گردنش مثل گراز بود. دندان‌هایش سیاه بود. فکر می‌کرد با این کار دهن دولت را سرویس کرده و مرا به عنوان نماینده‌ی شاخص دولت و حکومت تصور می‌کرد و از این که جلوی من نافرمانی می‌کند لذت می‌برد. اما همین آدم وقتی به نماینده‌ی واقعی برسد مثل گربه دمش را تکان خواهد داد.  وقتی نظرسنجی محصولات سمیه را انجام می‌دادم، سوپر مارکت‌ها انگار مورد حمله‌ی تروریستی‌ قرار می‌گرفتند. «نه! همکاری نمی‌کنیم. شاید این کاغذها به دارایی برود.» معمولا هم اداره‌ی دارایی این گونه افراد را بیشتر تحت فشار قرار می‌دهد. چون فکر می‌کنند باهوشند و کاری می‌کنند که توجه مامور به آنها جلب شود. پیش ما لال‌اند اما آنجا که باید بلبل‌اند.

ظهر کارم تمام شد. باید می‌رفتم خانه و اطلاعات را وارد تبلت می‌کردم و تحویل سازمان مدیریت می‌دادم. دلم می‌خواست تبلت را گروگان بگیرم تا بتوانم پولم را بگیرم. اما فکر کردم شاید سازمان هم از این کار بدش نیاید. اولین بار که وارد کار آمار شدم فکر می‌کردم شغل رویای‌ام را پیدا کردم. اردیبهشت امسال در مورد بازی‌های رایانه‌ای نظرسنجی انجام دادم که هنوز پولش را نگرفتم. ناظر طرح‌ها جرات نمی‌کند به من در مورد فرم‌ها تذکر بدهد. چون فکر می‌کند با گفتن اولین جمله مثل سگ قفقازی به او حمله خواهم کرد. در حقیقت تا وقتی پول با تاخیر پرداخت شود انتقاد سازنده مثل فحش خاردار است. هر چند از ابتدا به من گفتند پرداخت پول با تاخیر همراه است اما من به قول و قرار اولیه توجهی ندارم. البته عصبانی هم نیستم. خیلی آرامم. برخلاف ذهنم با کسی درگیر نمی‌شوم. در ذهنم مدام جملاتی را که در یک درگیری باید بگویم آماده می‌کنم اما در بیرون فقط لبخند می‌زنم. در حقیقت ابتذال همه جا را فرا گرفته و کاری نمی‌شود کرد. همیشه دنبال دشمن می‌گردم تا بجنگم و سرگرم شوم و از این نکته که خودم مقصر هستم غافل شوم. اگر حقیقت قضیه را بخواهید همین نکته هم مبتذل شده است.

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

1 پاسخ برای یک سفر درونی

  1. بازتاب: یک سفر درونی – تست

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s