دلم گرفته

دلم گرفته ای دوست. اما تو خوابیده‌ای. خواب‌های خوب ببینی. در زندگی که برایت چیز خوشی نساختم. دلم می‌خواست دیوارهای خانه را بردارم و کمی دورتر بگذارم، کمی ارتفاع ماشین‌ را بلندتر کنم، صفرهای حسابم را بیشتر کنم، وقتی از شکار برمی‌گردم پاهای سردم را در آتش خانه گرم کنم. می‌دانم که از ناامیدی خوشت نمی‌آید اما چاره‌ای ندارم. من به ذکر مصیبت علاقمندم. هر روز ساعت شش صبح برایان تریسی بیدارم می‌کند اما یک دقیقه‌ی بعد النی روبرویم ایستاده و می‌نوازد. باد پارچه‌های سفید را بر بند تکان می‌دهد. امیدوارم دوباره گل نشوند.

33

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s