خالی

حرفی برای نوشتن نیست. هیچ کلمه‌ای برای عنوان مناسب نیست. اما باز هم باید این‌ها را بنویسم. یک سرخپوست خوب قبلا به این نکته اشاره کرده بود. اوضاعم مناسب نیست. اما در حالتی نیستم که کسی بیاید و کمکم کند. انسان‌ها به کسی که در پیاده‌رو قدم می‌زند توجهی نمی‌کنند. البته من هم به کمک کسی نیاز ندارم. از هیچ گونه مشورتی استقبال نمی‌کنم. فقط به کسی که شماره‌ی کارتم را بخواهد لبخند می‌زنم و می‌گویم دمت گرم. بعدا حتما جبران می‌کنم. پول شده زندگی و دنیای من و به چیزی غیر از آن نمی‌توانم فکر کنم. همیشه هم همین بود اما سعی می‌کردم انکار کنم و از نیاز فرار کنم. ازدواجم باعث شد این نیاز به ثروت کاملا آشکار شود و چیزی برای پنهان شدن باقی نماند. من حاکم شهری هستم که آسمانش روشن و آبی بود. کنون ابر و ملال‌انگیز. مدافعان شهر خسته، روبرو آدم‌خواران چنگیز. اما دشمن با چه کسی می‌خواهد مبارزه کند؟ هیچ ارتشی برای من باقی نمانده است. دلم می‌خواست زمان برمی‌گشت و من گذشته را می‌ساختم. اما وقتی فکر می‌کنم می‌بینم که بیست سال قبل هم دلم می‌خواست زمان به عقب برمی‌گشت تا می‌توانستم دوباره بسازم. آیا بهتر نیست بسازم به جای این که بسازم؟ (قهرمان ماجرا بعد از گفتن این جمله انگار دچار حالت تهوع شده و پنجره‌ی اتاق را کمی باز می‌کند.)

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s