نامه‌ی سرگشوده به آقای حمیدی خارکشی

سلام. شما را تا الان ندیده‌ام. شما هم مرا ندیده‌اید. شاید عکسم را در پرونده‌ام دیده باشید. شاید در دوربین مداربسته‌ی کارخانه‌ی خود مرا زیر نظر گرفته باشید. سه روز در کارخانه‌ی لبنیاتی پاییزستانِ شما به صورت آزمایشی کار کردم. حتما فرصت کافی برای دیدنم داشتید. نمی‌دانم. برایم مهم نیست. بهتر است این حرف‌ها را بگذارم کنار. چرا برای شما نامه می‌نویسم؟ در زندگی از خیلی‌ها عصبانی و دلگیر شدم. از خیلی‌ها ناامید شدم. اما کاری که شما با من کردید از حد توان و تحمل من خارج بود. فکر کردم نامه‌ای برای شما بنویسم تا از نقشه کشیدن برای حذف فیزیکیِ شما دست بردارم. در شرکتِ گاز، روی صندلی ارباب رجوع‌ها نشسته‌ام و این‌ها را می‌نویسم. پنج کیلومتر راه را پیاده از خانه تا اینجا آمده‌ام و روی خلوت‌ترین صندلی شرکت نشسته‌ام. تمیز کردن کفش با دستگاه، استفاده از آبخوری، رفتن به سرویس بهداشتی و نشستن روی صندلی، این‌ها سهم من از شرکت گاز استان مازندران است. اگر به در و دیوار بزنم شاید بتوانم پروژه‌ای بگیرم اما به در زدن یعنی خواهش کردن و به دیوار زدن یعنی قیمت پایین پیشنهاد دادن جواب نمی‌دهد. به در که مدتهاست دارم می‌زنم اما زیاد به دیوار نمی‌زنم. نمی‌خواهم ضرر کنم. ضرر در یک پروژه‌ی شرکت گاز برای من که جوان هستم و بدون پشتوانه بسیار خطرناک و کشنده است. انگار صمد مرفاوی جلوی بایرن مونیخ با سه بازیکن دفاع کند. بارها شده که از مثال‌های فوتبالی استفاده کنم. سال هشتادوپنج یعنی ده سال پیش اولین بار از این دست مثال‌ها استفاده کردم. برای شما تکرار کردم چون اولین بار است می‌بینید و راحت‌تر متوجه منظورم می‌شوید. شنیده‌ام اول گاو داشتید و خودتان ماست درست می‌کردید. بعدا که کسب و کارتان رونق گرفت کارخانه زدید. نمی‌دانم حقیقت دارد یا نه. کارگرتان این مطلب را به من گفت. چون قبلا در جای دیگری کار می‌کردم باید بگویم که مدیرعامل برای کارگر اسطوره است. خدای اوست. کایزر شوزه است. افسانه‌های زیادی در مورد مدیر در اتاق رختکن نقل می‌شود. چیزی که حقیقت دارد این است که شما سال‌هاست با گاو سروکار دارید. باید انسان صبور و سخت‌کوشی باشید. باشید. من که حسادتی ندارم. گاهی از دست کسی عصبانی می‌شوم و مدتی بعد فراموش می‌کنم. مثلا الان دوباره یادم افتاد که پس‌اندازم را چند سال پیش در کارخانه‌ی آهک از دست دادم. ماجرای ساده‌ای داشت. مدیرعامل فامیل نزدیک ما بود. در حالی که پروژه مثل باتلاق داشت همه چیز را می‌بلعید، درست در لحظه‌ی آخر مرا وارد بازی کرد. من هم منتظر نقطه‌ی عطف زندگی‌ام بودم. نیاز به دلیلی داشتم تا زودتر از کارخانه‌ی ام‌دی‌اف سازی استعفا بدهم و بیل گیتس شوم. پس‌انداز من کمی به پروژه جان داد. کمی نفت به آتش ریخت اما آتش بی‌هیمه خیلی زود خاموش شد و سرما و رطوبت تا عمق استخوانم نفوذ کرد. خیلی از دستش ناراحت شدم. هیچ وقت به رویش نیاوردم و زود هم فراموش کردم. اما ماهی یک بار یاد این ماجرا می‌افتم و دلم می‌خواهد سرم را به دیوار بکوبم. دیشب همسرم می‌گفت دوست دارد من به در و دیوار بزنم و تلاشم را بیشتر کنم. من همچین آدمی نبودم. هیچوقت دوست نداشتم به جایی بزنم. وقتی داشتم استعفا می‌دادم، مجرد بودم و پول را از فلسفه و آینده‌ام حذف کرده بودم. دوست داشتم تن به هر کاری ندهم. اما زمین چرخید و زندگی هم چرخید. شما چرخش‌های بیشتری نسبت به من دیده‌اید. انسان ناگهان خود را درون خانواده‌اش می‌بیند. یک‌باره چشم باز می‌کند و خود را میان پدر و مادرش می‌بیند. خود را میان زن و بچه‌اش می‌بیند. بله  آقای حمیدی. فامیل نزدیک پس‌اندازم را از بین برد. چیزی برایم باقی نماند. سعی می‌کنم فراموش کنم.

در شرکت گاز روی یک صندلی فلزی نشسته‌ام. سه دوربین امنیتی رفتارم را زیر نظر دارند. کنارم یک سطل زباله‌ی آبی رنگ است که کاغذهای دور ریختنی را در آن می‌ریزند. رویش نوشته شده کاغذ زباله نیست. در کارخانه‌ی شما هم از این چیزها هست؟ آقای حمیدی عزیز. نمی‌دانم الان کجا هستید. اما حتما ناهار خورده‌اید. آیا از ماست‌های کارخانه‌ی خودتان استفاده می‌کنید یا به ماست محلی اعتقاد دارید؟ ماست شما بد نبود. اگر ناهار خورده‌اید نوش جان. من که خیلی گرسنه هستم. کلی راه را پیاده آمدم و ناهار هم نخورده‌ام. قرار هم نیست بخورم. شام عروسی دعوتیم. از الان تا یک ماه بعد به هفت یا هشت مراسم عروسی دعوت شده‌ایم. بعضی‌ها همزمان هستند. یکی در تهران است. عروسی و شیرینی و شام سرعت کاهش وزنم را کم می‌کند. متوقف می‌کند. پیش دیگران زیاد رژیمم را رعایت نمی‌کنم. از شنیدن جمله‌ی «رژیم داری مگه؟» بدم می‌آید و در لحظه هفتصد گرم به وزنم افزوده می‌شود. شب‌ها باید بدوم که با این عروسی‌ها نمی‌توانم. پس تصمیم گرفته‌ام روزها پیاده به اداره بیایم و ناهار نخورم. امروز هوا خیلی گرم بود. شاید چون پیاده‌روی می‌کردم این حس را داشتم. آقای حمیدی! همه‌ی دخترها و خانم‌هایی که در راه دیدم و به آنها دقت کردم شلوار تنگ داشتند. حتی یک نفر هم نبود که یک شلوار متفاوت داشته باشد. تنوع در لباس واقعا وجود ندارد. در میان آقایان هم کسی نبود که موهای پشت گردنش را مرتب کرده باشد. به نظر من موقع استخدام به این دو نکته توجه داشته باشید، خانمی که شلوار گشاد بپوشد و مردی که موهایش کاملا مرتب باشد انسان‌های متفاوتی هستند. اما شما کارفرماها که به این چیزها توجه ندارید. چون همه‌ی کارمندها یک شکل هستند. همین الان یک کارمند بسیار جوان جلوی من راه می‌رود و با همراهش حرف می‌زند. صدای خنده‌ی یک خانم از یکی از اتاق‌ها به گوش می‌رسد. دو کارمند کلاسیک. ساعت چهارده است. بوی غذا از طبقه‌ی پایین می‌آید. بوی غذایی که معلوم است بسیار ناسالم است به مشامم می‌رسد. شما هم از عبارت «مشامم می‌رسد»  یاد کربلا می‌افتید؟ یک خانم چادری چند لحظه‌ی قبل، روبروی آسانسور ایستاد و هفت بار دکمه‌ را فشار داد. شاید فکر می‌کرد با فشار دادن دکمه به صورت متناوب، آسانسور یک فن Taken اجرا می‌کند. ها ها ها ها. مُردید از خنده یا نه؟

آقای حمیدی شاید باور نکنید اما در راه پوستر آقای محمد علیزاده را دیدم که چهره‌اش حزن ملایمی داشت و زیر آن نوشته بود کنسرت ایشان در فلان تاریخ برگزار می‌شود. قبل از این که چیزی بگویم باید اعتراف کنم من اولین بار در کنسرت آقای علیزاده از احساسم نسبت به همسرم مطمئن شدم. آن شب در سینما سپهر ساری فقط به همسرم نگاه می‌کردم. هنوز اسم‌مان در شناسنامه‌ی یکدیگر نیامده بود. آن شب وقتی رفتم خانه توانستم درست بخوابم و دلشوره را پشتِ سر بگذارم. بنابراین از همان شب، خاطره‌ی خوشی از کنسرت علیزاده در یادم ماند. اما آقای علیزاده ساری را زخم کرده است. هر فصل، هر ماه کنسرت دارد. پیش از آن که هفته تمام شود، باران ببارد یا بادی بوزد، ایشان کنسرت جدید برگزار می‌کنند. حتی نیل یانگ را هم نمی‌توانم این همه تحمل کنم. شاید به شهرهای دیگر راهش نمی‌دهند که گذرش به کوچه‌ی ما می‌افتد. بیافتد. پدر همسرم می‌گوید مرگ دست‌جمعی عروسی‌ست ولی وقتی همه زنده باشند و شما بمیری چه؟ حس می‌کنم تنها مانده‌ام و همه در حال عبور کردن از من هستند. دوستانم دور و موفق‌اند. قوم و خویش‌ها پولدار، صاحب خانه‌های بزرگ، سوار ماشین‌های بهتر هستند. آنها هم موفق‌اند. اما من چه؟ موی بلند، روی سیاه، ناخن دراز، واه واه واه. آه. ای خدای بزرگ بی‌همتا. یک زمانی فیش حقوقی‌ام مردم را به فکر فرو می‌برد اما الان نان نمی‌توانم بخرم. چند روز قبل پول نداشتم به گدا بدهم و او را از خودم دور کنم. شاید این‌ها را باور نکنید. بقیه هم باور نمی‌کنند. گول ظاهر انسان را می‌خورند.

مدتی‌ست کارهای آماری و نظرسنجی انجام می‌دهم. کار بسیار مزخرفی است. دلم می‌خواهد کمترین مراوده با انسان‌ها را داشته باشم. اما در این کار باید هر روز انسان‌های جدیدی ببینم و با قدرت پروردگار آشنا شوم. دلم می‌خواهد روی یکی از کوه‌های مریخ زندگی کنم در حالی که در عمل باید در شهرهای شلوغِ کره‌ی زمین پرسه بزنم. همه‌ی کارگاه‌های صنعتی تعطیل یا نیمه‌تعطیل‌اند. همه نیروهایشان را کم کرده‌اند. آنهایی که کار می‌کنند خیلی ناراضی‌اند. با این وضعیت چه کسی کارگر استخدام می‌کند؟ هیچ‌کس. شرکت‌های پخش هم برای ساختن اهرام خود به تعدادی برده‌ی سیه‌چرده نیاز دارند که متاسفانه چرده‌ام سیاه نیست. در این اوضاع و احوال خراب، وقتی شنیدم کارخانه‌ی شما نیرو می‌خواهد خیلی خوشحال شدم. فکرش را بکنید عمری دلم می‌خواست در کارخانه‌ی لبنیات کار کنم. آرزویم داشت برآورده می‌شد.

خودتان بهتر می‌دانید که سه‌شنبه‌ها روز پذیرش است. من هم سه‌شنبه ساعت چهارده به کارخانه آمدم. چند نفر قبل از من آمده بودند. حقیقتش را بخواهید به آنها به چشم رقیب نگاه نمی‌کردم. چون در حد من نبودند. یک خانم آنجا بود که وضع مناسبی داشت اما برای کار در قسمت اداری آمده بود و به من ربطی نداشت. من برای بخش تولید آمده بودم. چون عاشق بخش تولید هستم. با این که در کارخانه‌ی قبلی در بخش تولید کار می‌کردم و راضی نبودم. چون حساسیت آنجا بسیار بالا بود، هوا آلوده بود، و محیط مناسبی برای رشد نبود. البته این‌ مسائل همان موقع برایم مهم بود و در حال حاضر برایم مثل آبِ بینیِ شتر است. فرم‌ها را از نگهبان گرفتم و در هوا پر کردم. چون کمربندِ سیاه دانِ چهارِ پر کردنِ فرم را دارم. حتی صدای پر کردن فرمم مثل صدای بروسلی هنگام اجرای فن بود. مثل زورو وقتی روی شلوار گروهبان گارسیا زد می‌کشید، فرم را پر کردم. نگهبان با تعجب فرم را از من گرفت و گفت منتظر باش تا صدایت کنم. بعد از یک ساعت انتظار نوبت من شد. نمی‌دانم آن روز شما کجا بودید. اصلا به کارخانه می‌آیید؟ شاید بیشتر امور را به پسرتان سپرده باشید و خودتان در منزل دارید رمان می‌نویسید. در هر صورت من وارد ساختمان اداری بسیار تمیز شما شدم. از پنجره‌ی بسیار بزرگ سالن انتظار کوه‌های روبرو مشخص بود. البته برای شما کوه است و برای ما کوهنوردهای حرفه‌ای تپه است. در آنجا حدودا نیم ساعت منتظر ماندم تا خانم منشی اسمم را صدا زد. مرا به داخل اتاق راهنمایی کرد. دو نفر بودند. هر دو جوان بودند. فهمیدم شما نیستید. یکی گوشه‌ی اتاق پشت میز خود نشسته بود و با اخم به مانیتور نگاه می‌کرد. دیگری پشت میز بزرگ نزدیک در ورودی نشسته بود و لبخند می‌زد. بلند شد و با من دست داد و از من خواست که بنشینم. تا این جا خوب بود. در ادامه بهتر هم شد. به همه‌ی سوال‌ها طوری جواب دادم که هر کارفرمایی آرزو دارد. یعنی من با همه‌ی شرایط شما موافقم. من یک گاو هستم. سر و گوشم نمی‌جنبد. حسادتی ندارم. نمی‌خواهم جای شما را بگیرم. کار می‌کنم و شما می‌دوشید. مثل سگ وفادارم. اگر شیفت شب باشم تا صبح بیدارم. با دشمن‌تان دشمن و با دوست‌تان دوست هستم. اصلا من خرتم. الاغ زبان بسته. هیچ مشکلی با سختی کار ندارم. این کاره‌ام. کمی از رزومه‌ی پربارم گفتم. در مورد مدرک کارشناسی رباتیک خود هم توضیح دادم که درست است که لیسانس دارم اما در حضور شما آن را انکار می‌کنم. ادعایی ندارم. اگر در سازمان نیاز شد از آن استفاده می‌کنم اما نباید انتظار دستاوردی داشته باشم. مخصوصا در فیش حقوقی. خلاصه کنم. شما سرورید و مولا، من یک بنده‌ی کمترینم. مرد جوان تحت تاثیر قرار گرفت. بهترین مصاحبه‌ی عمرم بود. کمی فکر کرد و گفت دوازده ضربدر دوازده؟ شاید برای اپراتوری و کار با دستگاه‌ها نیاز بود. من که اصلا تعجب نکردم. در زندگی منتظر هر اتفاقی هستم. برای همین هر روز دارم نقشه می‌کشم که با چهل میلیارد تومانم چه کار کنم. اما این سوال برایم مثل آب خوردن بود. چرا من در درسم موفق نبودم؟ چرا معدلم پایین بود؟ چون موقع درس خواندن تمرکز نداشتم و مدام داشتم اعداد مختلف را در هم ضرب می‌کردم و مقسوم‌علیه‌های اعداد چهار یا پنج رقمی را حساب می‌کردم. حتی در یک ترم، برای این که بار دیگر مشروط نشوم، برنامه‌ی مقسوم‌علیه‌ نوشتم تا وقتم بیشتر تلف نشود و اخراج نشوم. بله آقای حمیدی! وقتی از ضرب عددها از من پرسیدند بلافاصله جواب دادم و هیچ مشکلی نداشتم. کمی هم از این که هجده سال درس یک نتیجه‌ای داشت گریه کردم. کارمند شما یک دستمال به من داد و آن که گوشه نشسته بود و اخم کرده بود گفت با شما تماس خواهیم گرفت و بعد از سه روز کار آزمایشی استخدام خواهید شد. اگر سرپرست تولید از کار شما راضی بود. این جا بود که متوجه شدم نقش ایشان مهم است و صرفا سایه‌ی باقر نیستند. از کارخانه با امید خارج شدم. امیدم بیشتر شد وقتی متوجه شدم برادرزاده‌ی شما هم‌کلاسم بود. دوران دبیرستان با هم بودیم. کسی بود که مرا قبول داشت. انسان فروتنی بود. کمی نسبت به او تردید داشتم با این که قیافه‌ی خوبی داشت. او در یک روز از این رو به آن رو شد. مذهبی شد. درست ظرف یک روز. وقتی صبح وارد دبیرستان شد فهمیدیم که او یک آدم دیگر شده است. او به دانشگاه نرفت. نیازی به گفتن من نیست. مردانی که به دانشگاه نروند و بلافاصله وارد سربازی و محیط کار شوند، چقدر انسان‌های موفق‌تری خواهند بود. شانس موفقیت؟ نودویک درصد. برای فارغ‌التحصیلان دانشگاه چه؟ فقط هجده درصد. از برادرزاده‌ی موفق شما هزار سال بی‌خبر بودم. تلفنی از او نداشتم و باید از دوستانِ مشترک می‌گرفتم. خیلی زشت بود که با او تماس بگیرم و خودم را احتمالا معرفی کنم و از بخواهم سفارش مرا پیش شما بکند. این کار را کردم. باید فعل «به در و دیوار زدن» را صرف می‌کردم. خوشبختانه او خیلی خوب بود. او ابوالحسن خرقانی بود. امام محمد غزالی نبود. صدایش مثل قبل امیدبخش بود. از صدایش توانستم قیافه‌ی خوبش را دوباره مجسم کنم. پیشانی نورانی، چشمان خندان، دندان‌های مرتب، پوست خوب و لبخند الهام‌بخش. حالا این همه نبود اما چاره‌ای ندارم. مدت‌هاست که دوست خوبی با من ارتباط نداشته است. در میان ترب‌ها هویج پادشاه است. او به من قول داد هر کاری که بتواند برایم می‌کند. خیالم خیلی راحت شد.

آقای حمیدی خیلی خسته شدم. می‌خواستم برای شما بنویسم که خالی شوم اما حوصله‌م سر رفت. صبح روز بعد ما قرار بود به تهران برویم. پدر و مادر همسرم با ما بودند. آنها می‌خواستند به دکتر بروند. بعد از دکتر یک عروسی هم دعوت بودیم. در تهران منشی شما با من تماس گرفت و از من خواست فردا به کارخانه بیایم. خیلی خوشحال شدم. همه خوشحال شدند. می‌خواستم تنها برگردم اما همه برگشتیم. مراسم عروسی از برنامه حذف شد. سه روز در کارخانه کار کردم و سه ماه از این ماجرا گذشت. هر بار که تماس می‌گیرم، می‌گویند در صدر فهرست قرار دارم. باید منتظر باشم. منتظر چه چیزی؟ توسعه‌ی کارخانه؟ مرگ کارکنان؟ مرگ شما؟ دلم می‌خواهد انتقام بگیرم. از این که سه روز از من استفاده کردید و نگذاشتید به عروسی بروم و وعده‌ی بیهوده به من دادید. زورم به شما نمی‌رسد. من فتحعلیشاه هستم و شما ناپلئون بوناپارت. امیدوارم عاقبت‌تان هم مثل او باشد.

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

2 پاسخ برای نامه‌ی سرگشوده به آقای حمیدی خارکشی

  1. sina :گفت

    nemidunam chi benvisam haji, barat sabr ayub arezu mikonam!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s